──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹¹¹
فقط نگاه می‌کرد.
نگاهش مستقیم روی من ثابت مونده بود.
قلبم دوباره شروع به تند زدن کرد.
چیزی توی نگاهش بود..
چیزی که نمی‌تونستم ازش سر دربیارم.
و برای اولین بار..
از دیدن لبخند نزدنش بیشتر از هر اسلحه‌ای ترسیدم.
جونگ‌کوک متوجه شد حواسم جای دیگه‌ست.
آروم پرسید:چی شده؟
سریع نگاهم رو از جیان گرفتم.
+هیچی..
چند لحظه نگاهم کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه،صدای عاقد توی سالن پیچید.
_اگر همه آماده هستن،مراسم رو شروع کنیم
مهمون‌ها دوباره ساکت شدن.
من و جونگ‌کوک روبه‌روی هم وایسادیم.
گرگ پیر از جایگاهش پایین اومد و چند قدم جلوتر وایساد.
نگاهش روی من ثابت موند.
بعد خیلی کوتاه سرش رو تکون داد.
عاقد دفترش رو باز کرد.
_خانم رزا کیم..
رزا..
اسم کسی که تمام این مدت پشتش پنهان شده بودم.
گلوم خشک شد.
عاقد ادامه داد:آیا شما با این ازدواج موافق هستید؟
نگاهم رفت سمت جونگ‌کوک.
اون هنوز داشت نگاهم می‌کرد.
نه مثل وارث یه باند..
نه مثل کسی که قرار بود همسرم بشه.
مثل یه عاشق که به معشوقه‌ش نگاه میکرد.
نمی‌دونم چرا اما مردد شدم.
اما سرانجام به خواسته قلبم آروم گفتم:بله
عاقد لبخند کوتاهی زد و رو به جونگ‌کوک کرد.
_و شما،آقای جئون جونگ‌کوک..
قبل از اینکه جمله‌ش تموم بشه،صدایی از انتهای سالن بلند شد.
_من اعتراض دارم
همه‌چیز..
توی یه لحظه متوقف شد.
صدای پچ‌پچ‌ها بلند شد.
نگاه‌ها یکی‌یکی به سمت انتهای سالن برگشت.
قلبم فرو ریخت.
جیان..
همون‌جا وایساده بود.
چهره‌ش برخلاف همیشه هیچ احساسی نداشت.
چند قدم جلو اومد.
_این ازدواج نباید انجام بشه
جونگ‌کوک یه قدم جلوتر از من وایساد
_جیان..
اما جیان نگاهش رو از من برنداشت.
سکوت سنگینی روی سالن افتاد.
نگاهم خشک شده بود.
جیان با همون صدای بلند گفت:اون دختر...
مکث کرد.
بعد با صدایی واضح گفت:یه جاسوسه
همهمه‌ی شدیدی بین مهمون‌ها افتاد.
صدای چند نفر از گوشه و کنار سالن بلند شد.
_چی؟
_جاسوس؟
_چطور ممکنه؟
نفس توی سینه‌م گیر کرد.
جیان،اسلحه ای که زیر شال پشمی‌ش پنهان کرده بود رو درآورد و به سمت من نشونه گرفت...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۷۲)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.14(روایت از زبان ا.ت)ب...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

چندپارتی جونگ کوک

پشت نقاب عشق 💗صدای خنده‌شون تمام سالن رو پر کرد. برای اولین ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

قسمت ۵ چند روز بعد، مراسم ازدواج توی یه سالن مجلل و خیلی شلو...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

---# 🔥 𝐁𝐀𝐙𝐈-𝐄 𝐀𝐓𝐀𝐒𝐇 🔥### ━━━━ ﴾ بازی آتش ﴿ ━━━━**◈ پارت ۱ ◈*...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط