برادر سختگیر و وحشی من...
p78_f1
گوشی رو قطع کرد و با پوزخند به ا.ت نزدیک شد
ته: کجا بودیم؟
ا.ت: وات چرا مودت عوض شد
ته: بیا پیش ددی
ا.ت: یا خدا
ا.ت پا به فرار گذاشت حالا ا.ت بدو تهیونگ بدو
تهیونگ: توله کجا میری؟
ا.ت: فک نمیکردم روزی کله صلح به کسی اعتراف کنن ظهرش عین میگ میگ ازش فرار کنم جیغغغغ
ته: بیا اینجا ددی دلش بد تنگه به دختر فراریش
ا.ت: ددی غلط کردهههههههه
ته: شت!
ب ایستادن تهیونگ ا.ت هم ایستاد
ا.ت: چ...چیشد؟؟؟
تهیونگ: یه بار دیگه بگو ددی
ا.ت: چرا؟!
تهیونگ: بگو
ا.ت: نمیخوام بگو چی شده؟
تهیونگ: خیلی خوب میگی...(نزدیک شد به ا.ت)یه باز دیگه...فقط یه بار دیگه بگو(کمر ا،تو گرفت و از بالا به صورت خمار و خیره بهش نگاه کرد)بگو ددی
ا.ت: تهیو..
ته: فقط یه بار
ا.ت از خجالت سرشو تو سینه تهیونگ فرو برد که پسر بیشتر مشتاق شنیدن اون کلمه شد...ا.ت با تن صدای اروم گفت
ا.ت: ددی(خیلی یواش)
ته: نشنیدم
ا.ت: گفتی فقط یه بار
ته: اذیت نکن خب نشنیدم بیب
ا.ت: بیب و کوفت
ته: بگووووو
ا.ت: اهم...ددی!
تهیونگ سریع واکنش نشون داد و سرو کمر ا.ت رو به خودش فشورد
تهیونگ: کیوت
ا.ت: هوم؟
تهیونگ: هیچی میگم تو که اینقدر اونجا استخر و جکوزی دوست داشتی(نزدیک گوشش شد و با صدای اروم گفت)نظرت چیه بریم حموم کنیم و...(گوشش رو بوسید و ادامه داد)شنا کنیم بیب
ا.ت ویو
چقدر صدای عررررر وای مامانننننن ^~^...ولی خاک تو سرش با افکارش-_-
ا.ت به سمت سری که کنار گوشش بود چرخید و اروم لبای پسر رو بوسید
ا.ت: نهار چی؟
تهیونگ: تو رو میپزم میخورم باشه؟
ا.ت: باشه(بچگونه)
تهیونگ: تو ماهیتابه سرخت میکنم باشه؟
ا.ت: باشه(بچگونه)
تهیونگ عظلاتشو دور ا.ت محکم تر کرد و سرشو رو سر ا.ت گذاشت
تهیونگ: با سس میخورمت باشه؟
ا.ت: باشه(بچگونه)
تهیونگ: بریم شنا باشه؟
ا.ت: نباشه
ته: چرا!
ا.ت: من نهار میخوام برو برام بپز
ته: من بلد نیستم
ا.ت همونجوری که داشت تو بغل تهیونگ خفه میشد هوفی کشید و سرشو به سینه تهیونگ کوبید
ا.ت: پس ولم کن برم ببینم چی درست کنم برات
تهیونگ: من بگیرم تو کارتو کنی باشه؟
ا.ت: شرمنده نباشه
تهیونگ: باشه؟
ا.ت: کوفت
تهیونگ ا.ت رو ول کرد و اسپکی به باس_نش زد و ولو شد رو مبل
ا.ت: ولو شو رو مبل حال
ته: فرقی نداره
ا.ت: چرا داره من میخوام ببینمت
تهیونگ لبشو گاز گرفت و چشمکی زد اما تا خواست چیزی بگه ا.ت جلو دهنشو گرفت
ا.ت: اره اره دلم برات تنگ میشه
تهیونگ که تا حالا اینهمه خوشبختی رو حس نکرده بود نمیدونست چطوری باید به ا.ت بروز بده که این حرفا رو برا اولین باره که خوببب میشنوه برا اولین باره که دلش غش میره واسه اولین بار هست که تهیونگ از ذوق فلج شده و میتونست بفهمه اگر ا.ت رو میپرستیده الان دیگه نمیدونه چه کلنه ای شدت این حس پیدا کنه...ا.ت همیشه عزیز بود ولی الان تنها باری بود که این عزیزی جرم نبود...
گوشی رو قطع کرد و با پوزخند به ا.ت نزدیک شد
ته: کجا بودیم؟
ا.ت: وات چرا مودت عوض شد
ته: بیا پیش ددی
ا.ت: یا خدا
ا.ت پا به فرار گذاشت حالا ا.ت بدو تهیونگ بدو
تهیونگ: توله کجا میری؟
ا.ت: فک نمیکردم روزی کله صلح به کسی اعتراف کنن ظهرش عین میگ میگ ازش فرار کنم جیغغغغ
ته: بیا اینجا ددی دلش بد تنگه به دختر فراریش
ا.ت: ددی غلط کردهههههههه
ته: شت!
ب ایستادن تهیونگ ا.ت هم ایستاد
ا.ت: چ...چیشد؟؟؟
تهیونگ: یه بار دیگه بگو ددی
ا.ت: چرا؟!
تهیونگ: بگو
ا.ت: نمیخوام بگو چی شده؟
تهیونگ: خیلی خوب میگی...(نزدیک شد به ا.ت)یه باز دیگه...فقط یه بار دیگه بگو(کمر ا،تو گرفت و از بالا به صورت خمار و خیره بهش نگاه کرد)بگو ددی
ا.ت: تهیو..
ته: فقط یه بار
ا.ت از خجالت سرشو تو سینه تهیونگ فرو برد که پسر بیشتر مشتاق شنیدن اون کلمه شد...ا.ت با تن صدای اروم گفت
ا.ت: ددی(خیلی یواش)
ته: نشنیدم
ا.ت: گفتی فقط یه بار
ته: اذیت نکن خب نشنیدم بیب
ا.ت: بیب و کوفت
ته: بگووووو
ا.ت: اهم...ددی!
تهیونگ سریع واکنش نشون داد و سرو کمر ا.ت رو به خودش فشورد
تهیونگ: کیوت
ا.ت: هوم؟
تهیونگ: هیچی میگم تو که اینقدر اونجا استخر و جکوزی دوست داشتی(نزدیک گوشش شد و با صدای اروم گفت)نظرت چیه بریم حموم کنیم و...(گوشش رو بوسید و ادامه داد)شنا کنیم بیب
ا.ت ویو
چقدر صدای عررررر وای مامانننننن ^~^...ولی خاک تو سرش با افکارش-_-
ا.ت به سمت سری که کنار گوشش بود چرخید و اروم لبای پسر رو بوسید
ا.ت: نهار چی؟
تهیونگ: تو رو میپزم میخورم باشه؟
ا.ت: باشه(بچگونه)
تهیونگ: تو ماهیتابه سرخت میکنم باشه؟
ا.ت: باشه(بچگونه)
تهیونگ عظلاتشو دور ا.ت محکم تر کرد و سرشو رو سر ا.ت گذاشت
تهیونگ: با سس میخورمت باشه؟
ا.ت: باشه(بچگونه)
تهیونگ: بریم شنا باشه؟
ا.ت: نباشه
ته: چرا!
ا.ت: من نهار میخوام برو برام بپز
ته: من بلد نیستم
ا.ت همونجوری که داشت تو بغل تهیونگ خفه میشد هوفی کشید و سرشو به سینه تهیونگ کوبید
ا.ت: پس ولم کن برم ببینم چی درست کنم برات
تهیونگ: من بگیرم تو کارتو کنی باشه؟
ا.ت: شرمنده نباشه
تهیونگ: باشه؟
ا.ت: کوفت
تهیونگ ا.ت رو ول کرد و اسپکی به باس_نش زد و ولو شد رو مبل
ا.ت: ولو شو رو مبل حال
ته: فرقی نداره
ا.ت: چرا داره من میخوام ببینمت
تهیونگ لبشو گاز گرفت و چشمکی زد اما تا خواست چیزی بگه ا.ت جلو دهنشو گرفت
ا.ت: اره اره دلم برات تنگ میشه
تهیونگ که تا حالا اینهمه خوشبختی رو حس نکرده بود نمیدونست چطوری باید به ا.ت بروز بده که این حرفا رو برا اولین باره که خوببب میشنوه برا اولین باره که دلش غش میره واسه اولین بار هست که تهیونگ از ذوق فلج شده و میتونست بفهمه اگر ا.ت رو میپرستیده الان دیگه نمیدونه چه کلنه ای شدت این حس پیدا کنه...ا.ت همیشه عزیز بود ولی الان تنها باری بود که این عزیزی جرم نبود...
- ۳.۱k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط