☆زندگی بدون عشق☆

☆زندگی بدون عشق☆

پارت: ۵

امروز با سر درد بدی از خواب بیدار شدم که ریچارد بازم مثل همیشه پیشم نبود از وقتی که

پنج سالگیشو گذرونده بود کپی باباش شده و بازم من تنها شده بودم مادری که کلی

برای بزرگ شدن بچش تلاش کرده ولی الان همه ی تلاشش به لطف خود بچش به باد رفت اگه 

ریچارد هم مثل تهیوگ مافیا بشه دیگه نابود میشم چون همه با مافیایی که کپی پدرش باشه

زجر میکشن از افکارم اومدم بیرون و رفتم توی اشپزخونه داشتن باهم حرف میزدن و اصلا به من توجهی نداشتن

ریچارد رو صدا زدم که بیاد صبحونه بدم بهش

_ریچارد کوچولوی مامان؟
&اوما من کوچولو نیستم(سرد)
_ولی خب باشه حداقل بیا بهت صبحونه بدم
&خودم دست دارم اوما
_اوه باشه(غمگین)
☆عشق بابا بیا بریم بیرون
&یسسس بریم
_ولی هوا سرده مریض میشی
&اوما میشه کمتر توی کار منو ابوجی دخالت کنی؟؟
☆بریم ریچارد

و با هم رفتن بیرون و این بازم شروع روز تنهای من بود روزایی که مثل لاکپشت حرکت میکردن

و من فقط کارای خونه رو میکردم انگار که خدمتکار و کلفت اوردن اینجا

اهمیت ندادم و مشغول بقیه ی کارام شدم

ویو تهیونگ و ریچارد...
&ابوجی نقشمو خوب بازی کردم(لوس)
☆عالی بود باید مامانتو خوشحال کنیم اخه مثل تو نبوده و بچگی سختی و داشته
&اوهوم چیکار کنیم؟
☆میتونیم توی خونه واسش جشن بگیریم
&عالیهههه

توی این چند سال تازه به این پی بردم که اون دختری که من عاشقش بودم در اصل فقط

دنبال پولم بوده ولی من ا.ت رو به خاطر اون عوضی کتک میزدم و حتی موقع نگهداری بچه

هم کمکش نکردم ولی الان واقعا عاشقشم از ته قلبم و قراره که براش یه شوهر خوب باشم و باهن یه زندگی خوب رو بسازیم

کیک و چند تا کادو به سلیقه ریچارد براش گرفتیم و راهی خونه شدیم که تازه یادم اومد دسته گل نگرفتم

با عجله یه دسته گل رز انتخاب کردم و رفتیم خونه در رو باز کردم که

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.56(روایت از زبان جونگ‌ک...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

پنهان عشق

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط