{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مالِ من

مالِ من

پارت ۹ | کابوس

شب...

عمارت در سکوت فرو رفته بود.

...

فقط صدای تیک‌تاک ساعت...

و بارش آرام باران...

فضای اتاق را پر کرده بود.

...

ژولیت...

هنوز با همان دستبند چرمی...

به تخت بسته شده بود.

...

آن‌قدر گریه کرده بود...

که بالاخره...

از شدت خستگی...

خوابش برد.

...

بیرون اتاق...

لینو روی مبل چرمی نشسته بود.

...

کت مشکی‌اش را درنیاورده بود.

...

روزنامه‌ای داخل دستش بود.

اما...

چند دقیقه بود...

حتی یک خط هم نخوانده بود.

...

نگاهش...

روی در اتاق مانده بود.

...

آرام از جایش بلند شد.

...

در را خیلی آهسته باز کرد.

...

اتاق...

تاریک بود.

...

نور ماه...

از لابه‌لای پرده‌ها...

روی صورت ژولیت افتاده بود.

...

ژولیت...

آرام خوابیده بود.

...

موهای آبی آسمانی‌اش...

روی صورتش ریخته بودند.

...

لینو چند لحظه...

فقط نگاهش کرد.

...

همان دختری که...

تمام دردسرهای این چند روز...

از او شروع شده بود.

...

آرام...

چند قدم جلو رفت.

...

کنار تخت ایستاد.

...

نگاهش روی صورت ژولیت ماند.

...

بی‌اختیار...

دستش را بالا آورد.

...

فقط...

می‌خواست موهای ریخته روی صورتش را کنار بزند.

...

انگشت‌هایش...

به‌آرامی...

به موهای ژولیت نزدیک شدند.

...

همان لحظه...

ژولیت ناگهان از خواب پرید.

...

«نه!!»

...

تمام بدنش می‌لرزید.

...

نفس‌نفس می‌زد.

...

اشک...

بی‌اختیار از چشم‌هایش سرازیر شد.

...

بدون اینکه حتی بداند کجاست...

با صدایی شکسته التماس کرد:

«خواهش می‌کنم...»

...

«دیگه نه...»

...

«خواهش می‌کنم...»

...

لینو همان‌جا...

خشکش زد.

...

دستش هنوز...

چند سانتی‌متر با صورت ژولیت فاصله داشت.

...

برای اولین بار...

نمی‌دانست...

باید چه کار کند.

...

ژولیت هنوز کابوس را واقعی می‌دید.

...

چشم‌هایش باز بودند...

اما...

هیچ‌چیز را نمی‌دید.

...

فقط می‌لرزید.

...

خیلی آرام...

دستش را روی سرش گذاشت.

...

اما...

همین که ژولیت لمس دستش را حس کرد...

وحشت‌زده خودش را عقب کشید.

...

دستبند...

محکم کشیده شد.

...

«نهههههه...»

...

«نزدیکم نشو...»

...

صدایش...

لرزید.

...

اشک‌هایش...

بی‌وقفه پایین می‌آمدند.

...

لینو...

آرام دستش را عقب کشید.

...

چند ثانیه...

فقط نگاهش کرد.

...

بعد...

بدون اینکه حرفی بزند...

یک لیوان آب روی میز گذاشت.

...

پتو را...

آرام روی شانه‌های ژولیت کشید.

...

برگشت...

و از اتاق بیرون رفت.

...

در را آرام بست.

...

پشت در...

چند ثانیه...

به دیوار تکیه داد.

...

چشم‌هایش را بست.

...

برای اولین بار...

جمله‌ای...

بی‌اختیار...

از ذهنش گذشت.

...

«اون...»

...

«از من...»

...

«واقعاً می‌ترسه...»

...

داخل اتاق...

ژولیت هنوز...

پتو را محکم بغل کرده بود.

...

اشک‌هایش بند آمده بودند.

...

اما...

کابوس...

هنوز...

تمام نشده بود.
دیدگاه ها (۰)

مالِ منپارت ۱۰ | شکستن سکوتسه روز...از فرار ژولیت گذشته بود....

مالِ منپارت ۸ | اعتماد... مُرده بود.سه روز...سه روز گذشته بو...

مالِ منپارت ۷ | اعتماد...درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط