پارت ۲۶۵
پارت ۲۶۵
فکر نمیکردم چیز بدی باشه پس میخواستم همرو بخورم که تا هیون بخواد جلومو بگیره همرو یسره بالا دادم و وقتی دیدم چقدر بدمزه است میخواستم بالاش بیارم ، سرم درد گرفت
هیون با نگرانی بهم نگاه کرد
-خوبی
+نه...
سرم گیج میرفت ، چم شده؟
+من..چمه؟
-فکر کنم مست شدی ،اشکالی نداره قول میدم حواسم بهت باشه...
و بعد مال خودش رو خورد و من توبه همون عالم به این فکر میکردم که چرا داره اینقدر راحت میخوره ؟ وقتی من تو این حالم چرا اون همچب به چپشه؟
آروم روی تخت هولم داد و آباژور رو خاموش کرد و از کنار تخت پریزی رو زد و چراغ قرمز شد
-نمیخواستم مست بشی فقط میخواستم یکم هوای بینمونو رمانتیک تر کنم اما خب چیزیه که شده امیدوارم وقتی بیدار شدی لحظاتی که گذرونیدم رو بیاد داشته باشی...
ویو هیون
بعد از اتمام کارم چراغ قرمزو خاموش کردم و کنارش روی تخت نشستم ، خیلی مست شده بود ، وقتی تصویرش یادم میوفته بی اختیار لبخند میزنم
+هیون؟....
-جانم عروسکم؟
+برام... برام قصه میگی؟
چیزی در ذهنم نبود جز....
-معلومه که میگم...یکی بود یکی نبود یه روز توی یه خانواده ی خیلی خشک و بی احساس متولد شد ، اون هیچوقت محبتی از طریق خانواده و پدرش دریافت نکرد ، معتقد بودن اگه محبتی دریافت کنه اون هم یاد میگیره که به دیگران محبت کنه و ما به یه آدم مهربون با ذات خوب نیاز نداریم ، همه این فکر رو میکردن جز مادرش....
فکر نمیکردم چیز بدی باشه پس میخواستم همرو بخورم که تا هیون بخواد جلومو بگیره همرو یسره بالا دادم و وقتی دیدم چقدر بدمزه است میخواستم بالاش بیارم ، سرم درد گرفت
هیون با نگرانی بهم نگاه کرد
-خوبی
+نه...
سرم گیج میرفت ، چم شده؟
+من..چمه؟
-فکر کنم مست شدی ،اشکالی نداره قول میدم حواسم بهت باشه...
و بعد مال خودش رو خورد و من توبه همون عالم به این فکر میکردم که چرا داره اینقدر راحت میخوره ؟ وقتی من تو این حالم چرا اون همچب به چپشه؟
آروم روی تخت هولم داد و آباژور رو خاموش کرد و از کنار تخت پریزی رو زد و چراغ قرمز شد
-نمیخواستم مست بشی فقط میخواستم یکم هوای بینمونو رمانتیک تر کنم اما خب چیزیه که شده امیدوارم وقتی بیدار شدی لحظاتی که گذرونیدم رو بیاد داشته باشی...
ویو هیون
بعد از اتمام کارم چراغ قرمزو خاموش کردم و کنارش روی تخت نشستم ، خیلی مست شده بود ، وقتی تصویرش یادم میوفته بی اختیار لبخند میزنم
+هیون؟....
-جانم عروسکم؟
+برام... برام قصه میگی؟
چیزی در ذهنم نبود جز....
-معلومه که میگم...یکی بود یکی نبود یه روز توی یه خانواده ی خیلی خشک و بی احساس متولد شد ، اون هیچوقت محبتی از طریق خانواده و پدرش دریافت نکرد ، معتقد بودن اگه محبتی دریافت کنه اون هم یاد میگیره که به دیگران محبت کنه و ما به یه آدم مهربون با ذات خوب نیاز نداریم ، همه این فکر رو میکردن جز مادرش....
- ۸.۷k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط