{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

contact 🍷

contact 🍷
#contract
𝑃𝑇8
ویو هویج:روز بعد:
صدای سم اسب‌ها از پشت دروازه‌ی قلعه بلند شد. مه هنوز دور برج‌های سنگی می‌چرخید و شاخه‌های خشک درختا با هر وزش باد به پنجره‌ها چنگ می‌زدن.
ات روی مبل کنار شومینه نشسته بود و با حرص به چشم غره و تنه ی جیمین فکر میکرد. جی هم روبه‌روش لم داده بود و داشت با خونسردی یه سیب می‌خورد که صدای باز شدن در ورودی بلند شد.
چند ثانیه بعد، صدای یه پسر از راهرو پیچید.
× جیییییی! کجایی تووو؟!
~ توی قلعه‌م، نابغه! کجا باید باشم؟!
پسر جوون با لبخندی که انگار هیچ‌چیزی توی این دنیا نمی‌تونست محوش کنه، وارد سالن شد.برخلاف داداشش که موهای قهوه ای داشت اون موهایی بلوند و مخملی داشت،اصلا به خون اشام ها شبیه نبود. پالتوی بلندش رو همون‌طور که راه می‌رفت از تنش درآورد و انداخت دست خدمتکاری که از کنارش رد می‌شد.
× دلم برات تنگ شده بود، عوضی!
~ دو هفته‌ست ندیدمت، نه بیست سال.
× خب برای من فرقی نداره!
جی از جاش بلند شد و برادرش رو محکم بغل کرد. جان هم بدون اینکه ذره‌ای خجالت بکشه، چند بار پشتش زد و بعد با رضایت ازش جدا شد.
× وای، هنوزم همون‌قدر زشت موندی!
~ و تو هنوزم همون‌قدر رو مخی.
× ممنونم، از محبتت واقعاً لذت بردم.
ات بی‌اختیار خندید. صدای خنده‌ش باعث شد جان سرش رو به سمتش برگردونه. چند لحظه با کنجکاوی نگاهش کرد و بعد ابروهاش بالا پرید.
× اووووه! پس تو باید ات باشییی!
ات هم با انرژی جواب داد:
= خودمم!
جان بدون هیچ مقدمه‌ای به سمتش رفت و با ذوق کنارش نشست.
× بالاخره دیدمت، نونا!
ات پلک زد.
= نونا؟!
× آره دیگه! تو از من بزرگ‌تری. تازه، زن پسرعمومم هستی. پس از الان به بعد نونای منی!
= ولی من حتی هنوز اسمت رو درست نمی‌دونم!
× جان! اسمم جانِ عزیزم. البته اگه بخوای می‌تونی منو خوشگل‌ترین عضو این خاندان هم صدا کنی.
~ دروغ می‌گه. خودش از همه بیشتر جلوی آینه وقت می‌گذرونه.(جان ❌ جین✅)
× حسادت نکن، جی. زیبایی موهبتیه که نصیب همه نمی‌شه.
ات خنده‌ش گرفت. جان هم با دیدن لبخندش، انگار تازه یادش افتاده باشه چرا اومده، دست‌هاش رو باز کرد.
× خب، حالا که آشنا شدیم، بغلم نمی‌کنی نونا؟
ات با تعجب خندید.
= تو همیشه این‌قدر عجیبی؟
× نه، امروز خیلی سنگینم. معمولاً بدترم!
دختر با خنده از جاش بلند شد و جان رو بغل کرد. جان هم با رضایت دست‌هاش رو دورش حلقه کرد و چونه‌ش رو روی سر ات گذاشت.
× وای، تو خیلی کیوتی!
= جان، من زن پسرعموتما!
× خب که چی؟ پسرعموم سلیقه‌ش بالاخره یه جا به درد خورده!
~ مراقب حرف زدنت باش، کوچولو.
× چیه؟ حقیقت تلخه، داداش!
ات با خنده سرش رو از بغل جان بیرون آورد. جان هم دستش رو گرفت و دوباره کنارش نشست، انگار از همون لحظه تصمیم گرفته بود تا اطلاع ثانوی ازش جدا نشه. در همین حین، صدای قدم‌هایی از پله‌ها اومد.
جیمین با لباس سیاهش وارد سالن شد. موهاش مرتب بود و طبق معمول نوشیدنی موردعلاقش، فنجون چای خون توی دستش، بخاری کم‌رنگ به هوا می‌فرستاد.
نگاهش اول روی جی نشست، بعد روی جان و در آخر روی دست‌هاش که هنوز دست های عروس اجباریش رو گرفته بودن.
_ بالاخره رسیدی.
× داداش جیمینیییی!
جان دست ات رو رها کرد و به سمت جیمین دوید. قبل از اینکه پسرعموی بیچاره‌ش فرصت واکنش پیدا کنه، محکم بغلش کرد. جیمین برای چند ثانیه همون‌طور خشک ایستاد.
_ خفه شو، جان.
× منم دلم برات تنگ شده بود!
_ من چنین چیزی نگفتم.
× لازم نیست بگی. از چشمات می‌خونم.
_ پس برو یه عینک بخر، چون چشماش داره بهت می‌گه گمشو.(جیمین اروم باش پسرم)
جان با خنده از جیمین جدا شد و دوباره خودش رو روی مبل انداخت.
× راستی نونا! این پسرعموم از بچگی همین‌قدر بداخلاق بود. یه بار وقتی کوچیک بودیم...
_ جان.
جان جیمینو نادیده گرفت و ادامه داد.
× ...همه‌ی اسباب‌بازی‌هامو قایم کرد و بعد گفت روح‌های قلعه بردنشون!
ات با تعجب به جیمین نگاه کرد.
= جدی؟!
جیمین جرعه‌ای از چای خونش نوشید.
_ دروغ می‌گه.
× پس چرا وقتی پیداشون کردم، همشون توی کمد اتاقت بودن؟
_ چون تو احمقی و بلد نیستی جای وسایلت رو پیدا کنی.
× دیدی نونا؟! هنوزم نمی‌تونه اشتباهات بچگیش رو قبول کنه!
جی از شدت خنده سرش رو عقب برد. ات هم لبخند می‌زد و جیمین، برخلاف قیافه‌ی بی‌تفاوتش، برای چند ثانیه به چهره‌ی خندون دختر نگاه کرد.
بعد نگاهش به دست جان افتاد که دوباره دور شونه‌ی ات انداخته بود.
لبخند جیمین حتی قبل از شکل گرفتن، محو شد. و اخم خفیفی جاش بود.
ـــــــ
ادامه کامنتا 🍷
لطفا زیاد کامنت ندارین تا بقیه بتونن بخونن بوس بهتون☕
لایک: 25
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
دیدگاه ها (۴)

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

the lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۴۸ 🖤🥀 𓆪ات با بغض به جیمین نگاه کرد.ات: پس همه‌چیز درو...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط