{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part²⁹

﴿ویو راوی﴾

چند روز از ماجرای اتاق مخفی گذشته بود.

مدرسه دوباره به روال عادی برگشته بود.

کلاس‌ها، امتحان‌های ناگهانی، شوخی‌های جین و غر زدن‌های همیشگی لیا...

انگار همه‌چیز آرام شده بود.

اما این آرامش، یک تفاوت بزرگ داشت.

ات و تهیونگ.

دیگر خبری از بحث‌های همیشگی نبود.

هر بار که نگاهشان به هم می‌افتاد، فقط لبخند کوتاهی رد و بدل می‌شد.

...

زنگ ورزش...

معلم از همه خواست برای مسابقه‌ی امدادی، دو نفره تیم تشکیل بدهند.

قبل از اینکه ات بتواند کسی را صدا بزند، معلم گفت:

معلم: تهیونگ و ات، شما با هم.

جین از ته کلاس با خنده گفت:

جین: آقای معلم، انگار شما از قبل برنامه‌ریزی کردی!

صدای خنده‌ی کلاس بلند شد.

ات فقط چشم‌هایش را گرد کرد.

تهیونگ اما بی‌تفاوت کنار او ایستاد.

...

مسابقه شروع شد.

ات باید اولین نفر می‌دوید.

وقتی سوت زده شد، با تمام توان شروع به دویدن کرد.

اما چند متر مانده به خط تعویض، پایش روی شن‌ها لغزید.

تعادلش را از دست داد.

قبل از اینکه زمین بخورد، دستی بازویش را گرفت.

تهیونگ.

تهیونگ: حواست کجاست؟

ات نفس‌نفس می‌زد.

ات: خودمم نفهمیدم...

تهیونگ بدون اینکه دستش را رها کند، گفت:

تهیونگ: آروم‌تر.

قرار نیست همه‌ی مسابقه رو خودت ببری.

ات لبخند زد.

ات: فکر کنم...

یه عادت بده.

...

بعد از تمام شدن مسابقه، هر دو روی سکوهای کنار زمین نشستند.

بطری آب را بین خودشان رد و بدل می‌کردند.

چند دقیقه فقط سکوت بود.

بعد ات گفت:

ات: می‌دونی...

دیگه ازت نمی‌ترسم.

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

تهیونگ: مگه قبلاً می‌ترسیدی؟

ات: آره.

روز اول فکر می‌کردم یه قلدر خودخواهی.

تهیونگ خنده‌ی کوتاهی کرد.

تهیونگ: و حالا؟

ات چند لحظه به چشم‌هایش خیره ماند.

بعد آرام گفت:

ات: حالا...

فکر می‌کنم فقط بلد نیستی احساساتت رو درست نشون بدی.

تهیونگ سکوت کرد.

نگاهش روی صورت ات ماند.

چند ثانیه...

هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد تهیونگ خیلی آرام به او نزدیک شد.

ات ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.

تهیونگ دستش را بالا آورد و به‌آرامی روی گونه‌ی ات گذاشت.

ات: ت... تهیونگ؟

بدون اینکه چیزی بگوید، آرام روی گونه‌ی ات بوسه‌ای کوتاه زد.

هر دو همان لحظه خشکشان زد.

تهیونگ یک قدم عقب رفت.

برای اولین بار، گونه‌های خودش هم کمی سرخ شده بود.

نگاهش را از ات دزدید و آرام سرفه‌ای کرد.

ات هم دستش را روی گونه‌اش گذاشته بود.

قلبش آن‌قدر تند می‌زد که انگار صدایش در تمام زمین ورزش می‌پیچید.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند چه بگویند.

در همان لحظه...

صدای آشنای جین از پشت سرشان بلند شد.

جین: اوه اوه...

یعنی واقعاً مزاحم شدم؟

هر دو با تعجب برگشتند.

جین با چشم‌های گرد شده به آن‌ها نگاه می‌کرد و بعد با خنده گفت:

جین: تهیونگ! باورم نمی‌شه!

تو هم بالاخره عاشق شدی؟

ات از خجالت صورتش را با دو دستش پوشاند.

تهیونگ با اخم گفت:

تهیونگ: جین...

جین با خنده عقب رفت.

جین: باشه بابا! چیزی نگفتم!

فقط یه سؤال...

دعوت عروسی رو زودتر بدین که لباس سفارش بدم!

ات بی‌اختیار خندید.

تهیونگ هم نتوانست جلوی لبخند کمرنگش را بگیرد.

جین با دیدن لبخند او، با تعجب دستش را روی قلبش گذاشت.

جین: وای نه...

تهیونگ لبخند هم می‌زنه؟!

امروز دیگه آخرالزمانه!

تهیونگ از جایش بلند شد.

تهیونگ: جین...

سه ثانیه وقت داری فرار کنی.

جین: همینو می‌خواستم بشنوم!

جین با خنده شروع به دویدن کرد.

تهیونگ هم با لبخندی محو دنبالش رفت.

ات همان‌جا روی سکو نشست.

آرام انگشتش را روی گونه‌ای که تهیونگ بوسیده بود کشید.

لبخندی آرام روی لب‌هایش نشست.

شاید...

بدون اینکه خودش بفهمد...

قلبش، صاحبش را انتخاب کرده بود.)
دیدگاه ها (۱)

پارت پایانی.......

🥰🥰🥰#دنس

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁸﴿ویو راوی﴾ات هنوز به عکس‌های روی دیوار...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁷﴿ویو راوی﴾ات آرام برگه را از روی زمین ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁶﴿ویو راوی﴾دو روز گذشت.دو روزی که ات و ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁰﴿ویو راوی﴾صبح روز بعد...نور خورشید از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط