وانشات ته سکوت نیمه شب (گرگینه)(پارت2۶)
ا/ت : پیر زن دستش جلو آورد گفت دستت بده من هول شدم دستمو سریع دادم خنده شیرینی کرد چشماش بست بعد چند ثانیه چشماش باز کرد به ته نگاه کرد گفت درست مثل پدرت . منظورش چی بود که ماتیلدا گفت اما همون قدر ؟ ته به من نگاهی کرد گفت همون قدر لبم گاز گرفتم نگاه خیره ای به ته کردم که صدای بهم خوردن لیوان قاشق باعث شد حواسا پرت شه پدر تهیونگ گفت : از اینکه امشب بدون از دست دادن کسی کنار همیم خوشحالم و امید وارم همیشه این طور بمونه و حالا که پسرم برگشته روزای بهتری پیشه رو داریم... نوش جان . همه مشغول خوردن شدن منم مات مبهوت مونده بودم پدرش جوری صحبت میکرد که انگار ته قرار نیست دیگه جایی بره
ته شروع کرد به خورد کردن گوشت که دیدم داخل بشقاب من گذاشت سریع چنگالم برداشتم گفتم لازم نیست خودم برمیدارم گفت لازم نیست که تو انقدر خجالت بکشی چیزی نگفتم مشغول خوردن شدم شاید باید اعتماد به نفسم بالا ببرم که ته اینجا منو بیشتر از همراه میبینه و حرفش به ماتیلدا ....
نصفه شب حوالی ساعت یک -
ا/ت : کل شب پایکوبی رقص بود تهیونگ همراه خودشون میبردن چندبارم من رفتم پیش ته میگفت میرم برمیگردم ولی بر نمیگشت بهم اتاقی که میتونم شب داخلش بمونم نشون دادن پنجره ای نداشت با اینکه ازم خوششون نمی اومد ولی به فکر بودن اما ته چرا بعد شام انقدر منو نادیده گرفت حتی متوجه بغضمم نشد تویه اتاق گشتی زدم حموم پیدا کردم کیسه خونم از زیر لباسم در آوردم انداختم رو تخت لباسام یکی یکی در آوردم رفتم تو حموم دوش آب باز کردم نفس محکمی کشیدم دما آب حس نمیکردم از سر کنجکاوی یکم ازش خوردم نیمه گرم بود اما نه اونقدر داغ
یاد ترانه بابام افتادم که برای مامانم می خوند شروع به خوندنش کردم ......
-For the Rest of My Life
-I'll be with you
-I'll stay by your side honest and true
-Till the end of my time
-I'll be loving you. loving you
-For the Rest of My Life
-Through days and nights
(معنیش کامنتا مینویسم براتون(: )
اشکام با آب قاطی شدن که دستی دور کمرم حلقه شد چشمام باز کردم خواستم خودم جدا کنم محکم تر گرفتم گفت : صدای قشنگت نشنیده بودم با شنیدن صدای ته آرامش وجودم گرفت آروم تو بغلش برگشتم طرفش هیچ لباسی تنش نبود گفت : چشمای قرمزت قرمز تره چرا گریه کردی نفس عمیقی کشیدم گفتم چرا از جشن اومدی گفت پس برای این گریه میکردی اخمی کردم گفتم چه ربطی داره . رویه لبم بوسه زد گفت دلیلش نمیگی ؟ سرم انداختم پایین چونم گرفت سرمو بلند کرد گفتم : تمام شب منو نادیده گرفتی لبخندی زد دستی رویه موهای خیسم کشید گفت از اینکه نفهمیدم دارم نادیدت میگیرم معذرت میخوام سکوت کردم که گفت دیگه تکرار نمیشه خانم کوچولو چشمام تو حدقه چرخوندم گفت نمیخوای منو ببوسی گفتم نه گفت پس من میبوسم
خواست ببوسمتم سرم عقب بردم....
ته شروع کرد به خورد کردن گوشت که دیدم داخل بشقاب من گذاشت سریع چنگالم برداشتم گفتم لازم نیست خودم برمیدارم گفت لازم نیست که تو انقدر خجالت بکشی چیزی نگفتم مشغول خوردن شدم شاید باید اعتماد به نفسم بالا ببرم که ته اینجا منو بیشتر از همراه میبینه و حرفش به ماتیلدا ....
نصفه شب حوالی ساعت یک -
ا/ت : کل شب پایکوبی رقص بود تهیونگ همراه خودشون میبردن چندبارم من رفتم پیش ته میگفت میرم برمیگردم ولی بر نمیگشت بهم اتاقی که میتونم شب داخلش بمونم نشون دادن پنجره ای نداشت با اینکه ازم خوششون نمی اومد ولی به فکر بودن اما ته چرا بعد شام انقدر منو نادیده گرفت حتی متوجه بغضمم نشد تویه اتاق گشتی زدم حموم پیدا کردم کیسه خونم از زیر لباسم در آوردم انداختم رو تخت لباسام یکی یکی در آوردم رفتم تو حموم دوش آب باز کردم نفس محکمی کشیدم دما آب حس نمیکردم از سر کنجکاوی یکم ازش خوردم نیمه گرم بود اما نه اونقدر داغ
یاد ترانه بابام افتادم که برای مامانم می خوند شروع به خوندنش کردم ......
-For the Rest of My Life
-I'll be with you
-I'll stay by your side honest and true
-Till the end of my time
-I'll be loving you. loving you
-For the Rest of My Life
-Through days and nights
(معنیش کامنتا مینویسم براتون(: )
اشکام با آب قاطی شدن که دستی دور کمرم حلقه شد چشمام باز کردم خواستم خودم جدا کنم محکم تر گرفتم گفت : صدای قشنگت نشنیده بودم با شنیدن صدای ته آرامش وجودم گرفت آروم تو بغلش برگشتم طرفش هیچ لباسی تنش نبود گفت : چشمای قرمزت قرمز تره چرا گریه کردی نفس عمیقی کشیدم گفتم چرا از جشن اومدی گفت پس برای این گریه میکردی اخمی کردم گفتم چه ربطی داره . رویه لبم بوسه زد گفت دلیلش نمیگی ؟ سرم انداختم پایین چونم گرفت سرمو بلند کرد گفتم : تمام شب منو نادیده گرفتی لبخندی زد دستی رویه موهای خیسم کشید گفت از اینکه نفهمیدم دارم نادیدت میگیرم معذرت میخوام سکوت کردم که گفت دیگه تکرار نمیشه خانم کوچولو چشمام تو حدقه چرخوندم گفت نمیخوای منو ببوسی گفتم نه گفت پس من میبوسم
خواست ببوسمتم سرم عقب بردم....
- ۱۳.۴k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط