𝗚𝗿𝗮𝘆 𝗗𝗿𝗲𝗮𝗺

P¹
"میخواهم‌بنویسم....من‌هیچوخت‌نویسنده‌نبودم
...هیچوخت!
اماامروز‌میخواهم‌بنویسم...از‌رازی‌که‌هیچوخت‌به‌زبان‌نیاوردم...
از‌قتلی‌که‌هیچجا‌ثبت‌نشد....
ازعشقی‌که‌‌‌‌در‌قلبم‌مثل‌یک‌غنچه‌رز‌قرمزپرورش‌دادم‌و‌در‌آخردستانم‌را‌با‌خارهایش‌به‌خون‌آغشته‌کردم....
پس‌مینویسم‌به‌نام‌عشق
به‌نام‌خدایی‌که‌تقدیر‌را‌این‌گونه‌رقم‌زد
.
.
تا‌قبل‌از‌اینکه‌نامی‌از‌تو‌برده‌شود‌من‌همان‌‌روح‌سنگی‌‌بودم
که‌انگار‌قسمتی‌از‌وجودش‌را‌سنگتراش‌جا‌انداخته‌باشد‌یا‌برای‌یک‌اشتباه‌مجبور‌به‌حذف‌آن‌شده‌باشد...
اما‌وختی‌تو‌میرسیدی‌‌من‌فقط‌مانند‌یک‌کودک‌‌با‌حسرت‌از‌پشت‌ویترین‌‌شیشه‌ای‌نگاهم‌تو‌را‌نگاه‌میکردم...
قدم‌هایم‌ناخوداگاه‌به‌سمت‌تو‌روانه‌میشدند...
تورامیدیدم‌که‌با‌شگفتی‌ای‌که‌در‌لایه‌های‌پوستت‌‌‌رخنه‌کرده‌بود‌تابلویه‌‌خاکستری‌‌ای‌نگاه‌میکردی...گویی‌که‌روحت‌را‌در‌آن‌جا‌میگزاشتی‌و‌بقیه‌روز‌به‌دنبال‌آن‌در‌آن‌نقش‌ها‌بودی...
و‌من‌نظاره‌گر‌بزرگترین‌شاهکار‌خداوند‌بودم...
تو‌مثل‌یک‌پروانه‌‌بنظر‌میرسیدی...حس‌میکردم‌اگر‌دستانم‌را‌بطرفت‌دراز‌کنم‌‌تو‌در‌نهایت‌پرواز‌میکنی‌‌و‌برای‌همیشه‌‌محو‌میشوی...
آنروز‌تمام‌شجاعت‌خود‌م‌را‌جمع‌کردم..شایدهم‌حس‌خواستن‌تو‌و‌نفس‌ضعیفم‌بود‌که‌مرا‌به‌سمته‌تو‌میبرد...
باقدمهای‌سنگینی‌که‌همونطور‌که‌در‌شبهای‌طولانی‌با‌خود‌تمرین‌کرده‌بودم‌‌سعی‌میکردم‌که‌به‌طرفت‌حرکنم...
من‌در‌نزدیکیه‌تو‌بودم...در‌فاصله‌ی‌کمی...فقط‌اندکی‌بازوانم‌با‌تو‌فاصله‌داشتند‌تا‌بتوانم‌تورا‌در‌حصار‌آغوشم‌زندانی‌کنم...اما‌افسوس‌که‌توان‌حرکتی‌دیگر‌را‌نداشتم
و‌بالاخره‌نگاهی‌که‌از‌آن‌تابلوی‌نقاشی‌دل‌کند‌و‌با‌قلم‌نگاهش‌رنگی‌به‌منی‌که‌سیاه‌و‌سفید‌بنظر‌میرسیدم‌پاشید
ضربان‌قلبم‌...وایسا!
اصلن‌قلبی‌در‌سینه‌ام‌باقی‌مانده‌بود...؟
چه‌فراموشکار...من‌‌خیلی‌وقت‌پیش‌قلبم‌را‌با‌دستان‌خودم‌از‌سینه‌ام‌درآورده‌بودم...و‌آن‌را‌به‌کسی‌که‌حتی‌اسمه‌مرا‌نمیدانست‌بخشیده‌بودم!
استراحت‌نگاه‌خسته‌اش‌را‌روی‌خودم‌حس‌میکردم
گرچه‌ثانیه‌ای‌بیش‌نبود‌اما‌من‌میتوانستم‌ساعت‌ها‌وروزهابه‌لحظه‌شکافته‌شدن‌تارهای‌مژگان‌دوخته‌شده‌اش‌تا‌انتهای‌‌سیاهیه‌چشمانش‌فکر‌کنم‌‌و‌از‌آن‌بنویسم...
نگاهش‌را‌دوباره‌به‌همانجایی‌دوخت‌که‌چندی‌پیش‌گویی‌در‌آن‌با‌لذت‌غرق‌شده‌بود‌و‌من‌مثل‌یک‌مزاحم‌او‌را‌نجات‌داده‌بودم!
لبهایش‌بیحرکت‌مانده‌بودند...
هیچ‌صدایی‌از‌آنها‌به‌گوش‌نمیرسید...
تمشکهای‌وحشی‌ای‌که‌با‌وجود‌سمی‌بودنشان‌‌حسرت‌‌چشیدنشان‌را‌داشتم....
نگاهم‌را‌با‌ناامیدی‌به‌سمته‌جایی‌که‌هدف‌نگاهش‌بود‌سوق‌دادم...اما‌در‌کمال‌ناباوری‌دیدم‌که‌به‌سمته‌من‌برگشت...
حرف‌نمیزد..
فقط‌با‌نگاه‌نافذش‌چشمانم‌را‌نشانه‌گرفته‌بود
لبهایم‌را‌ازهم‌فاصله‌دادم...
_تا‌بحال‌هیچکش‌مثل‌تو‌به‌این‌تابلوها‌نگاه‌نکرده‌بود...
با‌صدایی‌که‌هنوز‌اطمینان‌نداشتم‌که‌از‌لایه‌لبهای‌خشکیده‌من‌خارج‌شده‌دوباره‌در‌انتظار‌جوابی‌به‌به‌او‌خیره‌شدم...
+مگرمن‌چطور‌بهشون‌نگاه‌میکنم؟!
همونطور‌که‌دوباره‌به‌اون‌تابلو‌خیره‌شده‌بود‌این‌رو‌گفت‌‌و‌من‌هنوز‌‌دربهت‌به‌نجوایه‌دل‌انگیز‌صدایش‌که‌‌مرا‌در‌خودش‌غرق‌کرده‌بود‌دل‌سپرده‌بودم...
نگاه‌خاکستریش‌مرا‌دوباره‌به‌این‌جهان‌بازگرداند...
_گویی‌جسمت‌را‌پشت‌این‌تابلوها‌جا‌میگذاری‌و‌با‌روحت‌غرق‌این‌نقاشی‌ها‌میشوی...
قسم‌میخورم‌دیدم‌که‌چشمانش‌خندید
همین‌کافی‌بود‌تا‌لبهایم‌با‌واژه‌ای‌که‌خیلی‌وخت‌بود‌با‌آن‌غریبه‌بودآشنا‌شود...لبخندمحوی‌روی‌لبهایم‌نشست‌و‌در‌انتظار‌جواب‌به‌او‌خیره‌شدم
+فقط‌یه‌هنرمند‌عاشق‌میتونه‌چنین‌چیزی‌رو‌خلق‌کنه...و‌من‌فکر‌میکنم‌دو‌چیز‌به‌زیبایی‌آفریده‌شده‌اند،هنرو....عشق!
با‌صدایی‌که‌حال‌رگه‌هایی‌ازترس‌درونش‌دیده‌میشد‌پرسیدم:
_ت..تو‌عاشقی؟
نگاهم‌رنگه‌کلافگی‌به‌خود‌گرفته‌بود...
نگاه‌یخی‌اش‌را‌از‌تابلو‌گرفت‌،به‌سمتم‌‌چرخید‌و‌همانطور‌که‌در‌دفترچه‌کوچکش‌چیزی‌مینوشت‌گفت:
+اگر‌عاشق‌بودم‌...ته‌هنرم‌این‌نبود‌که‌وقتمو‌میون‌این‌بوم‌های‌رنگی‌‌بگزرونم...
دفترچه‌را‌بست‌و‌آن‌را‌در‌کیف‌خودش‌جای‌کرد‌و‌بدون‌هیچ‌حرفی‌روی‌پنجه‌ی‌پایش‌چرخید‌و‌به‌سمته‌مخالف‌رفت..."
دیدگاه ها (۱۵)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 31من این نامه رو برای خودم نوشته...

عاشقانه های شبنم

پارت ۱۲

سلام امام #رضاجانم بوی حرمت را نسیم های لطافت با خود می آور...

نشسته ام بنویسم ولی قرار ندارماگر چه منتظرم با کسی قرار ندار...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹¹فقط نگاه می‌کرد.نگاهش مستقیم روی من ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "36""ویو جئون آنجلینا"از ص...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط