**پارت ۲۴**
**پارت ۲۴**
به محض اینکه ماشین توی محوطهی تاریک و سنگیِ عمارت متوقف شد، جونگکوک حتی منتظرِ باز شدنِ در هم نشد. با یه حرکت در رو باز کرد و پیاده شد. یونا با چشمهایی که از شدتِ بغض و خشم برق میزد، سریعتر از ما پیاده شد و بدونِ اینکه سرش رو بالا بیاره، مثلِ یه سایه سمتِ درِ ورودی دوید؛ انگار میخواست هرچه زودتر از اون فضای خفهکننده فرار کنه.
خواستم منم پشتِ سرش پیاده بشم، اما قبل از اینکه پام رو روی زمین بذارم، دستِ گرم و درشتِ جونگکوک دور مچ دستم پیچید و با یه حرکتِ ناگهانی، من رو به سمتِ خودش کشید. درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد و تنِ من محکم به سینهusی سفتش چسبید. بوی عطرِ تلخِ سیگار و ادکلنِ تندش توی مشامم پیچید.
نفسهای گرمش به پیشونیم میخورد. سرم رو بلند کردم و با چشمهای غرورآمیز بهش خیره شدم:
- «چیه؟ باز مچگیری یادت رفته؟ یا نکنه یادت رفته همین چند دقیقه پیش گفتی من ملکهی این بازیام؟ لحنت با ملکههات اینطوریه، آقای جئون؟»
جونگکوک با اون لبخندِ معروف و خطرناکش، سرش رو خم کرد و لبهاش رو خطرناک نزدیکِ گوشم آورد. صداش بم، خشدار و به شدت وسوسهبرانگیز بود:
- «ملکههاش... شاید. ولی ملکهای که دهنکجی کنه و هر ثانیه بخواد بندای تاجش رو پاره کنه، تنبیهِ خاص خودش رو داره، عکاسِ کوچولو...»
قبل از اینکه فرصت کنم جوابی به اون نگاهِ خیرهاش بدم، دستش رو پشتِ کمرم گذاشت و بدونِ توجه به تقلاهای ریزم، بلندم کرد و یکراست سمتِ عمارت برد. خدمتکارها با دیدنِ این صحنه سرها رو پایین انداختند و سریع از مسیرمون کنار رفتند.
وارد اتاقش که شدیم، با یه حرکت در رو قفل کرد و من رو پرت کرد روی تختِ بزرگِ ماهگونی. قبل از اینکه بتونم غلت بزنم و از اونجا بلند بشم، خیمه زد روی تنم. دستهام رو با یه دست بالای سرم قفل کرد و با دستِ دیگه، چونهام رو محکم بین انگشتهاش گرفت؛ طوری که مجبور شدم توی چشمهای سیاهش نگاه کنم.
- «فکر کردی اونجا توی جلسهی کانگ، خیلی شجاع بودی، هان؟ فکر کردی نمیفهمم داری با این لجبازیهات چکار میکنی؟ میخوای من رو عصبانی کنی تا بالاخره تسلیمِ این عمارت بشم؟»
نفسهام به شماره افتاده بود، اما حتی ذرهای عقب نکشیدم. با همون لحنِ چالشبرانگیز پوزخند زدم:
- «اشتباه نکن، جونگکوک... من اصلاً برام مهم نیست توی این عمارت چی به چیه! من از تو و همهی مردهای دور و برت متنفرم. زودتر این بازی رو تموم کن و بذار برم!»
نگاهِ جونگکوک برای یک لحظه تیره شد. رگهای گردنش منقبض شد و فشارِ انگشتهاش روی چونهام بیشتر شد. خم شد و صورتش رو چند میلیمتریِ لبهام نگه داشت؛ طوری که گرمای نفسهاش تمامِ پوستم رو سوزوند:
- «متنفرم؟ این کلمه رو یادت باشه، النا... چون به زودی همین نفرت تبدیل به چیزی میشه که حتی خودت هم جلوش زانو میزنی. تو از این عمارت بیرون نمیری... مگه اینکه توی کفن، یا توی بغلِ خودم باشی!»
توی همون لحظه، درِ اتاق با ضربهی آرومی به صدا دراومد و صدای لرزانِ یونا از پشتِ در پیچید:
- «جونگکوک... کارِ فوری باهات دارم. یکی از مردهای باندِ شین پیغامِ مهمی آورده...»
جونگکوک سرش رو بالا آورد، نگاهی به سمتِ در انداخت و بعد با پوزخندی به من خیره شد که نشون میداد بازیِ تازه شروع شده...
---
به محض اینکه ماشین توی محوطهی تاریک و سنگیِ عمارت متوقف شد، جونگکوک حتی منتظرِ باز شدنِ در هم نشد. با یه حرکت در رو باز کرد و پیاده شد. یونا با چشمهایی که از شدتِ بغض و خشم برق میزد، سریعتر از ما پیاده شد و بدونِ اینکه سرش رو بالا بیاره، مثلِ یه سایه سمتِ درِ ورودی دوید؛ انگار میخواست هرچه زودتر از اون فضای خفهکننده فرار کنه.
خواستم منم پشتِ سرش پیاده بشم، اما قبل از اینکه پام رو روی زمین بذارم، دستِ گرم و درشتِ جونگکوک دور مچ دستم پیچید و با یه حرکتِ ناگهانی، من رو به سمتِ خودش کشید. درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد و تنِ من محکم به سینهusی سفتش چسبید. بوی عطرِ تلخِ سیگار و ادکلنِ تندش توی مشامم پیچید.
نفسهای گرمش به پیشونیم میخورد. سرم رو بلند کردم و با چشمهای غرورآمیز بهش خیره شدم:
- «چیه؟ باز مچگیری یادت رفته؟ یا نکنه یادت رفته همین چند دقیقه پیش گفتی من ملکهی این بازیام؟ لحنت با ملکههات اینطوریه، آقای جئون؟»
جونگکوک با اون لبخندِ معروف و خطرناکش، سرش رو خم کرد و لبهاش رو خطرناک نزدیکِ گوشم آورد. صداش بم، خشدار و به شدت وسوسهبرانگیز بود:
- «ملکههاش... شاید. ولی ملکهای که دهنکجی کنه و هر ثانیه بخواد بندای تاجش رو پاره کنه، تنبیهِ خاص خودش رو داره، عکاسِ کوچولو...»
قبل از اینکه فرصت کنم جوابی به اون نگاهِ خیرهاش بدم، دستش رو پشتِ کمرم گذاشت و بدونِ توجه به تقلاهای ریزم، بلندم کرد و یکراست سمتِ عمارت برد. خدمتکارها با دیدنِ این صحنه سرها رو پایین انداختند و سریع از مسیرمون کنار رفتند.
وارد اتاقش که شدیم، با یه حرکت در رو قفل کرد و من رو پرت کرد روی تختِ بزرگِ ماهگونی. قبل از اینکه بتونم غلت بزنم و از اونجا بلند بشم، خیمه زد روی تنم. دستهام رو با یه دست بالای سرم قفل کرد و با دستِ دیگه، چونهام رو محکم بین انگشتهاش گرفت؛ طوری که مجبور شدم توی چشمهای سیاهش نگاه کنم.
- «فکر کردی اونجا توی جلسهی کانگ، خیلی شجاع بودی، هان؟ فکر کردی نمیفهمم داری با این لجبازیهات چکار میکنی؟ میخوای من رو عصبانی کنی تا بالاخره تسلیمِ این عمارت بشم؟»
نفسهام به شماره افتاده بود، اما حتی ذرهای عقب نکشیدم. با همون لحنِ چالشبرانگیز پوزخند زدم:
- «اشتباه نکن، جونگکوک... من اصلاً برام مهم نیست توی این عمارت چی به چیه! من از تو و همهی مردهای دور و برت متنفرم. زودتر این بازی رو تموم کن و بذار برم!»
نگاهِ جونگکوک برای یک لحظه تیره شد. رگهای گردنش منقبض شد و فشارِ انگشتهاش روی چونهام بیشتر شد. خم شد و صورتش رو چند میلیمتریِ لبهام نگه داشت؛ طوری که گرمای نفسهاش تمامِ پوستم رو سوزوند:
- «متنفرم؟ این کلمه رو یادت باشه، النا... چون به زودی همین نفرت تبدیل به چیزی میشه که حتی خودت هم جلوش زانو میزنی. تو از این عمارت بیرون نمیری... مگه اینکه توی کفن، یا توی بغلِ خودم باشی!»
توی همون لحظه، درِ اتاق با ضربهی آرومی به صدا دراومد و صدای لرزانِ یونا از پشتِ در پیچید:
- «جونگکوک... کارِ فوری باهات دارم. یکی از مردهای باندِ شین پیغامِ مهمی آورده...»
جونگکوک سرش رو بالا آورد، نگاهی به سمتِ در انداخت و بعد با پوزخندی به من خیره شد که نشون میداد بازیِ تازه شروع شده...
---
- ۱۳۴
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط