{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بین زمین و آسمان بودیم.توی هواپیما.داشتیم می رفتیم سوریه.

بین زمین و آسمان بودیم.توی هواپیما.داشتیم می رفتیم سوریه.نگاهم به حاجی بود.سرش را تکیه داده بود به صندلی و چشم هایش را بسته بود.انگار که خوابیده باشد.از شیشه هواپیما دو تا جنگنده آمریکایی را دیدم که مثل لاشخور دوروبرمان می پلکیدند.دلم هری ریخت.ترس برم داشت.فکرم پیش حاجی بود فقط. یک دقیقه گذشت، دو دقیقه.... همان طور که سرش به صندلی تکیه داشت چشم هایش را باز کرد.مثل اینکه آنچه در مغزم میگذرد را بداند، خونسرد گفت: نگران نباش چند دقیقه دیگه میرن.دوباره چشمهایش را بست.
چند دقیقه بعد گذشت.رفتند.
راوی سردار شهید حسین پور جعفری.
دیدگاه ها (۲)

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۲ | «مقصد کجاست؟...

داستان عاشقانه جدید

پارت بیست‌ و پنجم | خاطرههواپیما مدت‌ها بود از زمین فاصله گر...

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

p13

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕آخر هفته بالاخره رسید.الین جلو...

...پارت پونزدهم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط