پارت۲۷
گفتم:اون موقع تنها بودی اما الان من کنارتم هروقت ناراحت شدی می تونی بیای بغلم و گریه کنی می تونی وقتی که خسته شدی سرت رو بذاری رو شونم و استراحت کنی
چویا:اگه دیگه هیچ چیزی نداشته باشم چی اگه یه روز سقوط کنم و بیوفتم چی؟تو چی کار میکنی؟
دازای:با اینکه هیچ وقت اجازه نمیدم این اتفاق برات بیوفته اما...اما اگه شد میگیرمت بهت کمک میکنم و میکشونمت بالا
چویا:.........اگه نتونستی..
دازای:اگه نتونستم خودم هم باهات سقوط میکنم تا حتی اون موقع هم کنارت باشم
روز بعد. منزل ناکاهارا چویا. ساعت ۸:۵۰صبح
چویا*با سردرد مرگ باری بیدار شدم ساعت نزدیکای ۹ بود همیشه زود بیدار میشم اما با اتفاقایی که دیشب افتاد باید به خودم حق بدم که تا الان خوابیدم بلند شدم دیدم دازای اون طرف تخت پشت به من خوابیده با اینکه وقتی مست میکنم بیشتر چیزا یادم میره اما دیشب و حرف هایی که زد رو یادم نرفته اون موقع نمیتونستم تشخیص بدم که راست میگه یا دروغ اما الان ذهن و قلبم باهم یکی شدن و هردو باهم یه چیز رو میگن این که میتونم به این فرد مقابلم اعتماد کنم می تونم خودمو بهش بسپارم.
حتما باید خسته تر از من باشه که اینطوری خوابیده البته حق داره مثلا من قرار بود حواسم بهش باشه اما الان شرایط برعکس شده رفتم و یه دوش گرفتم و بعد رفتم سراغ لباس هام امروز قصد ندارم امروز برم بیرون واسه همین یه تی شرت قرمز با یه شلوار سفید نخی برداشتم رفتم آشپز خونه کتری رو که روشن کردم رفتم سراغ وسایل پنکیک آوردم بیرون و همونطور که مامان یادم داده بود به ترتیب مخلوط کردم با هم ترکیب کردم البته با لرزش خفیفی که دستان بخاطر زحمات داشت سخت بود اما عیبی نداره بعدش مواد رو به اندازه ریختم تو ماهیتابه رسیدم به آخری که از شاخس بد من یه دفعه ملاقه از دستم افتاد تا سریع خواستم بگیرمش دستم خورد به ماهیتابه و سوخت خب چی بگم شانس منه بالاخره بعد کلی سختی پنکیک آماده شد و میز رو چیدم یه نگاهی انداختم فهمیدم آبمیوه نیاوردم وای از دست این حافظه من
دازای*با یه بوی خوب بیدار شدم برگشتم دیدم چیبی نیست پس فکر کنم این بوی خوبی که میاد کار خودش باشه بدون سرو صدا رفتم دست و صورتم رو شستم یه گوشه از لباسم رو دادم بالا و زخمم رو نگاه کردم شانس آوردم هنوز خون ریزی نکرده رفتم لباسام رو عوض کردم یه تی شرت آبی با یه شلوار مشکی پوشیدم رفتم بیرون دنبال چوچو میگشتم که دیدم تو یخچال دنبال چیزی میگرده بهترین فرصت برای من آروم حرکت کردم دستم رو بردم جلو آروم تو گوشش گفتم:دنبال چی میگردی کوچولوی من
چویا:کل یخچال رو زیر و رو کردم تا یه آبمیوه پیدا کنم یه دفعه احساس کردم دستی دور کمرم حلقه شد و بعدش صداش رو شنیدم:دنبال چی میگردی کوچولوی من
چویا:
چویا:اگه دیگه هیچ چیزی نداشته باشم چی اگه یه روز سقوط کنم و بیوفتم چی؟تو چی کار میکنی؟
دازای:با اینکه هیچ وقت اجازه نمیدم این اتفاق برات بیوفته اما...اما اگه شد میگیرمت بهت کمک میکنم و میکشونمت بالا
چویا:.........اگه نتونستی..
دازای:اگه نتونستم خودم هم باهات سقوط میکنم تا حتی اون موقع هم کنارت باشم
روز بعد. منزل ناکاهارا چویا. ساعت ۸:۵۰صبح
چویا*با سردرد مرگ باری بیدار شدم ساعت نزدیکای ۹ بود همیشه زود بیدار میشم اما با اتفاقایی که دیشب افتاد باید به خودم حق بدم که تا الان خوابیدم بلند شدم دیدم دازای اون طرف تخت پشت به من خوابیده با اینکه وقتی مست میکنم بیشتر چیزا یادم میره اما دیشب و حرف هایی که زد رو یادم نرفته اون موقع نمیتونستم تشخیص بدم که راست میگه یا دروغ اما الان ذهن و قلبم باهم یکی شدن و هردو باهم یه چیز رو میگن این که میتونم به این فرد مقابلم اعتماد کنم می تونم خودمو بهش بسپارم.
حتما باید خسته تر از من باشه که اینطوری خوابیده البته حق داره مثلا من قرار بود حواسم بهش باشه اما الان شرایط برعکس شده رفتم و یه دوش گرفتم و بعد رفتم سراغ لباس هام امروز قصد ندارم امروز برم بیرون واسه همین یه تی شرت قرمز با یه شلوار سفید نخی برداشتم رفتم آشپز خونه کتری رو که روشن کردم رفتم سراغ وسایل پنکیک آوردم بیرون و همونطور که مامان یادم داده بود به ترتیب مخلوط کردم با هم ترکیب کردم البته با لرزش خفیفی که دستان بخاطر زحمات داشت سخت بود اما عیبی نداره بعدش مواد رو به اندازه ریختم تو ماهیتابه رسیدم به آخری که از شاخس بد من یه دفعه ملاقه از دستم افتاد تا سریع خواستم بگیرمش دستم خورد به ماهیتابه و سوخت خب چی بگم شانس منه بالاخره بعد کلی سختی پنکیک آماده شد و میز رو چیدم یه نگاهی انداختم فهمیدم آبمیوه نیاوردم وای از دست این حافظه من
دازای*با یه بوی خوب بیدار شدم برگشتم دیدم چیبی نیست پس فکر کنم این بوی خوبی که میاد کار خودش باشه بدون سرو صدا رفتم دست و صورتم رو شستم یه گوشه از لباسم رو دادم بالا و زخمم رو نگاه کردم شانس آوردم هنوز خون ریزی نکرده رفتم لباسام رو عوض کردم یه تی شرت آبی با یه شلوار مشکی پوشیدم رفتم بیرون دنبال چوچو میگشتم که دیدم تو یخچال دنبال چیزی میگرده بهترین فرصت برای من آروم حرکت کردم دستم رو بردم جلو آروم تو گوشش گفتم:دنبال چی میگردی کوچولوی من
چویا:کل یخچال رو زیر و رو کردم تا یه آبمیوه پیدا کنم یه دفعه احساس کردم دستی دور کمرم حلقه شد و بعدش صداش رو شنیدم:دنبال چی میگردی کوچولوی من
چویا:
- ۱۲.۶k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط