{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 21

و بعد، تهیونگ با یک حرکت، خودش را درون او کرد.

دردی وحشیانه و سوزان تمام وجود ات را شکافت. فریادی بی‌صدا از گلویش بیرون زد. ناخن‌هایش توی کمر تهیونگ فرو رفتند و پاهایش از شدت درد منقبض شدند. اما تهیونگ مکث نکرد. او حالا کاملاً در قلمروی تاریک خودش بود. حرکاتش ریتمی خشن و مالکانه داشت. هر ضربه‌اش، انگار روح ات را بیشتر می‌شکست.

«تو مال منی...» بین نفس‌های سنگینش زمزمه می‌کرد. «بگو مال منی... بگو...»

ات فقط گریه می‌کرد. صدای برخورد بدن‌ها، صدای باران، صدای نفس‌های بریدهٔ خودش و زمزمه‌های جنون‌آمیز تهیونگ... همه با هم قاطی شده بودند. آسمان بیرون هم انگار شاهد این فاجعه بود. رعد و برقی درخشید و سایه‌ها را روی دیوار رقصاند.

وقتی بالاخره تهیونگ با یک نعرهٔ خفه به اوج رسید، ات دیگر هیچ حسی نداشت. بدنش مثل یک پوستهٔ خالی روی تخت رها شده بود. چشم‌های بازش به سقف خیره بودند، اما دیگر اشکی در آن‌ها نبود. فقط خالی بود. تهی.

تهیونگ از رویش بلند شد و لحظه‌ای بهش نگاه کرد. به بدن کبود و خیس از عرق و اشکش، به موهای پریشانش، به خونی که روی ملحفه پخش شده بود. لبخند پیروزمندانه‌ای زد، اما ته چشمانش... ته چشمانش چیزی بود که حتی خودش هم نمی‌شناخت. شاید احساس گناه. شاید چیزی عمیق‌تر. اما آن را نادیده گرفت.

کنارش دراز کشید و ات را در آغوش کشید. «حالا دیگر کاملاً مال منی...» زمزمه کرد و روی پیشانی داغش بوسه زد. «هیچکس دیگه نمی‌تونه تو رو ازم بگیره... هیچکس...»

ات هیچ نگفت. حتی وقتی تهیونگ او را به سینه‌اش فشرد، حتی وقتی گرمای تنش را حس کرد، حتی وقتی نوازشش کرد... هیچ نگفت. روحش اما، جایی دور از آن اتاق، دور از آن قصر جهنمی، در حال خاموش شدن بود. و تهیونگ، در آغوشش، فقط یک بدن سرد و خالی را می‌فشرد.
دیدگاه ها (۲۴)

چندپارتی تهیونگ

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط