قسمت شش
چند هفته از آشنایی سئولآ با گروه گذشته بود.
حالا دیگر هر شش نفر تقریباً همیشه کنار هم بودند.
آن روز بعد از مدرسه، جلوی درِ مدرسه ایستاده بودند و درباره برنامه آخر هفته حرف میزدند.
تههیون گفت:
«جمعه بریم شهربازی.»
سوآ سریع گفت:
«من هستم.»
دویون به او نگاه کرد.
«تو که از ارتفاع میترسی.»
سوآ با اعتمادبهنفس گفت:
«من؟ اصلاً.»
سئولآ خندید.
«دفعه قبل سر چرخوفلک داشتی گریه میکردی.»
«اون اشک شوق بود.»
همه خندیدند.
مینجی رو به جونهو کرد.
«تو میای؟»
جونهو دستهایش را داخل جیبش گذاشت.
«اگه اینا دوباره بخوان منو سوار اون وسیلههای وحشتناک کنن، نه.»
تههیون سریع گفت:
«پس حتماً میای.»
جونهو خندید.
«تو چرا جواب خودت رو به جای من میدی؟»
مینجی برای اولین بار جلوی همه با صدای بلند خندید.
جونهو ناخودآگاه چند لحظه نگاهش کرد.
سوآ متوجه نگاهش شد، اما چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچکی زد.
آن روز، هیچکس هنوز چیزی درباره احساسات جونهو و مینجی نمیدانست.
حتی خودشان هم هنوز اسم خاصی برای آن حس نداشتند.
ادامه دارد...
حالا دیگر هر شش نفر تقریباً همیشه کنار هم بودند.
آن روز بعد از مدرسه، جلوی درِ مدرسه ایستاده بودند و درباره برنامه آخر هفته حرف میزدند.
تههیون گفت:
«جمعه بریم شهربازی.»
سوآ سریع گفت:
«من هستم.»
دویون به او نگاه کرد.
«تو که از ارتفاع میترسی.»
سوآ با اعتمادبهنفس گفت:
«من؟ اصلاً.»
سئولآ خندید.
«دفعه قبل سر چرخوفلک داشتی گریه میکردی.»
«اون اشک شوق بود.»
همه خندیدند.
مینجی رو به جونهو کرد.
«تو میای؟»
جونهو دستهایش را داخل جیبش گذاشت.
«اگه اینا دوباره بخوان منو سوار اون وسیلههای وحشتناک کنن، نه.»
تههیون سریع گفت:
«پس حتماً میای.»
جونهو خندید.
«تو چرا جواب خودت رو به جای من میدی؟»
مینجی برای اولین بار جلوی همه با صدای بلند خندید.
جونهو ناخودآگاه چند لحظه نگاهش کرد.
سوآ متوجه نگاهش شد، اما چیزی نگفت.
فقط لبخند کوچکی زد.
آن روز، هیچکس هنوز چیزی درباره احساسات جونهو و مینجی نمیدانست.
حتی خودشان هم هنوز اسم خاصی برای آن حس نداشتند.
ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط