پارت ۱۱: مرزِ نامرئی
پارت ۱۱: مرزِ نامرئی
اشکهام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که توی سینهم حبس شده بود رو بیرون دادم. نگاهی به نامجون انداختم. اون هنوز همونجوری با اقتدار جلوی در ایستاده بود. بهش اشاره کردم که در رو باز کنه. نامجون اول مردد بود، اما وقتی جدیتِ توی چشمهام رو دید، سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
دستش رو روی دستگیره گذاشت و در رو فقط به اندازهی یه شکافِ باریک باز کرد.
راهرویِ بیرون شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردم. یونگی به دیوار تکیه داده بود و با اخمِ همیشگیاش به کفِ زمین نگاه میکرد. جونگکوک کمی جلوتر بود، با چشمهایی که هنوز نگران بود. جیمین و تهیونگ هم کنار هم ایستاده بودند. همهشون با دیدنِ من که پشتِ نامجون بودم، سکوت کردند.
صدام کمی لرزید، اما سعی کردم محکم نگهش دارم:
«بچهها… گوش بدین. من میدونم که نیتِ همهتون خیره. میدونم که نگرانید و نمیخواید من اینجا احساسِ غریبگی کنم.» مکث کردم و نگاهِ تکتکشون رو چک کردم. «اما… اینکه همهتون پشتِ این در جمع شدید، اینکه حریمم رو اینطوری محاصره کردید، فقط باعث میشه احساس خفگی کنم. من عضوِ هشتمم، همکارِ شمام، نه یه عروسک که باید ۲۴ ساعته مراقبش باشید. من نیاز دارم نفس بکشم، نیاز دارم تنها باشم تا بتونم خودم رو با این شرایطِ جدید وفق بدم. لطفاً… فقط کمی به من فضا بدید.»
سکوتِ سنگینی راهرو رو پر کرد. جونگکوک دهنش رو باز کرد که چیزی بگه، ولی انگار کلمهای پیدا نکرد. یونگی سرش رو بلند کرد و برای اولین بار با نگاهی که نه ترحم بود و نه کنجکاوی، بلکه یه جور «درکِ متقابل» بود، بهم نگاه کرد. انگار اون بهتر از هر کس دیگهای میفهمید که نیاز به تنهایی یعنی چی.
نامجون در رو کمی بیشتر باز کرد و گفت: «شنیدید چی گفت. اون نیاز به استراحت داره. همهتون برید. الان.»
جیمین نگاهی به من انداخت، لبخندِ کمرنگی زد که انگار سعی میکرد فضایِ سنگین رو بشکنه، ولی چیزی نگفت. یکییکی عقبنشینی کردند. اونها رفتند، اما صدایِ قدمهاشون که دور میشد، هنوز توی گوشم بود.
نامجون در رو بست و چرخید سمتم. لبخندِ محوی زد که انگار به احترامِ تصمیمِ من بود. «کارت خوب بود، ملیکا. خیلی خوب بود.»
[پایان پارت ۱۱]
اشکهام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که توی سینهم حبس شده بود رو بیرون دادم. نگاهی به نامجون انداختم. اون هنوز همونجوری با اقتدار جلوی در ایستاده بود. بهش اشاره کردم که در رو باز کنه. نامجون اول مردد بود، اما وقتی جدیتِ توی چشمهام رو دید، سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
دستش رو روی دستگیره گذاشت و در رو فقط به اندازهی یه شکافِ باریک باز کرد.
راهرویِ بیرون شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردم. یونگی به دیوار تکیه داده بود و با اخمِ همیشگیاش به کفِ زمین نگاه میکرد. جونگکوک کمی جلوتر بود، با چشمهایی که هنوز نگران بود. جیمین و تهیونگ هم کنار هم ایستاده بودند. همهشون با دیدنِ من که پشتِ نامجون بودم، سکوت کردند.
صدام کمی لرزید، اما سعی کردم محکم نگهش دارم:
«بچهها… گوش بدین. من میدونم که نیتِ همهتون خیره. میدونم که نگرانید و نمیخواید من اینجا احساسِ غریبگی کنم.» مکث کردم و نگاهِ تکتکشون رو چک کردم. «اما… اینکه همهتون پشتِ این در جمع شدید، اینکه حریمم رو اینطوری محاصره کردید، فقط باعث میشه احساس خفگی کنم. من عضوِ هشتمم، همکارِ شمام، نه یه عروسک که باید ۲۴ ساعته مراقبش باشید. من نیاز دارم نفس بکشم، نیاز دارم تنها باشم تا بتونم خودم رو با این شرایطِ جدید وفق بدم. لطفاً… فقط کمی به من فضا بدید.»
سکوتِ سنگینی راهرو رو پر کرد. جونگکوک دهنش رو باز کرد که چیزی بگه، ولی انگار کلمهای پیدا نکرد. یونگی سرش رو بلند کرد و برای اولین بار با نگاهی که نه ترحم بود و نه کنجکاوی، بلکه یه جور «درکِ متقابل» بود، بهم نگاه کرد. انگار اون بهتر از هر کس دیگهای میفهمید که نیاز به تنهایی یعنی چی.
نامجون در رو کمی بیشتر باز کرد و گفت: «شنیدید چی گفت. اون نیاز به استراحت داره. همهتون برید. الان.»
جیمین نگاهی به من انداخت، لبخندِ کمرنگی زد که انگار سعی میکرد فضایِ سنگین رو بشکنه، ولی چیزی نگفت. یکییکی عقبنشینی کردند. اونها رفتند، اما صدایِ قدمهاشون که دور میشد، هنوز توی گوشم بود.
نامجون در رو بست و چرخید سمتم. لبخندِ محوی زد که انگار به احترامِ تصمیمِ من بود. «کارت خوب بود، ملیکا. خیلی خوب بود.»
[پایان پارت ۱۱]
- ۵۶۷
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط