The ghost pt2
#درخواستی
#استری_کیدز
#بنگ_چان
&کریس.. پتو رو بده
از این خواسته یهویی تعجب کرد، اما خیلی سریع پتوی روی تخت رو برداشت و به دختر داد، متعجب به سوفیا که داشت پتو رو دور خودش میپیچید خیره شد، سوفی به سمتش برگشت و با یک لبخند گیج گفت
&بغلم کن
_من نمی...
&بذار یکبار امتحان کنیم هوم؟! ضرر نداره
سوفی سمتش رفت و با همون پتوی دورش توی بغلش نشست.. برای اولین بار روی تخت نیفتاد و می تونست عضله رانش رو حس بکنه، با ذوق فراوان جسمش رو به بدن دوستش تکیه داد، از روی پتو می تونست اجزای بدنش رو احساس بکنه
&کریس جواب داد.. جواب داد
کریستوفر با لبخندی ناباورانه دست هاش رو محکم دور پتو حلقه کرد
_سوفی بغلت کردم.. سوفی... تو توی بغلمی
&هستم کریس
پسر لبخند رضایت مندی زد و بدنش رو محکم تر به پتو فشار داد، شاید مثل یک بغل واقعی نبود، اما همونقدر احساس گرما و عشق رو به هر یک از دو دوست؟! یا عاشق منتقل میکرد، بلاخره تونسته بودن فرم بدن یکدیگر رو احساس بکنن، تونسته بودن یک آغوش گرم رو بهم دیگه هدیه بدن، تونسته بودن این وابستگی عجیبشون رو بهم با یک گرما اثبات کنن، وابستگی و احساسی که جفتشون از اعتراف بهش وحشت داشتن، یک حس عجیب که مانند یک گره محکم هردو رو بهم پیونده زده بود، حسی که باعث میشد ناراحتی شخص مقابل درد عمیقی رو درون سینهٔ دیگری به وجود بیاره،
احساس عجیبی که باعث میشد هنگام زل زدن به چشم های یکدیگر قلب هاشون به لرزه بیوفته، اما از اینکه اسمش رو عشق بگذارن هراس داشتن، این دوستی قرار نبود تا ابد ادامه بکنه، هردو خوب میدونستن که این جمعه شب ها روزی دور یا نزدیک به پایان میرسن،روزی قراره بدون یکدیگر شب هاشون رو سپری کنن، روزی قراره دوباره غرق تنهایی بشن، اما احساسات.. احساسات غیرقابل وصف ترین های هستی هستن، ترس به نفرت، نفرت به عشق، عشق به نفرت، نفرت به انزجار، و..، تغییر پیدا میکنه، بدون اینکه حتی شخص کنترلی روش داشته باشه! این آغوش زیادی لذت بخش بود، هیچکدوم دلشون نمی خواست این حس زیبا تموم بشه
&کریستوفر.. حاضرم کل زندگیم رو بدم تا این لحظه برای همیشه پایدار بمونه
صدای زمزمهٔ پر از احساس دختر لرزه ای رو به ستون فقرات کریستوفر متنقل کرد
_سوفیا.. من نمیدونم تا کی پیشتم...پس می خوام یه چیز خیلی مهم رو بهت بگم
درحالی که خودش رو بیشتر به آغوش مرد مورد علاقه اش میفشرد گفت
&گوشم با توعه
دلش میخواست وقتی که این رو بهش میگه انگشت هاش رو داخل اون موهای فر فرو ببره و باهاشون بازی کنه، اما حتی همین آغوش زیباهم به وسیله پتو انجام شده بود، نفس عمیقی رو بیرون فرستاد و با یک لحن خاص تر از همیشه شروع به صحبت کرد
_سوفی... این حرف هایی که میزنم.. فقط ممکنه یک آسیب برای تو باشه، اما دیگه نمی خوام عقب بکشم، میخوام خودخواه باشم سوفی... سوفی من..
نگاهش رو به چشم های منتظر دختر داد
_من.. به تو نیاز دارم، با تمام وجودم به اینکه تو کنارم باشی نیاز دارم، نیاز دارم که تو حس من رو بپذیری، حسی که شاید تو اسمش رو وابستگی بذاری، وابستگی ای که از روی تنهایی ایجاد شده، اما قسم میخورم، من.. از ته قلب مرده ام، عاشقتم
میتونست برق درون چشم های دختر رو ببینه، لبخند محوی روی لب هاش شکل گرفت، از اینهمه نزدیکی، واقعا لذت میبرد، حس محبتی که میخواست رو دریافت میکرد
&کریستوفر، ای کاش می تونستم ببوسمت
با شنیدن این حرف کمی شوکه شد، دو حس مخالف رو تجربه میکرد، ناراحتی به دلیل این که از بوسیدن اون دختر محروم بود، خوشحالی بدلیل اینکه.. دختر هم اون رو میخواست
_به چشمات قسم،اگر می تونستم، همین امشب، جسم و روحت رو برای خودم میکردم، اما....
با پخش شدن بغض توی گلوش سکوت کرد، لب هاش رو روی هم فشار داد تا از شکستنش جلوگیری بکنه، دختر پتو رو دور دست هاش پیچید و روی گونه های گرم پسر گذاشت
&من همینجوری هم برای توهم کریستوفر.. بهت قول میدم، تو تنها کسی هستی که میتونه من رو داشته باشه قسم میخورم اجازه نمیدم کسی لمسم کنه، من فقط برای توام.. قول میدم
نگاه خیس از اشکش رو به دختر داد که با یک لبخند گرم مواجه شد
_دوستت دارم
&منم دوستت دارم کریستوفر.. خیلی زیاد
"صبح روز بعد"
#استری_کیدز
#بنگ_چان
&کریس.. پتو رو بده
از این خواسته یهویی تعجب کرد، اما خیلی سریع پتوی روی تخت رو برداشت و به دختر داد، متعجب به سوفیا که داشت پتو رو دور خودش میپیچید خیره شد، سوفی به سمتش برگشت و با یک لبخند گیج گفت
&بغلم کن
_من نمی...
&بذار یکبار امتحان کنیم هوم؟! ضرر نداره
سوفی سمتش رفت و با همون پتوی دورش توی بغلش نشست.. برای اولین بار روی تخت نیفتاد و می تونست عضله رانش رو حس بکنه، با ذوق فراوان جسمش رو به بدن دوستش تکیه داد، از روی پتو می تونست اجزای بدنش رو احساس بکنه
&کریس جواب داد.. جواب داد
کریستوفر با لبخندی ناباورانه دست هاش رو محکم دور پتو حلقه کرد
_سوفی بغلت کردم.. سوفی... تو توی بغلمی
&هستم کریس
پسر لبخند رضایت مندی زد و بدنش رو محکم تر به پتو فشار داد، شاید مثل یک بغل واقعی نبود، اما همونقدر احساس گرما و عشق رو به هر یک از دو دوست؟! یا عاشق منتقل میکرد، بلاخره تونسته بودن فرم بدن یکدیگر رو احساس بکنن، تونسته بودن یک آغوش گرم رو بهم دیگه هدیه بدن، تونسته بودن این وابستگی عجیبشون رو بهم با یک گرما اثبات کنن، وابستگی و احساسی که جفتشون از اعتراف بهش وحشت داشتن، یک حس عجیب که مانند یک گره محکم هردو رو بهم پیونده زده بود، حسی که باعث میشد ناراحتی شخص مقابل درد عمیقی رو درون سینهٔ دیگری به وجود بیاره،
احساس عجیبی که باعث میشد هنگام زل زدن به چشم های یکدیگر قلب هاشون به لرزه بیوفته، اما از اینکه اسمش رو عشق بگذارن هراس داشتن، این دوستی قرار نبود تا ابد ادامه بکنه، هردو خوب میدونستن که این جمعه شب ها روزی دور یا نزدیک به پایان میرسن،روزی قراره بدون یکدیگر شب هاشون رو سپری کنن، روزی قراره دوباره غرق تنهایی بشن، اما احساسات.. احساسات غیرقابل وصف ترین های هستی هستن، ترس به نفرت، نفرت به عشق، عشق به نفرت، نفرت به انزجار، و..، تغییر پیدا میکنه، بدون اینکه حتی شخص کنترلی روش داشته باشه! این آغوش زیادی لذت بخش بود، هیچکدوم دلشون نمی خواست این حس زیبا تموم بشه
&کریستوفر.. حاضرم کل زندگیم رو بدم تا این لحظه برای همیشه پایدار بمونه
صدای زمزمهٔ پر از احساس دختر لرزه ای رو به ستون فقرات کریستوفر متنقل کرد
_سوفیا.. من نمیدونم تا کی پیشتم...پس می خوام یه چیز خیلی مهم رو بهت بگم
درحالی که خودش رو بیشتر به آغوش مرد مورد علاقه اش میفشرد گفت
&گوشم با توعه
دلش میخواست وقتی که این رو بهش میگه انگشت هاش رو داخل اون موهای فر فرو ببره و باهاشون بازی کنه، اما حتی همین آغوش زیباهم به وسیله پتو انجام شده بود، نفس عمیقی رو بیرون فرستاد و با یک لحن خاص تر از همیشه شروع به صحبت کرد
_سوفی... این حرف هایی که میزنم.. فقط ممکنه یک آسیب برای تو باشه، اما دیگه نمی خوام عقب بکشم، میخوام خودخواه باشم سوفی... سوفی من..
نگاهش رو به چشم های منتظر دختر داد
_من.. به تو نیاز دارم، با تمام وجودم به اینکه تو کنارم باشی نیاز دارم، نیاز دارم که تو حس من رو بپذیری، حسی که شاید تو اسمش رو وابستگی بذاری، وابستگی ای که از روی تنهایی ایجاد شده، اما قسم میخورم، من.. از ته قلب مرده ام، عاشقتم
میتونست برق درون چشم های دختر رو ببینه، لبخند محوی روی لب هاش شکل گرفت، از اینهمه نزدیکی، واقعا لذت میبرد، حس محبتی که میخواست رو دریافت میکرد
&کریستوفر، ای کاش می تونستم ببوسمت
با شنیدن این حرف کمی شوکه شد، دو حس مخالف رو تجربه میکرد، ناراحتی به دلیل این که از بوسیدن اون دختر محروم بود، خوشحالی بدلیل اینکه.. دختر هم اون رو میخواست
_به چشمات قسم،اگر می تونستم، همین امشب، جسم و روحت رو برای خودم میکردم، اما....
با پخش شدن بغض توی گلوش سکوت کرد، لب هاش رو روی هم فشار داد تا از شکستنش جلوگیری بکنه، دختر پتو رو دور دست هاش پیچید و روی گونه های گرم پسر گذاشت
&من همینجوری هم برای توهم کریستوفر.. بهت قول میدم، تو تنها کسی هستی که میتونه من رو داشته باشه قسم میخورم اجازه نمیدم کسی لمسم کنه، من فقط برای توام.. قول میدم
نگاه خیس از اشکش رو به دختر داد که با یک لبخند گرم مواجه شد
_دوستت دارم
&منم دوستت دارم کریستوفر.. خیلی زیاد
"صبح روز بعد"
- ۹.۷k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط