The Last Shadow
part¹
بارون نم نم میبارید...
تهیونگ توی کافهی همیشگیاش کنار پنجره نشسته بود و دفتر نقاشیش رو رنگ میزد.
بوی قهوه و موسیقی آروم پیچیده بود توی فضا. ناگهان، دختری با لباس سفید نشست روبرویش.
بدون اجازه.
بدون صدا.
فقط با یه نگاه که توش هزار تا حرف نزده بود.
تهیونگ نگاهش کرد. صورتش آشنا بود.
درست مثل رویایی که هر شب میدید، اما هیچوقت نمیتونست به خاطر بیاره کجا.
تهیونگ: «...سلام؟»
ات لبخند زد. لبخندی که تهش غم بود. «سلام. میشه چند دقیقه بشینم اینجا؟»
تهیونگ (خندید) «آره... کسی که جلوت رو بگیره که نیست.»
اما وقتی نور چراغ افتاد روی زمین، تهیونگ یخ زد.
زیر پای ات، هیچ سایهای نبود.
تهیونگ (صداش میلرزید) «ات... سایهات کو؟»
ات: چشمانش رو پایین انداخت. انگار سالها بود منتظر این سوال بود.
«گمش کردم. وقتی عاشق شدم... سایهام موند پشت در خونهم. و من دیگه نتونستم برگردم براش.»
تهیونگ قلم رو گذاشت کنار. قلبش تندتر از همیشه میزد.
چیزی توی وجودش فریاد میزد که این دختر، همون کسیه که شبها توی خواب بهش لبخند میزد.
تهیونگ: «چطور میتونم کمکت کنم؟»
ات نگاهش کرد. نگاهی که توش همهی خداحافظیهای دنیا پنهان بود. «...سایهام رو برام نقاشی کن.
شاید اون موقع، من دوباره کامل بشم.»
و تهیونگ، بدون اینکه بدونه، از همون لحظه شروع کرد به کشیدنِ سرنوشت خودش.
نقاشیات میکنم ات... ولی چرا وقتی به چشات نگاه میکنم، حس میکنم دارم یه چیزی رو از دست میدم که هیچوقت مال من نبود؟ و...
.
.
.
The end..
لایک:70
کامنت:50
بازنشر:20
(این فقط شروع ماجراست...✨
سایهای که گم شد، دختری که آمد، و نقاشی که سرنوشت رو عوض کرد.
نمیدونم شما چقدر عاشق رازها هستین، ولی من تا تهش رفتم...
خوندنش براتون خالی از لطف نیست 🥹🤍)
حمایت میکنید عروسکا؟
بارون نم نم میبارید...
تهیونگ توی کافهی همیشگیاش کنار پنجره نشسته بود و دفتر نقاشیش رو رنگ میزد.
بوی قهوه و موسیقی آروم پیچیده بود توی فضا. ناگهان، دختری با لباس سفید نشست روبرویش.
بدون اجازه.
بدون صدا.
فقط با یه نگاه که توش هزار تا حرف نزده بود.
تهیونگ نگاهش کرد. صورتش آشنا بود.
درست مثل رویایی که هر شب میدید، اما هیچوقت نمیتونست به خاطر بیاره کجا.
تهیونگ: «...سلام؟»
ات لبخند زد. لبخندی که تهش غم بود. «سلام. میشه چند دقیقه بشینم اینجا؟»
تهیونگ (خندید) «آره... کسی که جلوت رو بگیره که نیست.»
اما وقتی نور چراغ افتاد روی زمین، تهیونگ یخ زد.
زیر پای ات، هیچ سایهای نبود.
تهیونگ (صداش میلرزید) «ات... سایهات کو؟»
ات: چشمانش رو پایین انداخت. انگار سالها بود منتظر این سوال بود.
«گمش کردم. وقتی عاشق شدم... سایهام موند پشت در خونهم. و من دیگه نتونستم برگردم براش.»
تهیونگ قلم رو گذاشت کنار. قلبش تندتر از همیشه میزد.
چیزی توی وجودش فریاد میزد که این دختر، همون کسیه که شبها توی خواب بهش لبخند میزد.
تهیونگ: «چطور میتونم کمکت کنم؟»
ات نگاهش کرد. نگاهی که توش همهی خداحافظیهای دنیا پنهان بود. «...سایهام رو برام نقاشی کن.
شاید اون موقع، من دوباره کامل بشم.»
و تهیونگ، بدون اینکه بدونه، از همون لحظه شروع کرد به کشیدنِ سرنوشت خودش.
نقاشیات میکنم ات... ولی چرا وقتی به چشات نگاه میکنم، حس میکنم دارم یه چیزی رو از دست میدم که هیچوقت مال من نبود؟ و...
.
.
.
The end..
لایک:70
کامنت:50
بازنشر:20
(این فقط شروع ماجراست...✨
سایهای که گم شد، دختری که آمد، و نقاشی که سرنوشت رو عوض کرد.
نمیدونم شما چقدر عاشق رازها هستین، ولی من تا تهش رفتم...
خوندنش براتون خالی از لطف نیست 🥹🤍)
حمایت میکنید عروسکا؟
- ۲.۶k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط