{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❹

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❹
به مژگان سیه کردی؛هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت،هزاران درد برچینم
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
شب کریسمس از راه می‌رسد. تمام قلعه پر از تزئینات و خوراکی است.با اینکه تعداد کمی از بچه ها هنوز توی قلعه هستند دامبلدور حسابی بریز وبپاش کرده.اما من اصلاً از برج اسلیتیرین بیرون نمی‌روم.آنها به من احساس اضافه بودن می‌دهند.احساس یک وصله ناجور و...من ترجیح می‌دم در برج امن خودمان بمانم تا با حرامزاده های گریفیندوری دم خور شوم.یک سیب سبز برمی‌دارم و گاز نه چندان خانمانه ای به آن می‌زنم نزدیک شومینه می‌روم و وردی را توی آتش فوت می‌کنم تا با خانواده ام ارتباط بگیرم"سلام به همگی.بدون من خوش می‌گذره؟"
ویل خودش را به شومینه می‌رساند‌.از بین اخگر ها او را می‌بینم"سلام ری!کریسمس مبارک!"
قلبم فشرده می‌شود چقدر دلم برای خانه تنگ شده!ویل و آلیس.پنی و اتاقم وای مرلین!"سلام ویل!نمی‌تونی تصور کنی چقدر دلم برات تنگ شده!"
ویل می‌گوید"دل منم برات تنگ شده بچه جون!متاسفانه خودتو توی شومینه اتاق کار من ظاهر کردی پس باید صبر کنی تا بقیه رو صدا بزنم"
و از پله ها پایین می‌رود کمی بعد آلیس جلوی شومینه می‌آید و با لحنی پر از ذوق می‌گوید"نگاش کن!چقد خوشگل شدی ری!"
لبخند می‌زنم"سلام آلیس.لطفاً به جای من خودتو بغل کن.هرچند فکر نکنم دلتنگیم رو برطرف کنه"
می‌گوید"ری همین الان مکس و جولیت رسیدن اینجا بذار صداشون کنم"
به خنده می‌افتم جولیت؟مکس احمق جولیت را با خودش برده است؟آلیس از پله ها پایین می‌رود و بعد فقط من و ویل می‌مانیم"ویل اگه یه چیزی بگم از دستم ناراحت نمی‌شی؟"
نگاهش نگران می‌شود"تا چی باشه"
با من و من می‌گویم"توی گروهمون یه پسری هست...که من واقعاً ازش خوشم می‌آد.اسمش سوروسه"
لبخندی می‌زند"مکس درباره‌ش بهم گفته ری.خیلی خوشحالم که بلاخره آدمتو پیدا کردی"
نمی‌دانم به مکس فحش بدهم یا در آغوش بفشارمش‌.وقتی که با جولیت وارد اتاق می‌شوند دستی برایشان تکان می‌دهم"چطورین کفترا؟"
جولیت متقابلاً دستی تکان می‌دهد"عالی.کریسمس مبارک"
مکس از پشت سلام می‌کند"نمی‌دونی بدون تو چقدر خوش می‌گذره ری"
می‌خندم"چرا دارم می‌بینم"
آلیس به او می‌توپد"حرف مفت می‌زنه ری.ولش کن"
دست تکان می‌دهم"باید برم.همتونو دوست دارم.سلاممو به پنی برسونین.کریسمس مبارک"
دیدگاه ها (۰)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁷خانه آن چهاردیواری ای نبود که در آن محبوس بودی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط