{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهمونی خطرناک

مهمونی خطرناک
پارت= 19

از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه افتاد
اما قبل از اینکه وارد خونه بشه صداش کردم:
جونگ کوک!!

یک لحظه وایساد اما برنگشت
حتی جوابم هم نداد و رفت داخل

از حس نادیده شدن به خصوص از طرف جونگ کوک متنفرم

حالا که بهش فکر میکنم شاید منم همین کارو کردم

واییییی
چی کار کردم
حالا باید چی بگم

وارد خونه شدم اما خبری از جونگ کوک نبود
پله ها رو یکی یکی بالا رفتم

پشت در اتاق ایستادم و در زدم اما جواب نشنیدم

خواستم در رو باز کنم اما قفل بود

اگه بلایی سر خودش بیاره چیی
گوشم رو به در چسبوندم و آروم صداش کردم:
جونگ کوک میشه در رو باز کنی؟
میخوام باهات حرف بزنمم

به در اتاق تکیه دادم و نفسمو آروم بیرون دادم

چند دقیقه همینطور نشستم اما بعدش تصمیم گرفتم برم شام درست کنم

شاید اینجوری یکم ذهنم آروم بشه

بلند شدم و از پله ها پایین رفتم و وارد آشپز خونه شدم

تصمیم گرفتم لازانیا درست کنم
و شروع کردم به درست کردن غذا...
....
ویو جونگ کوک:

راستش وقتی ات منو پس زد واقعا ناراحت شدم و از خونه بیرون زدم

یکمی ناراحت شدمم
ولی از طرفی هم خوشحال شدم


بعد از اینکه برگشتم خونه مستقیم رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم

ات هم اسرار میکرد در رو باز کنم و باهاش حرف بزنم
معلوم بود خیلی گریه کرده...

دوست نداشتم دلیل گریه اش من باشم و این منو عذاب میداد

اما دلم میخواست یکم اذیتش کنم

پس توجهی نکردم و به کارم ادامه دادم

چند ساعت بعد:

مدت زیادی گذشته بود و واقعا گرسنه ام بود..
تو همین فکرا بودم کا در اتاق زده شد

ات بود..اومد گفت شام آمادست و برم پایین
با اینکه گشنم بود ولی غرورم اجازه نمیداد

با صدای نسبتا بلندز که ات بتونه بشنوه گفتم:
نمیخورم گشنم نیست

ات هم انگار عصبی شده باشه گفت:
جونگ کوک در رو باز کن بیا غذات رو بخور..باهام حرف نمیزنی که حداقل بیا غذاتو بخور

منم چیزی نگفتم..
چند دقیقه بعد دوباره غر غر کردناش بلند شد

تا قبل از اینکه ات وارد زندگیم بشه زندگیم خیلی کسل کننده بود اما الان با وجود ات زندگیم پر از هیجان های تازه شده و البته سر و صداهاش

و حتی نمیتونم به نبودنش فکر کنم چه برسه به اینکه واقعا نباشه...

بلند شدم و رفتم در اتاق رو باز کردم و با چهره اخمالوش مواجه شدمم خندم گرفت اما زود خنده ام رو جمع کردم ریلکس نگاهش کردم و لب زدم:

خب بگو..چیه؟؟

نفس عمیقی کشید و سرش رو انداخت پایین و گفت:
جونگ کوک به چه زبونی بگم که درحال حاضر قلب من فقط برای تو میتپه..خودت هم میدونی بیان احساساتم برام سخته..اما همیشه سعی میکنم مدام اینو بهت بگم که تو فکر نکنی که دوست ندارم

ماجرای بعد از ظهر هم که برات تعریف کردم..و اینکه مشکلات باید با صحبت کردن حل بشه نه با تنبیه و رابطه...

باید اعتراف کنم که ات درست میگفت شاید منم تند رفتم..باید حرفاشو میشنیدم

سرشو بالا آورد و نگاهی بهم کرد و ادامه داد:
و اینکه من فقط کنجکاو بودم که تو اون پسر رو از کجا میشناسی همین....اخه خودت رو بزار جای من..

اگه بعد این همه سال یکی میگفت دختری که تو بچگی دوستش داشتی و یه دفعه ناپدید شده رو میشناسه تو کنجکاو نمیشدی؟؟

راستش ات درست میگفت...نباید ایقدر تند برخورد میکردم

به چشماش نگاه کردم
اون همیشه با چشماش منو از خود بی خود میکرد

یک قدم بهش نزدیک تر شدم
نفسمو آروم بیرون دادم و بغلش کردم

اونم دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو بین سینه هام پنهون کرد

ادامه دارد....

بچه ها راستش من تا سه شنبه امتحان دارم و کلی هم درس برای خوندن دارم و سرم خیلی شلوغه شاید نتونم این چند روز پارت بزارمم..ببخشید🫠🥲🤝🏻

امیدوارم خوشتدن بیاد....بای بای🫠✨️
دیدگاه ها (۹)

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

استوری درخواستی...🫴🏻🫠

مهمونی خطرناک پارت=18ویو ات:جونگ کوک خیلی ریلکس لبامو میبوسی...

مهمونی خطرناکپارت=17ویو اتجونگ کوک خیلی عصبی بود...خیلیفقط ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط