قفسِ طلایی (Golden Cage)
قفسِ طلایی (Golden Cage)
P.16
ا.ت:باید بهش فکر کنم کوک.....تو خیلی ناراحتم کردی قلبمو شکوندی نمیشه راحت از کنارش رد شد
کوک سرشو انداخت پایین و
کوک:میدونم ....متاسفام*اروم
رفت گوشه اتاق نشست و سرش همچنان پایین بود
..
یکم بعد صدای کوک بلند شد که داشت بینیشو بالا میکشید که باعث شد ا.ت با تعجب و اخم بهش نگاه کنه
ا.ت:کوک؟
کوک:جانم
ا.ت:منو نگاه کن
کوک:برای چی
ا.ت:گفتم نگام کن
اروم سرشو اورد بالا که ا.ت با چشای خیس کوک مواجه شد
ا.ت:کوک...تو..تو داری گریه میکنی؟
کوک:ها...
با دستش اشکاشو پاک کرد و
کوک:نه بابا....نه
ا.ت:کوک دروغ نگو
کوک:...آهه اره خب ..ولش کن تو
ا.ت:چرا؟
کوک:ها
ا.ت:چرا گریه میکنی
که باز سرشو انداخت پایین و ساکت شد
ا.ت:با توام کوکک
کوک:هیچ
ا.ت:راستشو بگو
کوک:ا.ت چرا میپرسی چرا به گریه هام اهمیت میدی اونم به منی که مدام گریتو در آوردم و بعدش خودم فقط یا گرفتم خوابیدم یا خوش گذروندم به منی که باعث شدم قلبت ضعیف بشه و به خودت آسیب بزنی چراا؟*گریه
ا.ت:ک کوک....
کوک:من خیلی احمق بودم حتی نفهمیدم که چقدر عاشقتم ....دیگه دارم دیوونه میشم وقتی به کارایی که باهات کردم فکر میکنم...وقتی یادم می افته که ممکن بود بخاطر من بمیری دلم میخواد یکی خالی کنم تو مخ پوچم ...من خیلی احمق بودم..متاسفم
....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
P.16
ا.ت:باید بهش فکر کنم کوک.....تو خیلی ناراحتم کردی قلبمو شکوندی نمیشه راحت از کنارش رد شد
کوک سرشو انداخت پایین و
کوک:میدونم ....متاسفام*اروم
رفت گوشه اتاق نشست و سرش همچنان پایین بود
..
یکم بعد صدای کوک بلند شد که داشت بینیشو بالا میکشید که باعث شد ا.ت با تعجب و اخم بهش نگاه کنه
ا.ت:کوک؟
کوک:جانم
ا.ت:منو نگاه کن
کوک:برای چی
ا.ت:گفتم نگام کن
اروم سرشو اورد بالا که ا.ت با چشای خیس کوک مواجه شد
ا.ت:کوک...تو..تو داری گریه میکنی؟
کوک:ها...
با دستش اشکاشو پاک کرد و
کوک:نه بابا....نه
ا.ت:کوک دروغ نگو
کوک:...آهه اره خب ..ولش کن تو
ا.ت:چرا؟
کوک:ها
ا.ت:چرا گریه میکنی
که باز سرشو انداخت پایین و ساکت شد
ا.ت:با توام کوکک
کوک:هیچ
ا.ت:راستشو بگو
کوک:ا.ت چرا میپرسی چرا به گریه هام اهمیت میدی اونم به منی که مدام گریتو در آوردم و بعدش خودم فقط یا گرفتم خوابیدم یا خوش گذروندم به منی که باعث شدم قلبت ضعیف بشه و به خودت آسیب بزنی چراا؟*گریه
ا.ت:ک کوک....
کوک:من خیلی احمق بودم حتی نفهمیدم که چقدر عاشقتم ....دیگه دارم دیوونه میشم وقتی به کارایی که باهات کردم فکر میکنم...وقتی یادم می افته که ممکن بود بخاطر من بمیری دلم میخواد یکی خالی کنم تو مخ پوچم ...من خیلی احمق بودم..متاسفم
....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
- ۲.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط