سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۹۳
پیرمرد در حالی که لبخند می زد گفت:
- ممنونم ، فکر می کنم شما ملکه آرارا و شما ملکه آرمیتا باشید ؟
ملکه ها همزمان تعظیمی کردند ، انگار برای اولین بار بود که او را می دیدند ، ملکه آرارا در همان حالت گفت:
- بله ، درست حدس زدید عالیجناب
ـ از دیدارتان خوشحالم من مهراد راشنو هستم ، جناب خشایار خیلی از شما تعریف کرده بودند
ـ این نظر لطف شما و عالیجناب را می رساند
پیرمردی که از استوانه خارج شده بود سری تاس
بینی عقابی و خال درشتی در کنار گوش چپش داشت او تنها کمی از من بلندتر بود ته ریش سفید رنگ و چین و چروک های روی پیشانی اش مسن بودن او را مشخص می کردند ، اگر چه این چین و چروکهایش به مراتب کمتر از سفیر بزرگ بود
روی لباس آبی رنگش که به سیاهی می زد ، نقشی از یک گرگ سفید به چشم می خورد ، عصای سبز رنگش
شباهت زیادی به دست انسان داشت و در میان آن کریستالی به رنگ سیاه قرار گرفته بود او کمی از من چاق تر بود ، اما لباسش طوری بود که او را هیکلی تر نشان می داد. مهراد نگاهی به من انداخت و با تعجب از سفیر بزرگ پرسید :
- این بچه کیه ؟
سپس مکثی کوتاه کرد و بعد با لحنی عجیب پرسید :
- خشایار اینجا چه خبره ؟! نکنه این بچه ...؟
پس اسم او خشایار بود . خشایار... باید این اسم را به خاطر می سپردم . جناب خشایار لبخندی زد و گفت:
- گفته بودم که ممکنه غافلگیر بشید .
مهراد بدون اینکه بار دیگر به من نگاه کند . دستی به سر تاسش کشید و گفت :
- من بیشتر شوکه شدم تا غافلگیر فکر کنم از الان نتیجه مشخص باشه .
خشایار سری تکان داد و گفت :
- به اون سادگی ها هم که فکر می کنی نیست
مهراد صدایی از خودش در آورد و گفت:
- من که نظرم از همین الان مشخصه
با ناراحتی به مهراد نگاه کردم . حالتی که خشایار هم متوجه آن شد
ـ در این مورد بعدا صحبت می کنیم ، در هر صورت اصلا ازت انتظار نداشتم این طوری رفتار کنی .
مهراد اخمی کرد و با لحن خشکی رو به من گفت:
- از دیدنت خوشحالم ، مرد جوان... هر چند که بهت قول نمی دم که تأییدت کنم
اخم کردم ، اما برای ظاهر سازی هم که شده تعظیمی کردم و گفتم:
- منم از ملاقات با شما خوشحالم.
باید حساب شده عمل می کردم ، باید طوری رفتار می کردم که نظر آنها را نسبت به خودم عوض کنم ، صدای مهراد را شنیدم که با ترشرویی گفت:
- خشایار ، واقعاً لازم بود برای این کار تمام سفرا به اینجا بیان !
خشایار با حالتی جدی گفت :
- البته لازم بود ، گفتم که بعداً در این مورد صحبت می کنیم. الان که سُفرای دیگه برسند .
ملکه آرارا که تا این زمان ساکت بود کمی جلو آمد و گفت:
- عالیجناب... اگر اجازه بدید من باید یک سری از مسائل رو برای شما توضیح بدم
خشایار که به استوانه ها نگاه می کرد دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
- حتما ملکه عزیز ، منم خیلی مشتاق شنیدن سخنان شما هستم ، اما الان زمان مناسبی نیست.
سه استوانه باقی مانده همزمان با هم از میان دو نیم شدند از استوانه ای که نقش اژدها روی آن نقش بسته بود ، مردی قد بلند ، لاغر اندام با پوستی زرد رنگ خارج شد در همان نگاه اول ریش نازک و چشمان بادامی شکلش مطمئننم ساخت که از کشورهای خاور دور است. . به نظر میرسید لباس فاخر او از ابریشم خالص به رنگ مشکی بود که نقش یک اژدهای قرمز و طلایی که به زیبایی روی آن دوخته شده بود کلاهی کوچک و مشکی روی موهای بافته اش گذاشته بود و طول بافته مویش تا کمرش می رسید .
از استوانه ای که نقش روباه روی آن وجود داشت ، انسانی با سر روباه بیرون آمد ! روباه کاملا سیاه رنگ بود با چشمانی به رنگ سفید به من خیره شده بود بدن انسانی روباه ورزیده تر از آن بود که به چشم می آمد روی دستان و سینه برهنه روباه را با رنگ طلایی تزئین کرده بودند و قسمت پایین تنه او توسط پارچه سفیدی پوشیده شده بود وقتی به سر روباه مانندش دقت کردم متوجه تغییراتی شدم که در حال رخ دادن بود ، شکل روباه به سرعت در حال از بین رفتن بود و من می توانستم صورت انسانی که در حال آشکار شدن بود را ببینم حتی به ثانیه هم نکشید که در مقابلم مردی با صورت زیبا ولی غیر عادی قرار گرفت
ریش مشکی عجیب او مستطیل شکل و به درازای ۴ اینچ بود ابروهایش را با رنگ سیاه پهن تر کرده بودند و گوشه چشمانش را با مداد سیاه آرایش داده بودند او عصایی به شکل سر یک مار کبرا در دست داشت که با رنگ سیاه و طلایی به طرز هماهنگی رنگ شده بود .
پیرمرد در حالی که لبخند می زد گفت:
- ممنونم ، فکر می کنم شما ملکه آرارا و شما ملکه آرمیتا باشید ؟
ملکه ها همزمان تعظیمی کردند ، انگار برای اولین بار بود که او را می دیدند ، ملکه آرارا در همان حالت گفت:
- بله ، درست حدس زدید عالیجناب
ـ از دیدارتان خوشحالم من مهراد راشنو هستم ، جناب خشایار خیلی از شما تعریف کرده بودند
ـ این نظر لطف شما و عالیجناب را می رساند
پیرمردی که از استوانه خارج شده بود سری تاس
بینی عقابی و خال درشتی در کنار گوش چپش داشت او تنها کمی از من بلندتر بود ته ریش سفید رنگ و چین و چروک های روی پیشانی اش مسن بودن او را مشخص می کردند ، اگر چه این چین و چروکهایش به مراتب کمتر از سفیر بزرگ بود
روی لباس آبی رنگش که به سیاهی می زد ، نقشی از یک گرگ سفید به چشم می خورد ، عصای سبز رنگش
شباهت زیادی به دست انسان داشت و در میان آن کریستالی به رنگ سیاه قرار گرفته بود او کمی از من چاق تر بود ، اما لباسش طوری بود که او را هیکلی تر نشان می داد. مهراد نگاهی به من انداخت و با تعجب از سفیر بزرگ پرسید :
- این بچه کیه ؟
سپس مکثی کوتاه کرد و بعد با لحنی عجیب پرسید :
- خشایار اینجا چه خبره ؟! نکنه این بچه ...؟
پس اسم او خشایار بود . خشایار... باید این اسم را به خاطر می سپردم . جناب خشایار لبخندی زد و گفت:
- گفته بودم که ممکنه غافلگیر بشید .
مهراد بدون اینکه بار دیگر به من نگاه کند . دستی به سر تاسش کشید و گفت :
- من بیشتر شوکه شدم تا غافلگیر فکر کنم از الان نتیجه مشخص باشه .
خشایار سری تکان داد و گفت :
- به اون سادگی ها هم که فکر می کنی نیست
مهراد صدایی از خودش در آورد و گفت:
- من که نظرم از همین الان مشخصه
با ناراحتی به مهراد نگاه کردم . حالتی که خشایار هم متوجه آن شد
ـ در این مورد بعدا صحبت می کنیم ، در هر صورت اصلا ازت انتظار نداشتم این طوری رفتار کنی .
مهراد اخمی کرد و با لحن خشکی رو به من گفت:
- از دیدنت خوشحالم ، مرد جوان... هر چند که بهت قول نمی دم که تأییدت کنم
اخم کردم ، اما برای ظاهر سازی هم که شده تعظیمی کردم و گفتم:
- منم از ملاقات با شما خوشحالم.
باید حساب شده عمل می کردم ، باید طوری رفتار می کردم که نظر آنها را نسبت به خودم عوض کنم ، صدای مهراد را شنیدم که با ترشرویی گفت:
- خشایار ، واقعاً لازم بود برای این کار تمام سفرا به اینجا بیان !
خشایار با حالتی جدی گفت :
- البته لازم بود ، گفتم که بعداً در این مورد صحبت می کنیم. الان که سُفرای دیگه برسند .
ملکه آرارا که تا این زمان ساکت بود کمی جلو آمد و گفت:
- عالیجناب... اگر اجازه بدید من باید یک سری از مسائل رو برای شما توضیح بدم
خشایار که به استوانه ها نگاه می کرد دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
- حتما ملکه عزیز ، منم خیلی مشتاق شنیدن سخنان شما هستم ، اما الان زمان مناسبی نیست.
سه استوانه باقی مانده همزمان با هم از میان دو نیم شدند از استوانه ای که نقش اژدها روی آن نقش بسته بود ، مردی قد بلند ، لاغر اندام با پوستی زرد رنگ خارج شد در همان نگاه اول ریش نازک و چشمان بادامی شکلش مطمئننم ساخت که از کشورهای خاور دور است. . به نظر میرسید لباس فاخر او از ابریشم خالص به رنگ مشکی بود که نقش یک اژدهای قرمز و طلایی که به زیبایی روی آن دوخته شده بود کلاهی کوچک و مشکی روی موهای بافته اش گذاشته بود و طول بافته مویش تا کمرش می رسید .
از استوانه ای که نقش روباه روی آن وجود داشت ، انسانی با سر روباه بیرون آمد ! روباه کاملا سیاه رنگ بود با چشمانی به رنگ سفید به من خیره شده بود بدن انسانی روباه ورزیده تر از آن بود که به چشم می آمد روی دستان و سینه برهنه روباه را با رنگ طلایی تزئین کرده بودند و قسمت پایین تنه او توسط پارچه سفیدی پوشیده شده بود وقتی به سر روباه مانندش دقت کردم متوجه تغییراتی شدم که در حال رخ دادن بود ، شکل روباه به سرعت در حال از بین رفتن بود و من می توانستم صورت انسانی که در حال آشکار شدن بود را ببینم حتی به ثانیه هم نکشید که در مقابلم مردی با صورت زیبا ولی غیر عادی قرار گرفت
ریش مشکی عجیب او مستطیل شکل و به درازای ۴ اینچ بود ابروهایش را با رنگ سیاه پهن تر کرده بودند و گوشه چشمانش را با مداد سیاه آرایش داده بودند او عصایی به شکل سر یک مار کبرا در دست داشت که با رنگ سیاه و طلایی به طرز هماهنگی رنگ شده بود .
- ۲.۲k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط