رمان خبر ممنوعه پارت سوم 3
خبره.ممنوعه.🖤💜پارت³
🖤 خبرِ ممنوعه پارت سوم
سوآ
صدای قفل شدن در هنوز توی سرم بود. چند قدم عقب رفتم و به در فلزی خیره شدم.
«لعنت بهت، تهجون...»
صدای قدمها دوباره برگشت.
این بار فقط یک نفر بود.
قفل چرخید.
تهجون وارد زیرزمین شد و در رو پشت سرش بست. صدای بسته شدنش توی فضای خالی پیچید.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد گفتم: «اومدی ببینی زندانیت هنوز اینجاست؟»
«اومدم ببینم آروم شدی یا نه.»
«فکر کردی با چندتا نگهبان میتونی منو بترسونی؟»
تهجون جلو اومد.
«نه.»
یک قدم دیگه.انقدر نزدیک شد که تنم میتونست عضلات زیر پیراهنش رو به خوبی حس کنه
«فکر میکنم هنوز نمیفهمی کجایی.»
نگاهش کردم.
«زیرزمین خونهی یه آدم دیوونه.»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
«بالاخره یه چیز درست گفتی.»
«پس اعتراف میکنی دیوونهای؟»
«اگه لازم باشه.»
تهجون جلوی در ایستاد؛ طوری که راه خروج کاملاً بسته بود.
گفتم: «برو کنار.»
«نه.»
«تهجون.»
«سوآ.»
صدای آرومش بیشتر عصبانیم میکرد.
«من اینجا نمیمونم.»
«میمونی.»
«نمیمونم.»
«پس مجبورم میکنی سختترش کنم.»
چند ثانیه به هم خیره شدیم.
گفتم: «تو نمیتونی برای همیشه منو اینجا نگه داری.»
تهجون جواب داد:
«من هیچوقت نگفتم برای همیشه.»
«پس کی آزادم میکنی؟»
سکوت کرد.
بعد گفت:
«وقتی مطمئن بشم بیرون رفتنت مساوی با مرگت نیست.»
«و اگه خودم بخوام ریسک کنم؟»
نگاهش سرد شد.
«اجازه نمیدم.»
«تو کی هستی که اجازه بدی یا ندی؟»
جلو اومد بازو هام رو گرفت و سرش رو به گوشم نزدیک کرد و پچ پچ کنان گفت
«کسی که از لحظهای که پیدات کردم، مسئول امنیتت شده.»
خندیدم.هولش دادم
«من ازت مسئولیت نخواستم.»
«میدونم.»
«پس دست از سرم بردار.»
تهجون چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام گفت:
«نمیتونم.»
این بار جوابش منو ساکت کرد.
نگاهش هنوز سرد بود، اما چیزی پشت اون نگاه بود که نمیتونستم بفهممش.
تهجون برگشت سمت در.
قبل از اینکه خارج بشه، گفتم:
«من هنوز اون عکسها رو دارم.»
ایستاد.
آرام برگشت.
«چی گفتی؟»
دوربین رو بالا گرفتم.
«گفتم هنوز مدرک دارم.»
چشمهاش روی دوربین ثابت موند.
بعد به من نگاه کرد.
«جایی نمیتونی بری که بخوای از اونا استفاده کنی.»
«خواهیم دید.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد در رو باز کرد.
«خوبه.»
در بسته شد.
این بار صدای قفل شدنش بلندتر از قبل به نظر میرسید.
اما چیزی که بیشتر از قفل شدن در ذهنم موند، آخرین نگاه تهجون بود.
انگار برای اولین بار...
من فقط زندانی اون زیرزمین نبودم؛ چیزی در این بازی وجود داشت که خود تهجون هم نمیخواست از دستش بده.
#رمان
🖤 خبرِ ممنوعه پارت سوم
سوآ
صدای قفل شدن در هنوز توی سرم بود. چند قدم عقب رفتم و به در فلزی خیره شدم.
«لعنت بهت، تهجون...»
صدای قدمها دوباره برگشت.
این بار فقط یک نفر بود.
قفل چرخید.
تهجون وارد زیرزمین شد و در رو پشت سرش بست. صدای بسته شدنش توی فضای خالی پیچید.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدیم.
بعد گفتم: «اومدی ببینی زندانیت هنوز اینجاست؟»
«اومدم ببینم آروم شدی یا نه.»
«فکر کردی با چندتا نگهبان میتونی منو بترسونی؟»
تهجون جلو اومد.
«نه.»
یک قدم دیگه.انقدر نزدیک شد که تنم میتونست عضلات زیر پیراهنش رو به خوبی حس کنه
«فکر میکنم هنوز نمیفهمی کجایی.»
نگاهش کردم.
«زیرزمین خونهی یه آدم دیوونه.»
لبخند خیلی کمرنگی زد.
«بالاخره یه چیز درست گفتی.»
«پس اعتراف میکنی دیوونهای؟»
«اگه لازم باشه.»
تهجون جلوی در ایستاد؛ طوری که راه خروج کاملاً بسته بود.
گفتم: «برو کنار.»
«نه.»
«تهجون.»
«سوآ.»
صدای آرومش بیشتر عصبانیم میکرد.
«من اینجا نمیمونم.»
«میمونی.»
«نمیمونم.»
«پس مجبورم میکنی سختترش کنم.»
چند ثانیه به هم خیره شدیم.
گفتم: «تو نمیتونی برای همیشه منو اینجا نگه داری.»
تهجون جواب داد:
«من هیچوقت نگفتم برای همیشه.»
«پس کی آزادم میکنی؟»
سکوت کرد.
بعد گفت:
«وقتی مطمئن بشم بیرون رفتنت مساوی با مرگت نیست.»
«و اگه خودم بخوام ریسک کنم؟»
نگاهش سرد شد.
«اجازه نمیدم.»
«تو کی هستی که اجازه بدی یا ندی؟»
جلو اومد بازو هام رو گرفت و سرش رو به گوشم نزدیک کرد و پچ پچ کنان گفت
«کسی که از لحظهای که پیدات کردم، مسئول امنیتت شده.»
خندیدم.هولش دادم
«من ازت مسئولیت نخواستم.»
«میدونم.»
«پس دست از سرم بردار.»
تهجون چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام گفت:
«نمیتونم.»
این بار جوابش منو ساکت کرد.
نگاهش هنوز سرد بود، اما چیزی پشت اون نگاه بود که نمیتونستم بفهممش.
تهجون برگشت سمت در.
قبل از اینکه خارج بشه، گفتم:
«من هنوز اون عکسها رو دارم.»
ایستاد.
آرام برگشت.
«چی گفتی؟»
دوربین رو بالا گرفتم.
«گفتم هنوز مدرک دارم.»
چشمهاش روی دوربین ثابت موند.
بعد به من نگاه کرد.
«جایی نمیتونی بری که بخوای از اونا استفاده کنی.»
«خواهیم دید.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد در رو باز کرد.
«خوبه.»
در بسته شد.
این بار صدای قفل شدنش بلندتر از قبل به نظر میرسید.
اما چیزی که بیشتر از قفل شدن در ذهنم موند، آخرین نگاه تهجون بود.
انگار برای اولین بار...
من فقط زندانی اون زیرزمین نبودم؛ چیزی در این بازی وجود داشت که خود تهجون هم نمیخواست از دستش بده.
#رمان
- ۶.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط