𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑤
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑤
_بخش دوم_
سلام میکنیم.پشت سر وود وارد باغ میشویم و...حالا میفهمم چرا اسم اینجا باغ کاج است.تعداد خیلی زیادی درخت کاج و یک ساختمان یک طبقه ته باغ.باغ خیلی بزرگ است وبخش کمی از آن را میبینیم.شبیه جنگل است.زیبا و وحشی و خطرناک.همچنان دستم در دست سوروس است.وود در ساختمان را برایمان باز میکند و کنار میایستد تا وارد شویم.ساده و بامزه.اتاق های زیادی دارد.فرش ها و مبل ها با تناژ های پررنگ.وسایل چوبی.روی دیوار رد چند تا قاب عکس افتاده.آنها را برداشته تا ما نبینیم؟نمیدانم.خانه زیباست.بلافاصله توی یکی از اتاق های میخزم و از نردبان تخت دوطبقه بالا میروم.با نشاطی که نمیخواستم توی صدایم باشد فریاد میزنم"تخت بالا مال منه!"
صدای چند خنده را میشنوم ولی مهم نیست.من قلمرو انتخاب کردم و شوخی هم ندارم.وقتی وود صدایم میزند دوباره به هال میروم"بله پرفسور؟"
بچه ها هنوز دارند به من میخندند.و فقط سوروس سعی میکند خنده اش را پنهان کند.وود میگوید"قبلش یارکشی کنید.ببینید کی میخواد پیش کی بخوابه.ولی، همتون با پارتنرتون اینجایید.پس این دلیل بهتری برای اینه که،دختر وپسر جدا"
سوفیا ناله کنان میگوید"متاسفانه من با پارتنرم اینجا نیستم.اجحاف در حق دانش آموز!"
امبر میگوید"مال منم نیست."
این اولین حرفش از وقتی آمدیم است.میگویم"کشیدم.الکسا"
الکسا میآید کنارم میایستد و با ژستی نمایشی برای لئو دست تکان میدهد"دلم با توئه"
لئو لبخند میزند"حیف شد"
تام نمایشی عق میزند"فکر کردم اومدیم اینجا یه سری چیزا رو لت و پار کنیم!"
ماریان لبخند میزند"همه مثل تو نیستن تامی.بعضی ها به کسی که دوسش دارن ابراز علاقه میکنن"
"منم ابراز علاقه میکنم!"
این بار ماریان میخندد"وای خدایا!"
لئو میگوید"باشه بیچاره.منم کشیدم.تام"
تام میگوید"سر تو یکی رو زیر آب میکنم"
لئو بی تفاوت شانه بالا میاندازد"باشه داداش.منتظرتم"
مکس میگوید"چون نمیتونم با جولیت هماتاقی باشم.انتخابم برادرشه" جولیت میخندد
سوروس همان گوشه ای که هست بی تفاوت میگوید"از کی تا حالا حق انتخاب داری؟"
مکس"از الان.سوروس هم اتاقی منه"
سوروس سر تکان میدهد"چه عذابی!"
مکس با لبخند میگوید"میدونی که میمیری برام!"
همه میخندیم.حتی سوروس هم میخندد.یکم.پسر ریونکلاوی که اسمش را نمیدانم میگوید"من تک افتادم."
وود میگوید"بله.یه دختر و یه پسر تک میمونن.اما دونفر دیگه توی راهن."
امبر میگوید"منم کشیدم.سوفیا."
سوفیا کنار امبر میایستد"سلام پرنس"
امبر لبخند میزند"سلام اولیور"
ماریان میگوید"باشه.منم اولیویا رو گردن میگیرم"
اولیویا لبخند میزند"در حقم بزرگی میکنی"
جولیت دست به کمر میایستد"موندم رو زمین که!میبینی ریونکلاو؟لیاقتمون رو ندارن!"
پسر لبخند میزند"دنیا واسه ما آماده نیست"
مکس با لبخند میگوید"هنوزم حاضرم قانون رو به خاطرت بشکنم جولی"
جولیت با اخم میگوید"لازم نکرده!"
با خنده میگویم"هم اتاقی سفارشی دارن برات میارن!تا حالا همچین امکاناتی داشتی؟"
جولیت میخندد"نمیدونم از خوشحالی چکار کنم"
وود میگوید"امروز استراحت کنید و با محیط آشنا شید.دفعه بعد که هم رو میبینیم یک هفته دیگه ست اما آزمون هاتون آماده ست و کنترل میشید.دو نفر دیگه بهتون ملحق میشن.آشنا و غریبه شون رو نمیدونم ولی با هم دیگه کنار بیاید.روز خوش"
_بخش دوم_
سلام میکنیم.پشت سر وود وارد باغ میشویم و...حالا میفهمم چرا اسم اینجا باغ کاج است.تعداد خیلی زیادی درخت کاج و یک ساختمان یک طبقه ته باغ.باغ خیلی بزرگ است وبخش کمی از آن را میبینیم.شبیه جنگل است.زیبا و وحشی و خطرناک.همچنان دستم در دست سوروس است.وود در ساختمان را برایمان باز میکند و کنار میایستد تا وارد شویم.ساده و بامزه.اتاق های زیادی دارد.فرش ها و مبل ها با تناژ های پررنگ.وسایل چوبی.روی دیوار رد چند تا قاب عکس افتاده.آنها را برداشته تا ما نبینیم؟نمیدانم.خانه زیباست.بلافاصله توی یکی از اتاق های میخزم و از نردبان تخت دوطبقه بالا میروم.با نشاطی که نمیخواستم توی صدایم باشد فریاد میزنم"تخت بالا مال منه!"
صدای چند خنده را میشنوم ولی مهم نیست.من قلمرو انتخاب کردم و شوخی هم ندارم.وقتی وود صدایم میزند دوباره به هال میروم"بله پرفسور؟"
بچه ها هنوز دارند به من میخندند.و فقط سوروس سعی میکند خنده اش را پنهان کند.وود میگوید"قبلش یارکشی کنید.ببینید کی میخواد پیش کی بخوابه.ولی، همتون با پارتنرتون اینجایید.پس این دلیل بهتری برای اینه که،دختر وپسر جدا"
سوفیا ناله کنان میگوید"متاسفانه من با پارتنرم اینجا نیستم.اجحاف در حق دانش آموز!"
امبر میگوید"مال منم نیست."
این اولین حرفش از وقتی آمدیم است.میگویم"کشیدم.الکسا"
الکسا میآید کنارم میایستد و با ژستی نمایشی برای لئو دست تکان میدهد"دلم با توئه"
لئو لبخند میزند"حیف شد"
تام نمایشی عق میزند"فکر کردم اومدیم اینجا یه سری چیزا رو لت و پار کنیم!"
ماریان لبخند میزند"همه مثل تو نیستن تامی.بعضی ها به کسی که دوسش دارن ابراز علاقه میکنن"
"منم ابراز علاقه میکنم!"
این بار ماریان میخندد"وای خدایا!"
لئو میگوید"باشه بیچاره.منم کشیدم.تام"
تام میگوید"سر تو یکی رو زیر آب میکنم"
لئو بی تفاوت شانه بالا میاندازد"باشه داداش.منتظرتم"
مکس میگوید"چون نمیتونم با جولیت هماتاقی باشم.انتخابم برادرشه" جولیت میخندد
سوروس همان گوشه ای که هست بی تفاوت میگوید"از کی تا حالا حق انتخاب داری؟"
مکس"از الان.سوروس هم اتاقی منه"
سوروس سر تکان میدهد"چه عذابی!"
مکس با لبخند میگوید"میدونی که میمیری برام!"
همه میخندیم.حتی سوروس هم میخندد.یکم.پسر ریونکلاوی که اسمش را نمیدانم میگوید"من تک افتادم."
وود میگوید"بله.یه دختر و یه پسر تک میمونن.اما دونفر دیگه توی راهن."
امبر میگوید"منم کشیدم.سوفیا."
سوفیا کنار امبر میایستد"سلام پرنس"
امبر لبخند میزند"سلام اولیور"
ماریان میگوید"باشه.منم اولیویا رو گردن میگیرم"
اولیویا لبخند میزند"در حقم بزرگی میکنی"
جولیت دست به کمر میایستد"موندم رو زمین که!میبینی ریونکلاو؟لیاقتمون رو ندارن!"
پسر لبخند میزند"دنیا واسه ما آماده نیست"
مکس با لبخند میگوید"هنوزم حاضرم قانون رو به خاطرت بشکنم جولی"
جولیت با اخم میگوید"لازم نکرده!"
با خنده میگویم"هم اتاقی سفارشی دارن برات میارن!تا حالا همچین امکاناتی داشتی؟"
جولیت میخندد"نمیدونم از خوشحالی چکار کنم"
وود میگوید"امروز استراحت کنید و با محیط آشنا شید.دفعه بعد که هم رو میبینیم یک هفته دیگه ست اما آزمون هاتون آماده ست و کنترل میشید.دو نفر دیگه بهتون ملحق میشن.آشنا و غریبه شون رو نمیدونم ولی با هم دیگه کنار بیاید.روز خوش"
- ۷۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط