╭─────────────── ✈️ ───────────────╮
╭─────────────── ✈️ ───────────────╮
✦ پارت ۹۰ | وقتی آت رفت... ✦
╰─────────────────────────────────╯
✈️ ویو آت
روی صندلی هواپیما نشسته بودم.
کمربندمو بستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.
فرودگاه کمکم از دور کوچیکتر میشد...
ولی چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم بود، آدمهایی بودن که پشت اون شیشهها جا گذاشته بودم.
مامان...
بابا...
دایی...
جیا...
و ته...
اشکام دوباره سرازیر شد.
آت:
من دلم برای همتون تنگ میشه... 🥺
هواپیما شروع به حرکت کرد.
چشمامو بستم.
آخرین تصویری که ازشون توی ذهنم مونده بود...
جیا بود که گریه میکرد.
مامان که اشکهاشو پاک میکرد.
بابا که سعی میکرد محکم بمونه.
دایی که فقط نگاهم میکرد.
و ته...
که حتی وقتی ازش دور میشدم، چشم ازم برنداشت.
هواپیما از زمین بلند شد.
آروم گفتم:
آت:
خداحافظ...
و این بار واقعاً رفتم.
---
🌙 ویو ته
هنوز جلوی گیت ایستاده بودم.
همه کمکم داشتن از فرودگاه میرفتن.
اما من...
هنوز همونجا بودم.
جیا با چشمهای خیس گفت:
جیا:
ته... بریم.
جوابی ندادم.
جیا:
پروازش دیگه رفته.
آروم گفتم:
ته:
میدونم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد به جایی که آت از اونجا رد شده بود نگاه کردم.
ته:
فقط...
مکث کردم.
ته:
فقط چند دقیقه پیش اینجا بود.
جیا دوباره اشکش سرازیر شد.
جیا:
آره...
بعد همه کمکم رفتن.
مامان و بابای آت هم خداحافظی کردن.
دایی آخرین نفر بود.
دایی:
ته...
نگاهش کردم.
دایی:
مراقب خودت باش.
ته:
شما هم.
دایی رفت.
و من...
تنها موندم.
سالن فرودگاه شلوغ بود.
آدمها میاومدن و میرفتن.
اما برای من...
انگار همهجا ساکت شده بود.
گوشیمو درآوردم.
آخرین پیام آت هنوز روی صفحه بود:
«وقتی رسیدم خبرت میکنم. 🥺»
چند ثانیه بهش خیره شدم.
بعد آروم تایپ کردم:
ته:
«منتظرم.»
پیام رو فرستادم.
اما میدونستم...
اون دیگه اینجا نیست.
از فرودگاه بیرون اومدم.
سوار ماشین شدم.
وقتی به خونه رسیدم...
در رو باز کردم.
همهچیز همونطور بود.
اما...
خونه دیگه مثل قبل نبود.
روی مبل نشستم.
نگاهم افتاد به جایی که آت همیشه مینشست.
یه نفس عمیق کشیدم.
ته:
آت رفت...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
ته:
و من...
به فضای خالی روبهروم نگاه کردم.
ته:
تنها موندم.
گوشیم دوباره لرزید.
پیام آت:
«ته... دلم براتون تنگ شده. 😭💜»
برای اولین بار بعد از رفتنش لبخند زدم.
و جواب دادم:
«منم دلم برات تنگ شده.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
به پنجره نگاه کردم.
هوا تاریک شده بود.
و اون شب...
برای اولین بار...
فهمیدم فاصله فقط چند کیلومتر و چند ساعت نیست.
گاهی...
فاصله یعنی دلتنگی برای کسی که دیگه کنار تو نیست.
✈️🇮🇹
و اینجا...
فصل اول «تو مال منی» تموم شد.
آت رفت...
به سمت زندگی جدیدش در ایتالیا.
و ته...
برای اولین بار...
بدون آت موند.
🌷 پایان فصل اول 🌷
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۹۰ | وقتی آت رفت... ✦
╰─────────────────────────────────╯
✈️ ویو آت
روی صندلی هواپیما نشسته بودم.
کمربندمو بستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.
فرودگاه کمکم از دور کوچیکتر میشد...
ولی چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم بود، آدمهایی بودن که پشت اون شیشهها جا گذاشته بودم.
مامان...
بابا...
دایی...
جیا...
و ته...
اشکام دوباره سرازیر شد.
آت:
من دلم برای همتون تنگ میشه... 🥺
هواپیما شروع به حرکت کرد.
چشمامو بستم.
آخرین تصویری که ازشون توی ذهنم مونده بود...
جیا بود که گریه میکرد.
مامان که اشکهاشو پاک میکرد.
بابا که سعی میکرد محکم بمونه.
دایی که فقط نگاهم میکرد.
و ته...
که حتی وقتی ازش دور میشدم، چشم ازم برنداشت.
هواپیما از زمین بلند شد.
آروم گفتم:
آت:
خداحافظ...
و این بار واقعاً رفتم.
---
🌙 ویو ته
هنوز جلوی گیت ایستاده بودم.
همه کمکم داشتن از فرودگاه میرفتن.
اما من...
هنوز همونجا بودم.
جیا با چشمهای خیس گفت:
جیا:
ته... بریم.
جوابی ندادم.
جیا:
پروازش دیگه رفته.
آروم گفتم:
ته:
میدونم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد به جایی که آت از اونجا رد شده بود نگاه کردم.
ته:
فقط...
مکث کردم.
ته:
فقط چند دقیقه پیش اینجا بود.
جیا دوباره اشکش سرازیر شد.
جیا:
آره...
بعد همه کمکم رفتن.
مامان و بابای آت هم خداحافظی کردن.
دایی آخرین نفر بود.
دایی:
ته...
نگاهش کردم.
دایی:
مراقب خودت باش.
ته:
شما هم.
دایی رفت.
و من...
تنها موندم.
سالن فرودگاه شلوغ بود.
آدمها میاومدن و میرفتن.
اما برای من...
انگار همهجا ساکت شده بود.
گوشیمو درآوردم.
آخرین پیام آت هنوز روی صفحه بود:
«وقتی رسیدم خبرت میکنم. 🥺»
چند ثانیه بهش خیره شدم.
بعد آروم تایپ کردم:
ته:
«منتظرم.»
پیام رو فرستادم.
اما میدونستم...
اون دیگه اینجا نیست.
از فرودگاه بیرون اومدم.
سوار ماشین شدم.
وقتی به خونه رسیدم...
در رو باز کردم.
همهچیز همونطور بود.
اما...
خونه دیگه مثل قبل نبود.
روی مبل نشستم.
نگاهم افتاد به جایی که آت همیشه مینشست.
یه نفس عمیق کشیدم.
ته:
آت رفت...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد خیلی آروم گفتم:
ته:
و من...
به فضای خالی روبهروم نگاه کردم.
ته:
تنها موندم.
گوشیم دوباره لرزید.
پیام آت:
«ته... دلم براتون تنگ شده. 😭💜»
برای اولین بار بعد از رفتنش لبخند زدم.
و جواب دادم:
«منم دلم برات تنگ شده.»
گوشی رو کنار گذاشتم.
به پنجره نگاه کردم.
هوا تاریک شده بود.
و اون شب...
برای اولین بار...
فهمیدم فاصله فقط چند کیلومتر و چند ساعت نیست.
گاهی...
فاصله یعنی دلتنگی برای کسی که دیگه کنار تو نیست.
✈️🇮🇹
و اینجا...
فصل اول «تو مال منی» تموم شد.
آت رفت...
به سمت زندگی جدیدش در ایتالیا.
و ته...
برای اولین بار...
بدون آت موند.
🌷 پایان فصل اول 🌷
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۱۹۲
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط