پارت چهل و نه عشق سرد: "پیش هم"
پارت چهل و نه عشق سرد: "پیش هم"
دوتایی نشسته بودن کنار هم، نور خفیف چراغ دیواری افتاده بود رو صورتشون… صدای بارون هنوز نرم توی گوش میپیچید، و هوا پر از اون حس آشنا و امنی شده بود که فقط بین آدمایی هست که یهبار همو گم کردن و حالا دوباره پیدا کردن.
سهبوم نگاهش به پنجره بود… ولی وقتی سانمی آروم تکیه داد به شونهش، برگشت طرفش.
لبخند آرومی زد و گفت:
— «خیلی خوبه که اومدیم پیش هم.♡
انگار همهی اون روزای سخت، فقط برای این بود که این لحظه رو بفهمم…»
سانمی با چشمای نیمهبسته، سرش هنوز روی شونهی سهبوم، آروم گفت:
— «منم همین حسو دارم…
تو بغل تو بودن، حس خونه میده…»
سهبوم لبخندش پررنگتر شد. انگشتاشو توی موهای سانمی فرو برد، خیلی لطیف، انگار بخواد اونو نوازش کنه و زمانو نگهداره.
— «قول میدم اینبار دیگه نمیذارم چیزی خرابش کنه… نه فاصله، نه غرور، نه سکوت.»
سانمی آروم زمزمه کرد:
— «باشه… ولی اگه دوباره پنکیکمو بخوری، خودت میدونی چی میشه 😼»
سهبوم زد زیر خنده.
— «اوه، اون یه تهدید رسمی بود؟»
سانمی پوزخند زد.
— «نه. اون یه اخطار مهربونانهست، چون عاشقتم :)»
و شب… با خندههاشون، با اعترافهاشون، با دوستداشتنای کوچیک و واقعی، ادامه پیدا کرد…
مثل بارونی که هرچقدر طول بکشه، توی آغوش امن، همیشه قشنگه.
دوتایی نشسته بودن کنار هم، نور خفیف چراغ دیواری افتاده بود رو صورتشون… صدای بارون هنوز نرم توی گوش میپیچید، و هوا پر از اون حس آشنا و امنی شده بود که فقط بین آدمایی هست که یهبار همو گم کردن و حالا دوباره پیدا کردن.
سهبوم نگاهش به پنجره بود… ولی وقتی سانمی آروم تکیه داد به شونهش، برگشت طرفش.
لبخند آرومی زد و گفت:
— «خیلی خوبه که اومدیم پیش هم.♡
انگار همهی اون روزای سخت، فقط برای این بود که این لحظه رو بفهمم…»
سانمی با چشمای نیمهبسته، سرش هنوز روی شونهی سهبوم، آروم گفت:
— «منم همین حسو دارم…
تو بغل تو بودن، حس خونه میده…»
سهبوم لبخندش پررنگتر شد. انگشتاشو توی موهای سانمی فرو برد، خیلی لطیف، انگار بخواد اونو نوازش کنه و زمانو نگهداره.
— «قول میدم اینبار دیگه نمیذارم چیزی خرابش کنه… نه فاصله، نه غرور، نه سکوت.»
سانمی آروم زمزمه کرد:
— «باشه… ولی اگه دوباره پنکیکمو بخوری، خودت میدونی چی میشه 😼»
سهبوم زد زیر خنده.
— «اوه، اون یه تهدید رسمی بود؟»
سانمی پوزخند زد.
— «نه. اون یه اخطار مهربونانهست، چون عاشقتم :)»
و شب… با خندههاشون، با اعترافهاشون، با دوستداشتنای کوچیک و واقعی، ادامه پیدا کرد…
مثل بارونی که هرچقدر طول بکشه، توی آغوش امن، همیشه قشنگه.
- ۱.۵k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط