『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁹
سلین نگاهی خریدارانه به اتاق انداخت و با لحنی افادهای رو به جونگکوک گفت:
— عالیجناب، ملکه کاترینا دستور دادن این دختر به سیاهچالهای زیرزمینی منتقل بشه. نگه داشتنِ یک اسیرِ آروندیلی توی برجِ پادشاهی، خلافِ قوانینِ بلادموره و شورا رو عصبانی میکنه.
الوآ با شنیدن اسم «سیاهچال» ناخودآگاه لرزید. دستهایش پارچهی روی تخت را محکم چنگ زدند. او از تاریکی و جای بسته میترسید، اما غرورش اجازه نداد صدایش بلرزد.
جونگکوک بیآنکه چهرهاش تغییری کند، نگاهی سرد به سلین انداخت:
— از کی تا حالا ملکه کاترینا برای برجِ اختصاصیِ من تصمیم میگیره؟
سلین جا خورد:
— اما عالیجناب... اون فقط یک دشمنه! چرا باید توی بهترین اتاقِ قصر بخصوص اتاق خصوصی پادشاه استراحت کنه؟
جونگکوک قدمی به سمت سلین برداشت و سنگینیِ حضورش باعث شد دخترکِ اشرافزاده چند گام عقب بکشد. جونگکوک با صدایی بم و تهدیدکننده گفت:
— الوآ ولترین تحت کلید و حفاظتِ مستقیمِ منه. هیچکس، حتی مادرم، حق نداره بدون دستورِ من پاش رو توی این اتاق بذاره. حالا گم شو بیرون!
سلین با اخمی پر از کینه نگاهی به الوآ انداخت و سریع از اتاق بیرون رفت.
با بسته شدن در، سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت. الوآ به جونگکوک نگاه کرد؛ گیج شده بود. چرا این هیولای بیرحم جلوی بقیه از او دفاع میکرد؟
الوآ با صدایی آهسته اما مشکوک گفت:
— چرا نذاشتی منو ببرن سیاهچال؟ فکر نمیکنم از سرِ مهربونی بوده باشه...
جونگکوک به طرف او برگشت، نگاهِ سیاهش روی زخمِ تازه گردن الوآ نشست و با لحنی بیحس گفت:
— توی سیاهچال آسیب میدیدی... و من به یک منبعِ سالم نیاز دارم، نه یک جسد!
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁹
سلین نگاهی خریدارانه به اتاق انداخت و با لحنی افادهای رو به جونگکوک گفت:
— عالیجناب، ملکه کاترینا دستور دادن این دختر به سیاهچالهای زیرزمینی منتقل بشه. نگه داشتنِ یک اسیرِ آروندیلی توی برجِ پادشاهی، خلافِ قوانینِ بلادموره و شورا رو عصبانی میکنه.
الوآ با شنیدن اسم «سیاهچال» ناخودآگاه لرزید. دستهایش پارچهی روی تخت را محکم چنگ زدند. او از تاریکی و جای بسته میترسید، اما غرورش اجازه نداد صدایش بلرزد.
جونگکوک بیآنکه چهرهاش تغییری کند، نگاهی سرد به سلین انداخت:
— از کی تا حالا ملکه کاترینا برای برجِ اختصاصیِ من تصمیم میگیره؟
سلین جا خورد:
— اما عالیجناب... اون فقط یک دشمنه! چرا باید توی بهترین اتاقِ قصر بخصوص اتاق خصوصی پادشاه استراحت کنه؟
جونگکوک قدمی به سمت سلین برداشت و سنگینیِ حضورش باعث شد دخترکِ اشرافزاده چند گام عقب بکشد. جونگکوک با صدایی بم و تهدیدکننده گفت:
— الوآ ولترین تحت کلید و حفاظتِ مستقیمِ منه. هیچکس، حتی مادرم، حق نداره بدون دستورِ من پاش رو توی این اتاق بذاره. حالا گم شو بیرون!
سلین با اخمی پر از کینه نگاهی به الوآ انداخت و سریع از اتاق بیرون رفت.
با بسته شدن در، سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت. الوآ به جونگکوک نگاه کرد؛ گیج شده بود. چرا این هیولای بیرحم جلوی بقیه از او دفاع میکرد؟
الوآ با صدایی آهسته اما مشکوک گفت:
— چرا نذاشتی منو ببرن سیاهچال؟ فکر نمیکنم از سرِ مهربونی بوده باشه...
جونگکوک به طرف او برگشت، نگاهِ سیاهش روی زخمِ تازه گردن الوآ نشست و با لحنی بیحس گفت:
— توی سیاهچال آسیب میدیدی... و من به یک منبعِ سالم نیاز دارم، نه یک جسد!
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
- ۱.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط