برده عمارت جئون
پارت ¹⁴⁹
در حالیکه اشک میریختم سرم رو به تخت تکیه دادم،جونگکوک عاشقم بود اما عشقی که آلوده شده بود.
تاريخ مصرف عشق ما گذشته بود.
گاهی دلم به رفتار جونگکوک گرم میشد.
اون مرد همیشه حامی ات بود و حالا هم مثل یه سایه پشت سرم قدم برمیداشت و ازم حمایت می کرد.
اما قرار نبود از تصمیمم منصرف بشم.
زندگی من نابود شده بود،نمیخواستم یه بچه ی دیگه رو بدبخت کنم.
چند لحظه بعد صدای پیامک گوشیم بلند شد:
-تا آخر هفته بهت خبر میدم
گوشی رو روی میز گذاشتم و دراز کشیدم.
من حسی به اون بچه نداشتم.
حتی ازش متنفر هم بودم.
نمیتونستم براش مادری کنم.
اصلا اون بچه مادر قاتل میخواست چکار؟
قطره های اشک که لای پلک هام فرار کرد و توی بالش گم شد چشمام رو روی هم فشار دادم تا دیگه گریه نکنم.
اما درد داشت که هم بچه ی خودم رو بکشم.
هم پسرک جونگکوک رو.
همه به چشم بچه ی یه قاتل بهش نگاه میکردن.
اونقدر اشک ریختم و غصه خوردم تا بالاخره خوابم برد اما مثل همه ی شب های گذشته کابوس میدیدم.
با صدای پیامک گوشیم سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم.
منتظر پیامک مامانم بودم اما وقتی پیامک واریزی رو دیدم با ذوق بلند شدم و روی تخت نشستم.
انگار بعد از چند روز غصه خوردن و گریه کردن یکدفعه حالم خوب شده بود.
امیلی پول تحقیقی که میخواست رو برام زده و حالا میتونستم برم و کتابام رو بخرم.
اونقدر اشتیاق داشتم که سریع از تخت پایین رفتم و لنگون لنگون خودم رو به سرویس رسوندم.
مهم نبود که پاهام خوب نشدن.
فقط میخواستم برم و کتابام رو بخرم.
فورا لباس پوشیدم و به طبقه پایین رفتم.
لارا مشغول جمع کردن میز صبحانه بود.
ازش یه لقمه کوچیک گرفتم و بعد از گرفتن تاکسی راهی شدم.
کتاب فروشی ها هر چیزی که میخواستم رو داشتن.
خریدم رو کردم و در حالیکه به خودم افتخار میکردم از مغازه بیرون اومدم.
ته کیفم مقداری پول مونده بود،میتونستم یه کفش بخرم و بقیه هم هزینه ماشین میشد.
رفتم تو یکی از کفش فروشی ها و بعد از چند دیقه کفشی رو که پا زدم پولش رو حساب کردم و اومدم بیرون.
میخواستم موفقیتم رو تنهايي جشن بگیرم.
دختری که حتی پول خریدن یه خوراکی هم نداشت حالا هم کتاب و دفتر خریده بود،هم کفش.
نمیخواستم گریه کنم اما با بغض سرم رو به شیشه ماشین چسبوندم و چشام رو بستم.
میخواستم یادم بمونه شیرینی اون لحظه چقدر زیاد بود و چقدر به خودم افتخار میکردم.
میخواستم یه پزشک موفق بشم.
وقتی جونگکوک به خونه اومد کارتون کفش ها رو برداشتم و به طرف اتاق کارش رفتم.
اجازه ورود که داد نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
جونگکوک مثل همیشه پشت میزش نشسته بود،مثل همون موقعا که میدوییدم و میرفتم توی بغلش مینشستم.
چون خسته بودم نتونستم درست پارت بنویسم
در حالیکه اشک میریختم سرم رو به تخت تکیه دادم،جونگکوک عاشقم بود اما عشقی که آلوده شده بود.
تاريخ مصرف عشق ما گذشته بود.
گاهی دلم به رفتار جونگکوک گرم میشد.
اون مرد همیشه حامی ات بود و حالا هم مثل یه سایه پشت سرم قدم برمیداشت و ازم حمایت می کرد.
اما قرار نبود از تصمیمم منصرف بشم.
زندگی من نابود شده بود،نمیخواستم یه بچه ی دیگه رو بدبخت کنم.
چند لحظه بعد صدای پیامک گوشیم بلند شد:
-تا آخر هفته بهت خبر میدم
گوشی رو روی میز گذاشتم و دراز کشیدم.
من حسی به اون بچه نداشتم.
حتی ازش متنفر هم بودم.
نمیتونستم براش مادری کنم.
اصلا اون بچه مادر قاتل میخواست چکار؟
قطره های اشک که لای پلک هام فرار کرد و توی بالش گم شد چشمام رو روی هم فشار دادم تا دیگه گریه نکنم.
اما درد داشت که هم بچه ی خودم رو بکشم.
هم پسرک جونگکوک رو.
همه به چشم بچه ی یه قاتل بهش نگاه میکردن.
اونقدر اشک ریختم و غصه خوردم تا بالاخره خوابم برد اما مثل همه ی شب های گذشته کابوس میدیدم.
با صدای پیامک گوشیم سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم.
منتظر پیامک مامانم بودم اما وقتی پیامک واریزی رو دیدم با ذوق بلند شدم و روی تخت نشستم.
انگار بعد از چند روز غصه خوردن و گریه کردن یکدفعه حالم خوب شده بود.
امیلی پول تحقیقی که میخواست رو برام زده و حالا میتونستم برم و کتابام رو بخرم.
اونقدر اشتیاق داشتم که سریع از تخت پایین رفتم و لنگون لنگون خودم رو به سرویس رسوندم.
مهم نبود که پاهام خوب نشدن.
فقط میخواستم برم و کتابام رو بخرم.
فورا لباس پوشیدم و به طبقه پایین رفتم.
لارا مشغول جمع کردن میز صبحانه بود.
ازش یه لقمه کوچیک گرفتم و بعد از گرفتن تاکسی راهی شدم.
کتاب فروشی ها هر چیزی که میخواستم رو داشتن.
خریدم رو کردم و در حالیکه به خودم افتخار میکردم از مغازه بیرون اومدم.
ته کیفم مقداری پول مونده بود،میتونستم یه کفش بخرم و بقیه هم هزینه ماشین میشد.
رفتم تو یکی از کفش فروشی ها و بعد از چند دیقه کفشی رو که پا زدم پولش رو حساب کردم و اومدم بیرون.
میخواستم موفقیتم رو تنهايي جشن بگیرم.
دختری که حتی پول خریدن یه خوراکی هم نداشت حالا هم کتاب و دفتر خریده بود،هم کفش.
نمیخواستم گریه کنم اما با بغض سرم رو به شیشه ماشین چسبوندم و چشام رو بستم.
میخواستم یادم بمونه شیرینی اون لحظه چقدر زیاد بود و چقدر به خودم افتخار میکردم.
میخواستم یه پزشک موفق بشم.
وقتی جونگکوک به خونه اومد کارتون کفش ها رو برداشتم و به طرف اتاق کارش رفتم.
اجازه ورود که داد نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم.
جونگکوک مثل همیشه پشت میزش نشسته بود،مثل همون موقعا که میدوییدم و میرفتم توی بغلش مینشستم.
چون خسته بودم نتونستم درست پارت بنویسم
- ۱۰۳.۳k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۹۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط