شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت اول🔍
این قسمت=[ورود به قلمرو سایه ها]
پرونده رو کوبیدم روی میز. صدایِ تقِ بلندی تویِ اتاقِ ساکتِ اداره پیچید. با چشمغره نگاهش کردم
+جدی میگی؟ یعنی فقط همین؟
رئیس، بدون اینکه حتی ذرهای از این حرکتِ عصبیِ من تکون بخوره، با همون لحنِ همیشگیِ خشکش گفت:
«بیشتر از این چیزی نداریم. همینه که هست.»
پوفی کردم و تکیهام رو دادم به صندلی. کلافه بودم. این یعنی چی آخه؟ کیم تهیونگ،بیست و هشت سالش بود و کلِ شهر رو توی مشتش گرفته بود، ولی پروندهای که جلوم بود، بیشتر شبیه یه ورقِ سفید بود. فقط میدونستم رئیسِ مافیاست و یه باندِ درستحسابی دورش جمع کرده. در موردِ اینکه چه شکلیه، کِی میخوابه یا چه عادت هایی داره؟ هیچی. طرف مثل یه روح بود.
غر زدم:
+اینکه اطلاعات نیست! این دقیقاحکم اعداممه. میفرستینم توی عمارت یه مافیای کلهگنده که هیچکس ازش خبر نداره، بعد انتظار دارین جاسوسی کنم؟ من حتی نمیدونم اگه ببینمش، باید چیکار کنم!
رئیس عینکشو جابهجا کرد و گفت:
«دقیقاً برایِ همین فرستادیمت. چون تو از اونایی نیستی که تو چشم میای. اون انتظار نداره یه خدمتکارِ ساده، پلیس باشه. برو تو، فقط چشم و گوشت رو باز کن. همین.»
با حرص گفتم:
+آره، چشم و گوشمو باز میکنم تا همون اول کار، سوراخِ گلوله تحویل بگیرم. واقعاً که.
سرم رو تکون دادم. چارهای نبود. همیشه وقتی کارِ سخت و احمقانهای وجود داشت، میافتاد گردن من. از اتاق زدم بیرون. تهِ دلم خالی بود. نه به خاطرِ اینکه میترسیدم، بیشتر به خاطرِ اینکه حس میکردم دارم وارد بازیای میشم که هیچ سرنخی ازش ندارم.
همون شب، وقتی جلویِ عمارتِ بزرگ و سنگیِ اون مرد ایستاده بودم، آسمون گرفته بود. انگار میدونست قراره چه اتفاقی بیفته. نفسی عمیق کشیدم. دیگه راهِ برگشتی نبود. با خودم فکر کردم:
*خب، لی یونسو، حالا وقتشه ببینی اون هیولایِ سی ساله واقعاً کیه.*
درِ سنگینِ عمارت رو زدم. صدایِ باز شدنِ در، مثلِ نالهیِ یه حیوان توی سکوت شب پیچید. بازی شروع شده بود.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
شرط پارت دوم=
لایک:10 تا
بازنشر:۵ تا
زود برسونین که پارت دوم رو بزارم
پارت اول🔍
این قسمت=[ورود به قلمرو سایه ها]
پرونده رو کوبیدم روی میز. صدایِ تقِ بلندی تویِ اتاقِ ساکتِ اداره پیچید. با چشمغره نگاهش کردم
+جدی میگی؟ یعنی فقط همین؟
رئیس، بدون اینکه حتی ذرهای از این حرکتِ عصبیِ من تکون بخوره، با همون لحنِ همیشگیِ خشکش گفت:
«بیشتر از این چیزی نداریم. همینه که هست.»
پوفی کردم و تکیهام رو دادم به صندلی. کلافه بودم. این یعنی چی آخه؟ کیم تهیونگ،بیست و هشت سالش بود و کلِ شهر رو توی مشتش گرفته بود، ولی پروندهای که جلوم بود، بیشتر شبیه یه ورقِ سفید بود. فقط میدونستم رئیسِ مافیاست و یه باندِ درستحسابی دورش جمع کرده. در موردِ اینکه چه شکلیه، کِی میخوابه یا چه عادت هایی داره؟ هیچی. طرف مثل یه روح بود.
غر زدم:
+اینکه اطلاعات نیست! این دقیقاحکم اعداممه. میفرستینم توی عمارت یه مافیای کلهگنده که هیچکس ازش خبر نداره، بعد انتظار دارین جاسوسی کنم؟ من حتی نمیدونم اگه ببینمش، باید چیکار کنم!
رئیس عینکشو جابهجا کرد و گفت:
«دقیقاً برایِ همین فرستادیمت. چون تو از اونایی نیستی که تو چشم میای. اون انتظار نداره یه خدمتکارِ ساده، پلیس باشه. برو تو، فقط چشم و گوشت رو باز کن. همین.»
با حرص گفتم:
+آره، چشم و گوشمو باز میکنم تا همون اول کار، سوراخِ گلوله تحویل بگیرم. واقعاً که.
سرم رو تکون دادم. چارهای نبود. همیشه وقتی کارِ سخت و احمقانهای وجود داشت، میافتاد گردن من. از اتاق زدم بیرون. تهِ دلم خالی بود. نه به خاطرِ اینکه میترسیدم، بیشتر به خاطرِ اینکه حس میکردم دارم وارد بازیای میشم که هیچ سرنخی ازش ندارم.
همون شب، وقتی جلویِ عمارتِ بزرگ و سنگیِ اون مرد ایستاده بودم، آسمون گرفته بود. انگار میدونست قراره چه اتفاقی بیفته. نفسی عمیق کشیدم. دیگه راهِ برگشتی نبود. با خودم فکر کردم:
*خب، لی یونسو، حالا وقتشه ببینی اون هیولایِ سی ساله واقعاً کیه.*
درِ سنگینِ عمارت رو زدم. صدایِ باز شدنِ در، مثلِ نالهیِ یه حیوان توی سکوت شب پیچید. بازی شروع شده بود.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
شرط پارت دوم=
لایک:10 تا
بازنشر:۵ تا
زود برسونین که پارت دوم رو بزارم
- ۲۰.۳k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط