{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟗

ات روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، چهره‌ش رنگ‌پریده و نفس‌هاش سبک.

دستگاه‌ها با ریتمی منظم بوق می‌زدن.

مینا آروم نشست کنار تخت.

دست سرد ات رو گرفت و محکم توی دستای خودش فشرد و اشک از گوشه چشمش سر خورد پایین.

زمزمه کرد:

ـ «هی… منم. مینا.

می‌دونم صدای منو می‌شنوی… آخه همیشه می‌شنوی.

حتی وقتی همه‌چی قاطی می‌شه، تو منو می‌شنوی.»

لباشو گذاشت روی پشت دست ات، بوسه کوتاهی زد.

(من که میدونم مینا لز اما نمیتونم ثابت کنم🌚🌚)

ـ «چرا این کارو با خودت کردی؟ مگه قرار نبود با هم بمونیم؟ یادت میاد؟ یادت میاد گفتی فقط منو می‌خوای؟»

اشک‌هاش تندتر شدن.

پیشونیشو گذاشت روی دست ات.

ـ «اون هیچ وقت نمی‌فهمه.
کوک فقط فکر می‌کنه دوستت داره… ولی من؟ من بدون تو هیچی نیستم.
من بدون تو… تموم می‌شم.»

صدای ضربان دستگاه کمی تغییر کرد.

میناسرشو سریع بلند کرد.

چشمای ات هنوز بسته بودن، اما انگار پلک‌هاش کمی لرزیدن.

مینا نفسشو حبس کرد، با صدایی لرزون گفت:

ـ «اگه منو می‌شنوی… فقط یه بار انگشته تو تکون بده. فقط یه بار…»
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎ویو راوی🎀همه‌چیز تاریک بود. ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟖دقایقی بعد، درِ اتاق اورژانس...

بانو فالوشهhttps://wisgoon.com/auvauvjhauvauvjhf

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط