{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه دارین ولی . . .

وقتی بچه دارین ولی . . .

کوک از حموم اومد با دیدن من آبرویی بالا انداخت و جدی گفت
_این کوفتیا چیه تنت میرا؟
نوچی کردم جلو رفتم دستم و دور گردنش با ناز حلقه کردم که چشماش گرد شد .
_چیکار میکنی؟!
خنده ی پر عشوه ای کردم صدای در خونه نشون میداد که ته سول و یول رو برد
_صدای در بود؟
سری تکون دادم آبرویی بالا انداخت
_ کی بود؟
_ته! گفتم بچه هارو ببره تنها باشیم ..
تعجب کرده بود ‌
ولی یهویی پوزخندی زد دستمو پس زد و سمت کمد رفت
_چه عجب ؛ بچه هاتو ول کردی .
لباسشو کند و لباس خونگی تنش کرد .
البته فقط یه شلوارک ،تنش بود .
موهاشو خشک کرد و سمتم برگشت
_اوه . چرا باهاشون نرفتی؟!
نگرانشان نیستی؟!
با خشم بلند شدم
_کوک بس کن!،منم خستم از اینکه فقط باید به اونا محبت و توجه کنم فکر کردی من خسته نمیشم ها؟ .
چشماش گرد شد .
_ می.را .
اخمی کردم
_من دوست ندارم که، ازت دور باشم ؛ بچه ها تو دوره ی سنی حساسی هستن .
جلو اومد و بغلم کرد .
_باشه . از وقتمون استفاده نکنیم؟
چشمام گرد شد
_چقدر پرویی !
خندید .
_فقط به خاطر تو .
خندیدم .
و اینم از خانواده ی تخس "تخمی" ی ما ♡
دیدگاه ها (۴)

آغوش عشق در کنار مافیا .میرا"به دکتر خیره شدم ، دستکش هاشو د...

وقتی میاین ایران ولی تحر.یک میشه...نگاهم و به جاده دادم ‌ چن...

وقتی پدربزرگت میمیره میاین ایران و تو حالت بده . یه گوشه پار...

پارت ۳(سرنوشت)منو بغل کرد برد داخل بهش گفتم ا/ت:هوی قول بیاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط