من ۱۴سالم هس و دارم میرم کلاس هفتم
من ۱۴سالم هس و دارم میرم کلاس هفتم
یه همسایه بابابزرگم داستان که یه مرد و یه زن و دختر پسر داشتن من با دختره که کلاس دوم بود دوست بودم دختره حیلی مظلوم بود
یه روز رفتم خونه بابا بزرگم دیدم دارن میرن مرودشت دیدم با ماشین نو خریدن و دا ن میرن مرودشت اسم دخترا آنیتا بود ا
آنیتا میگفت مامان میشه نریم حس خوبی ندارم مادرش میگه بعد چند سال ماشین خریدیم بریم یه هوایی بخوریم
یک هفته بعد میرم خونه ی بابا بزرگم بابابزرگم گفته آنیتا رو یادت هس گفتم آره گفت مرده
من با چشمای گریه برگشتم خونه به مامان بابام و خواهرم گفتم همه گریه کردن روز بعد شنبه بود رفتم مدرسه هیشکی خبر نداشت
پارت دو میزارم تا وقتی که لایک به ۵۰ برسه
یه همسایه بابابزرگم داستان که یه مرد و یه زن و دختر پسر داشتن من با دختره که کلاس دوم بود دوست بودم دختره حیلی مظلوم بود
یه روز رفتم خونه بابا بزرگم دیدم دارن میرن مرودشت دیدم با ماشین نو خریدن و دا ن میرن مرودشت اسم دخترا آنیتا بود ا
آنیتا میگفت مامان میشه نریم حس خوبی ندارم مادرش میگه بعد چند سال ماشین خریدیم بریم یه هوایی بخوریم
یک هفته بعد میرم خونه ی بابا بزرگم بابابزرگم گفته آنیتا رو یادت هس گفتم آره گفت مرده
من با چشمای گریه برگشتم خونه به مامان بابام و خواهرم گفتم همه گریه کردن روز بعد شنبه بود رفتم مدرسه هیشکی خبر نداشت
پارت دو میزارم تا وقتی که لایک به ۵۰ برسه
- ۳.۴k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط