۲ ببخشید تهیون...استاد ۲۴p
نینا: خونت کجاست؟
ا.ت: چطور ؟
نینا: اول تورو برسونین
ا.ت: خونه تو که یک خیابون اونور تره چرا تو اول نمیری؟
نینا: من حوصلم سر رفته میخوام دور بزنم تو شهر
ا.ت: بگو میخوام فضولی! کنم چرا میپیچونی؟
نینا « برای بار هزارم🙄 » یک پوزخند زد و برگشت سمت پنجره
منم به راننده تاکسی آدرس خونه ای که هنوز درحال تحقیق و بررسی بود دادم
بعد از ۲۰ دقیقه به خونه رسیدیم و دیدم نینا هم پیاده شده!ات: تو چرا پیاده شدی؟ چی میخوای؟
نینا: گفتم حوصلم سر رفته ! نظرت چیه بریم خونه یه تو ؟
ا.ت: من نمیتونم وارد خونه بشم ....درحال برسیه! و با خنده ای غمگین به سمت خانه برگشتم و کنی بهش نزدیک شدن
نینا دوباره پوزخند زد ...نینا: پس زیر پل میخوابی؟ جایی نداری؟ چرا اومدی اینجا ؟ دلت برای خونت تنگ شده؟ بهتره بری تو پارک رو کارتون بخوابی
با شنیدن اون حرف ها خونم به جوش اومد ...چطور میتونست با من اینطور حرف بزنه؟؟؟
چطور شرم نمیکرد؟ مگه میشه یه آدم.....اههه حرفی برای زدن ندارم ...دیگه نمیکشم بسه چرا من باید این همه سختی بکشم...حتی وقت نکردم سر مزار مادرم برممم...حتی ظرف خاکسترش رو نبوسیدم...حتی نتونستم براش یک مراسم خوب بگیرم...هرچند که هیچکس رو ندارم! ولی خب
نشستم کنار کوچه و به خونمون که حالا با نوار های زد دور تا دورش حصار کشیده بودن خیره شده بودم
بقض و سرما نوک بینی رو سرخ کرده بود و چشمام قرمز شده بود ...ناگهان صدای بهم خوردن لاستیک و سنگ های آسفالت و موتور ماشین به گوشم رسید ....جلوم ی ماشین پارک کرد و یهو درش باز شد...خواستم بلند بشم ولی دست و پاهام که هیچ حتی قدرت تفکرم از بین رفت
ی SUV شاستی بلند که چندتا مرد ازش اومدن بیرون صورت هاشون پوشیده بود تا به خودم اومده بودم کار از کار گذشته بود ...با یک دستمال جلو دهنم منو بیهو....سیاهی
ا.ت: چطور ؟
نینا: اول تورو برسونین
ا.ت: خونه تو که یک خیابون اونور تره چرا تو اول نمیری؟
نینا: من حوصلم سر رفته میخوام دور بزنم تو شهر
ا.ت: بگو میخوام فضولی! کنم چرا میپیچونی؟
نینا « برای بار هزارم🙄 » یک پوزخند زد و برگشت سمت پنجره
منم به راننده تاکسی آدرس خونه ای که هنوز درحال تحقیق و بررسی بود دادم
بعد از ۲۰ دقیقه به خونه رسیدیم و دیدم نینا هم پیاده شده!ات: تو چرا پیاده شدی؟ چی میخوای؟
نینا: گفتم حوصلم سر رفته ! نظرت چیه بریم خونه یه تو ؟
ا.ت: من نمیتونم وارد خونه بشم ....درحال برسیه! و با خنده ای غمگین به سمت خانه برگشتم و کنی بهش نزدیک شدن
نینا دوباره پوزخند زد ...نینا: پس زیر پل میخوابی؟ جایی نداری؟ چرا اومدی اینجا ؟ دلت برای خونت تنگ شده؟ بهتره بری تو پارک رو کارتون بخوابی
با شنیدن اون حرف ها خونم به جوش اومد ...چطور میتونست با من اینطور حرف بزنه؟؟؟
چطور شرم نمیکرد؟ مگه میشه یه آدم.....اههه حرفی برای زدن ندارم ...دیگه نمیکشم بسه چرا من باید این همه سختی بکشم...حتی وقت نکردم سر مزار مادرم برممم...حتی ظرف خاکسترش رو نبوسیدم...حتی نتونستم براش یک مراسم خوب بگیرم...هرچند که هیچکس رو ندارم! ولی خب
نشستم کنار کوچه و به خونمون که حالا با نوار های زد دور تا دورش حصار کشیده بودن خیره شده بودم
بقض و سرما نوک بینی رو سرخ کرده بود و چشمام قرمز شده بود ...ناگهان صدای بهم خوردن لاستیک و سنگ های آسفالت و موتور ماشین به گوشم رسید ....جلوم ی ماشین پارک کرد و یهو درش باز شد...خواستم بلند بشم ولی دست و پاهام که هیچ حتی قدرت تفکرم از بین رفت
ی SUV شاستی بلند که چندتا مرد ازش اومدن بیرون صورت هاشون پوشیده بود تا به خودم اومده بودم کار از کار گذشته بود ...با یک دستمال جلو دهنم منو بیهو....سیاهی
- ۷.۴k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط