خون و عسل

part 29
چند روز از ورود چویا به قصر گذشته بود و به مکان عادت کرده بود و زندگی با خون آشام ها و گرگینه ها براش عادی بود و ویولن هم تو همون مکان میزد و از زندگیش دور از انسان ها لذت میبرد.
روی تاب نشسته بود و به شهر نگاه میکرد ، همون شهری که دازای اداره اش میکرد به زیبایی در شب میدرخشید.
_ تو تاریکی اینجا چیکار میکنی؟
لحن سردش تو گوشش پیچید و سرشو کج کرد و دازای رو دید که دستاش تو جیبشه و لباسش به اندازه ظهر رسمی نیست و خیلی ساده ست
+ اوه دازای ساما
دازای تو تاریکی لبخند زد و خیلی جلو خودش رو گرفت تا محکم بغلش نکنه
_ چرا اینجا نشستی؟
جلو اومد و از تاریکی بیرون اومد و به کناره دیوار تکیه داد و چویا کمی گونه هاش رنگ رفتن...پادشاه برای اون یه قهرمان بود و هر وقت که اون چهره جدی و پرجذبه رو میدید و صدای محکم و خوش اواش رو میشنید ناخواسته گونه هاش سرخ میشد
+ امم...دازای ساما
_ چویا چند بار بهت گفتم بدون عنوان اسممو صدا بزن
+ ولی آخه
_ بهونه قبول نیست...دفعه بعد اسممو با عنوان صدا کنی تنبیه بدی برات در نظر میگیرم
چویا نگاهشو دزدید و آروم با خجالت گفت
+ دازای
دازای لبخند زد و سری تکون داد
_ بله؟؟
+ شما خب...چیزه تو متاهلی؟؟؟
با کنجکاوی زیاد پرسید و دازای تو دلش هیجان زده شد
_ اوم...نه چطور؟
+ همینطوری پرسیدم
دازای جلوش زانو زد و گفت
_ چویا من انسان نیستم...میدونم تو ذهنت چی میگذره متاسفم که بهت نگفتم میتونم فکر و ذهن اطرافیانم رو بخونم
چویا با شنیدن همچین حرفایی تا گوش هاش سرخ شد
+ پس تو میدونی که از اون روزی که...که نجاتم دادی نتونستم...
_ نیاز نیست ادامه بدی...من همه چیو میدونم فقط منتظر بودم از زبون خودت بشنوم
صاف ایستاد که چویا هم رو به روش ایستاد
_ شب بخیر
خواست از کنارش رد بشه که چویا دستش رو گرفت
+ جایگاهمون یکی نیست...حتی جنسمون هم بکی نیست ولی...ولی جفتمون روح و قلب و همینطور حس داریم
دازای ذوق درونش رو پنهان کرد و ظاهر سردی به خودش گرفت...این اتفاق برای دازای تکراریه ولی نباید زود وا میداد
_ متوجه نمیشم...منظورت چیه؟
+ من...چند وقته نمیتونم دست از فکر کردنتون بردارم
دازای سرشو پایین انداخت و شروع به خندیدن کرد که چویا لبش رو گاز گرفت...نباید میگفت؟ الان دازای مسخره اش میکرد؟ واقعا چه امیدی داشت که قبولش کنه؟ از رفتار بی فکرانه اش خجالت کشید و سرشو پایین انداخت و کم مونده بود تا گریش بگیره...احمق...احمق
خنده دازای تموم شد و سمتش برگشت و بالبخند گفت
_ رک و راست بگو حست به من چیه
+ م...منو ببخشین نباید سر همچین صحبتی رو باز میکردم
خواست با عجله بره که دازای دستشو گرفت و به دیوار کوبید
_ پرسیدم...و تو وظیفه داری جواب بدی
چویا چشماشو رو هم فشرد و خیلی تند و سریع گفت
+ من بهتون علاقمند شدم!
دازای لبخندش پر از محبت شد جوری که انگار نه انگار چند ثانیه پیش با لبخند تمسخرآمیز بهش نگاه می‌کرد
_ به خونه خوش اومدی چویای من
چوبا پوکر بهش زل زد و اولین بوسه اش رو با یه پادشاه که از جنس خون آشام بود تجربه کرد که البته بار اولش نبود فقط به یاد نداشت.
با ذوق اینکه پادشاه قبولش کرد در اون بوسه همراهیش کرد.
....................
تموم قضیه گذشته رو دازای برای چویا تعریف کرد و اون تونست همه چیو به یاد بیاره و از این خوشحال بود که دازای سر قولش مونده
+ سوفیا...اون چیشد؟
_ برگشت پیش خانواده اش
+ او...بخاطر من؟
_ من باهاش معامله کردم و زمان معامله تموم شد
چویا هومی کشید و خودشو تو بغلش انداخت
+ باورم نمیشه...همه چیو واقعا فراموش کرده بودم
_ مهم نیست...مهم اینه تو منو میشناسی و به یا اوردی کیم و حالا تو بغل منی
چویا لبخندی زد و دازای موهاشو با تمام وجود بو کرد و بوسه طولانی آب روشون گذاشت و سفت بغلش کرد و از پشت سرشو رو شونه اش گذاشت و زمزمه کرد
_ بلاخره...بدستت آوردم دیگه اجازه نمیدم کسی تورو ازم بگیره
و گردنش رو گاز گرفت که چویا از سوزش گردنش اخی گفت و چشماشو بست ولی خودشو در آغوشش رها کرد و بدنش رو در اختیار معشوقه قدیمیش گذاشت.
_________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

رمان سوم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا بعد ای...

ابلیس

꧁عمارت عشق꧂Part number 33یهو اتوکو محو شد.خودش موند و خلا .....

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط