Like Swan 🦢
Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇21
ویو هویج:
کلاس تموم شده بود و بیشتر بچهها از کلاس بیرون رفته بودن. ات دفترش رو بست و چند ثانیه به سؤال ریاضی که گوشه صفحه نوشته بود نگاه کرد.
یه قسمت کوچیکش هنوز براش گنگ بود.
با خودش فکر کرد شاید بهتر باشه بره از نامجون بپرسه. دفترش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، جلوی دفتر نامجون ایستاد.
دستش رو بالا آورد که در بزنه، اما قبل از اینکه این کارو بکنه، صدای صحبت کردن دختری از داخل اومد.
در کاملاً بسته نبود.
ات ناخودآگاه از همون فاصله نگاهی انداخت.
نامجون پشت میزش نشسته بود و همون دختر کلاس کنارش ایستاده بود.
دختر برگه رو جلو آورده بود.
_ این قسمت رو درست متوجه نشدم، استاد.
نامجون برگه رو گرفت.
_ اینجا رو ببین.
دختر همزمان انگشتش رو روی یکی از عددها گذاشت.
دستش اتفاقی با دست نامجون برخورد کرد.
دختر سریع دستش رو عقب کشید.
_ ببخشید استاد.
نامجون لبخند کوتاهی زد.
_ مشکلی نیست.
برای اینکه دختر معذب نشه، خیلی کوتاه و محترمانه روی شونهاش زد و دوباره به برگه اشاره کرد.
_ این قسمت رو نگاه کن. اشتباه اصلی اینجاست.
دختر که انگار خیالش راحت شده بود، لبخند زد و دوباره کنار میز ایستاد. نامجون با حوصله ادامه سؤال رو توضیح داد.
_ اول این عدد رو جایگذاری میکنی، بعد این قسمت ساده میشه...
ات همونجا خشک شده بود. چشمش روی لبخند نامجون مونده بود. لبخندی که... تا حالا ندیده بود.
یا شاید دیده بود؟ نه.
هیچوقت وقتی با ات حرف میزد، اینطوری نبود.
ات انگشتهاش رو دور دفتر محکم کرد. یه چیزی توی سینهاش فشرده شد.
چرا با اون اینطوریه؟!
نگاهش دوباره روی دختر افتاد.
دختر با دقت به حرفهای نامجون گوش میداد و هر چند ثانیه سرش رو تکون میداد. ات لبهاش رو به هم فشار داد. یک قدم عقب رفت انگار که سیلی خورده.
دلش نمیخواست بیشتر ببینه.
اصلاً نمیدونست چرا دیدن همین صحنه اینقدر حالش رو بد کرده.
قرار بود فقط یه سؤال ریاضی بپرسه. همین.
ولی حالا حتی حوصله نداشت وارد اون اتاق بشه.
دفترش رو پایین آورد و بدون اینکه در بزنه، برگشت.
چند قدم که دور شد، صدای نامجون از داخل دفتر به گوشش نرسید.
ولی انگار صدای خودش توی سرش بلندتر شده بود.
«خب که چی؟»«مگه به تو ربطی داره ات؟»«اصلاً چرا ناراحت شدی؟»
ات اخم کرد.
= مسخرهبازی...
زیر لب گفت و قدمهاش رو تندتر کرد وقتی به حیاط رسید، اومی رو دید که روی نیمکت نشسته بود.
ات مستقیم رفت سمتش و کنارش نشست.
~ کجا بودی؟
= هیچی.
اومی به دفتر دست ات نگاه کرد.
~ سؤال داشتی؟
= آره.
~ خب برو از استاد بپرس.
ات چند ثانیه ساکت موند. بعد با لحن عجیبی گفت:
= سرش با اون دختره گرمه.
اومی برگشت سمتش.
~ ...چی؟
ات شونه بالا انداخت.
= هیچی.
~ نه، صبر کن.
اومی کامل سمتش چرخید.
~ کدوم دختر؟
ات با اخم کوچیکی گفت:
= همون دختره دیگه.
~ کدوم همون دختره؟!
= همونی که همیشه میاد پیش استاد.
اومی چند ثانیه به صورت ات خیره شد. بعد ابروش بالا رفت.
~ چرا اینقدر حرص میخوری؟
= من حرص نمیخورم.
~ ات...
= نمیخورم!
اومی خندید.
~ باشه، پس چرا با نفرت گفتی «اون دختره»؟
ات چیزی نگفت.
فقط دفترش رو باز کرد و شروع کرد الکی صفحههاش رو ورق زدن. اومی هنوز نگاهش میکرد.
~ تو ازش بدت میاد؟
ات سریع جواب داد:
= آره.
اومی جا خورد.
~ چرا؟
ات مکث کرد.
خودش هم نمیدونست چرا.
فقط هر بار که اون دختر رو کنار نامجون میدید، یه حس بدی پیدا میکرد.
= نمیدونم...
چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آروم گفت:
= فقط... ازش خوشم نمیاد.
اومی لبخندش محو شد.
چون این بار...صدای ات واقعاً شبیه کسی نبود که فقط از یک همکلاسی خوشش نمیاد.
یه چیز دیگهای پشت اون ناراحتی بود.
و اومی تقریباً مطمئن بود ات هنوز خودش هم نفهمیده چیه. ات دوباره به صفحه دفترش خیره شد. اما هیچکدوم از عددها رو نمیدید. فقط همون صحنه مدام توی ذهنش برمیگشت. لبخند نامجون. صدای آرومش به لطافتی پنبه برای دانش اموز مورد علاقش عیشش.
و اون دختر که با خیال راحت کنارش ایستاده بود.
ات نفسش رو آهسته بیرون داد.
«نکنه واقعاً از اون دختره خوشش میاد؟...»
قلبش یهجور عجیبی فرو ریخت.
و این بار، برخلاف همیشه، حتی خودش هم نتونست به خودش بقبولونه که این حس...فقط کنجکاویه.
ـــــ
بالاخره جا شددددد 💃🏻💃🏻
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#like_swan
𝑃𝑇21
ویو هویج:
کلاس تموم شده بود و بیشتر بچهها از کلاس بیرون رفته بودن. ات دفترش رو بست و چند ثانیه به سؤال ریاضی که گوشه صفحه نوشته بود نگاه کرد.
یه قسمت کوچیکش هنوز براش گنگ بود.
با خودش فکر کرد شاید بهتر باشه بره از نامجون بپرسه. دفترش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، جلوی دفتر نامجون ایستاد.
دستش رو بالا آورد که در بزنه، اما قبل از اینکه این کارو بکنه، صدای صحبت کردن دختری از داخل اومد.
در کاملاً بسته نبود.
ات ناخودآگاه از همون فاصله نگاهی انداخت.
نامجون پشت میزش نشسته بود و همون دختر کلاس کنارش ایستاده بود.
دختر برگه رو جلو آورده بود.
_ این قسمت رو درست متوجه نشدم، استاد.
نامجون برگه رو گرفت.
_ اینجا رو ببین.
دختر همزمان انگشتش رو روی یکی از عددها گذاشت.
دستش اتفاقی با دست نامجون برخورد کرد.
دختر سریع دستش رو عقب کشید.
_ ببخشید استاد.
نامجون لبخند کوتاهی زد.
_ مشکلی نیست.
برای اینکه دختر معذب نشه، خیلی کوتاه و محترمانه روی شونهاش زد و دوباره به برگه اشاره کرد.
_ این قسمت رو نگاه کن. اشتباه اصلی اینجاست.
دختر که انگار خیالش راحت شده بود، لبخند زد و دوباره کنار میز ایستاد. نامجون با حوصله ادامه سؤال رو توضیح داد.
_ اول این عدد رو جایگذاری میکنی، بعد این قسمت ساده میشه...
ات همونجا خشک شده بود. چشمش روی لبخند نامجون مونده بود. لبخندی که... تا حالا ندیده بود.
یا شاید دیده بود؟ نه.
هیچوقت وقتی با ات حرف میزد، اینطوری نبود.
ات انگشتهاش رو دور دفتر محکم کرد. یه چیزی توی سینهاش فشرده شد.
چرا با اون اینطوریه؟!
نگاهش دوباره روی دختر افتاد.
دختر با دقت به حرفهای نامجون گوش میداد و هر چند ثانیه سرش رو تکون میداد. ات لبهاش رو به هم فشار داد. یک قدم عقب رفت انگار که سیلی خورده.
دلش نمیخواست بیشتر ببینه.
اصلاً نمیدونست چرا دیدن همین صحنه اینقدر حالش رو بد کرده.
قرار بود فقط یه سؤال ریاضی بپرسه. همین.
ولی حالا حتی حوصله نداشت وارد اون اتاق بشه.
دفترش رو پایین آورد و بدون اینکه در بزنه، برگشت.
چند قدم که دور شد، صدای نامجون از داخل دفتر به گوشش نرسید.
ولی انگار صدای خودش توی سرش بلندتر شده بود.
«خب که چی؟»«مگه به تو ربطی داره ات؟»«اصلاً چرا ناراحت شدی؟»
ات اخم کرد.
= مسخرهبازی...
زیر لب گفت و قدمهاش رو تندتر کرد وقتی به حیاط رسید، اومی رو دید که روی نیمکت نشسته بود.
ات مستقیم رفت سمتش و کنارش نشست.
~ کجا بودی؟
= هیچی.
اومی به دفتر دست ات نگاه کرد.
~ سؤال داشتی؟
= آره.
~ خب برو از استاد بپرس.
ات چند ثانیه ساکت موند. بعد با لحن عجیبی گفت:
= سرش با اون دختره گرمه.
اومی برگشت سمتش.
~ ...چی؟
ات شونه بالا انداخت.
= هیچی.
~ نه، صبر کن.
اومی کامل سمتش چرخید.
~ کدوم دختر؟
ات با اخم کوچیکی گفت:
= همون دختره دیگه.
~ کدوم همون دختره؟!
= همونی که همیشه میاد پیش استاد.
اومی چند ثانیه به صورت ات خیره شد. بعد ابروش بالا رفت.
~ چرا اینقدر حرص میخوری؟
= من حرص نمیخورم.
~ ات...
= نمیخورم!
اومی خندید.
~ باشه، پس چرا با نفرت گفتی «اون دختره»؟
ات چیزی نگفت.
فقط دفترش رو باز کرد و شروع کرد الکی صفحههاش رو ورق زدن. اومی هنوز نگاهش میکرد.
~ تو ازش بدت میاد؟
ات سریع جواب داد:
= آره.
اومی جا خورد.
~ چرا؟
ات مکث کرد.
خودش هم نمیدونست چرا.
فقط هر بار که اون دختر رو کنار نامجون میدید، یه حس بدی پیدا میکرد.
= نمیدونم...
چند لحظه سکوت کرد. بعد خیلی آروم گفت:
= فقط... ازش خوشم نمیاد.
اومی لبخندش محو شد.
چون این بار...صدای ات واقعاً شبیه کسی نبود که فقط از یک همکلاسی خوشش نمیاد.
یه چیز دیگهای پشت اون ناراحتی بود.
و اومی تقریباً مطمئن بود ات هنوز خودش هم نفهمیده چیه. ات دوباره به صفحه دفترش خیره شد. اما هیچکدوم از عددها رو نمیدید. فقط همون صحنه مدام توی ذهنش برمیگشت. لبخند نامجون. صدای آرومش به لطافتی پنبه برای دانش اموز مورد علاقش عیشش.
و اون دختر که با خیال راحت کنارش ایستاده بود.
ات نفسش رو آهسته بیرون داد.
«نکنه واقعاً از اون دختره خوشش میاد؟...»
قلبش یهجور عجیبی فرو ریخت.
و این بار، برخلاف همیشه، حتی خودش هم نتونست به خودش بقبولونه که این حس...فقط کنجکاویه.
ـــــ
بالاخره جا شددددد 💃🏻💃🏻
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۲.۱k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط