{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part55

part55
.
.
maybe love?
در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشماشو باز کرد و سعی کرد اکسیژنو به داخل ریه هاش بفرسته
_هی.. هی.. فقط یه خواب بود الان همچی خوبه خب؟
بوم ولی فقط به سقف اتاق خیره بود و سعی میکرد هیجانی که تجربه کرده بودو هضم کنه، یونجون با دوتا دستاش صورت بومو قاب گرفت و سعی کرد کاری کنه بوم بهش نگاه کنه
_منو نگاه کن بوم..
با صدای بم و آروم اما پر احساس پسر مقابلش نگاهشو سمتش برگردوند و به چشمای مشکی روباهیش زل زد.. همون چشم ها.. همون چشم ها بودن که قلبشو صاحب شده بودن اون چشم های فاکی که کل زندگیشو دستشون گرفته بودن..
مردمک چشم های بوم میلرزید و یونجون با تمام نگرانی ای که داشت به پسرکوچولوش نگاه میکرد تا بلکه بتونه از آتیش چشاش خاموش کنه...
_همچی تموم شده.. الان امنه.!
یوم آروم آروم سرشو تکون داد و با حرفای یون سعی کرد خودشو آروم کنه... یونجون با آه کوتاهی از نگرانی که چندان هم بلند نبود بوم رو به آغوش کشید و روی تخت نشست و سر بومو بین بازوهاش گرفت و به آغوش کشیدش میخواست هرچی که این پسرو آزار میده رو ازش دور کنه.. همه غم و ترس توی مردمک چشمای خوشگلشو مال خودش کنه.. میخواست با اون آغوش بهش بفهمونه که میتونه بهش تکیه کنه!
بوم توی اون لحظه خیلی چیزا ذهنشو آزار میدادن اما فقط یه چیز حس میکرد.. یونجون! فقط صدای ضربان قلب و گرمای پوستشو حس میکرد، اون فقط داشت یونجونو حس میکرد.
و اوه خدای بزرگ.. توی اون لحظه فقط میخواست توی آغوش یونجون ذوب بشه و زمان همونجا متوقف بشه.. میخواست بند بند وجود اون پسر رو برای همیشه داشته باشه.. اون امنیت.. اون بو... اون وابسته شده بود!
توی فکر بود که گرمای اشنایی رو روی موهاش حس کرد.. یونجون داشت با ارامش تمام سرشو نوازش میکرد.. بوم چیزی نگفت و تمام حواسشو به گرمای دست یونجون داد؛
_پسر کوچولوم.. به چیزی فکر نکن.. فقط بخواب.!
پسر کوچولوم.. پسرکوچولوم... این کلمه به طرز غیرقابل تصوری آرامش به وجود بوم میداد، امیدوار بود هیچکدوم خواب نباشن.. با وجود همه کابوساش امیدوار بود این یه رویا رو از دست نده! تو همین فکر چشماش آروم آروم سنگین شدن و به خواب فرو رفت.. اینبار بدون نگرانی!
یونجون خوب میدونست چی داره بوم رو اذیت میکنه و اون باید تمومش میکرد!
دیدگاه ها (۰)

میتونم ساعت ها بشینم فقط به صداش گوش بدم...

part54. . ساعت حدود سه شب بود و اون تازه نیم ساعت پیش تونسته...

part53. . ×بوم آدرستو بگو تاکسی بگیرم برات+نه نیاز نیست با ی...

part46. . _ چی؟ چی؟ بوم با تعجب به یونجون نگاه کرد _ منظور...

part47. . چند ساعت آینده همشون مشغول شنا کردن بودن و چندباری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط