{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگه دگر بسوی من چه میکنی؟

نگه دگر بسوی من چه میکنی؟
چو در رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی


برو ... برو ... بسوی او ... مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین .... من آسمان


« فروغ »
دیدگاه ها (۱۱)

وقتی انسان ها از تنهایی می نالند،منظورشان این نیست که اطرافش...

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورندو دست منبسط نور روی شانه آنه...

گاهي اوقات بايد خيانت کرد تا ارزش صداقتبراي کسي ک تفاوت ميان...

يك صحرا دلتنگي‎يك چشم بي تابي‎يك آسمان خاطرات تو‎باران ببار‎...

سی و شش درصد چشمان تو جنسش عسل است.شراب وغزل

فَنَادَیْتُکَ – یَا إِلَهِی – مُسْتَغِیثاً بِکَ وَاثِقاً بِس...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

محمد زکریا طبیب رازی راکه فیلسوف عجم بود و اوستاد عرببه فن ف...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

#داستان_شبدر شهری که موش آهن می‌خورد، کلاغ هم کودک می‌بردباز...

شجاعت در سایه

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط