بین زمین و آسمان بودیم.توی هواپیما.داشتیم می رفتیم سوریه.
بین زمین و آسمان بودیم.توی هواپیما.داشتیم می رفتیم سوریه.نگاهم به حاجی بود.سرش را تکیه داده بود به صندلی و چشم هایش را بسته بود.انگار که خوابیده باشد.از شیشه هواپیما دو تا جنگنده آمریکایی را دیدم که مثل لاشخور دوروبرمان می پلکیدند.دلم هری ریخت.ترس برم داشت.فکرم پیش حاجی بود فقط. یک دقیقه گذشت، دو دقیقه.... همان طور که سرش به صندلی تکیه داشت چشم هایش را باز کرد.مثل اینکه آنچه در مغزم میگذرد را بداند، خونسرد گفت: نگران نباش چند دقیقه دیگه میرن.دوباره چشمهایش را بست.
چند دقیقه بعد گذشت.رفتند.
راوی سردار شهید حسین پور جعفری.
چند دقیقه بعد گذشت.رفتند.
راوی سردار شهید حسین پور جعفری.
- ۷.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط