𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.
هنوز ذهنم درگیر حرفهاش بود.
«شاید یکی باید کمکش کنه بفهمه…»
یعنی واقعاً منظورش چی بود؟
ته که دید هنوز سر جام ایستادم، صدام کرد.
ته:
آت؟
آت:
هوم؟
ته:
میشه بیای کمکم؟
آت:
چی کار داری؟
ته:
این ظرفا رو باید ببریم اونطرف.
آت:
باشه.
آروم رفتم سمتش و چند تا از ظرفها رو برداشتم.
ته:
مواظب باش.
آت:
خودم بلدم.
ته:
میدونم.
آت:
پس چرا هی میگی مواظب باش؟
ته با خنده نگام کرد.
ته:
چون حواست یه جای دیگهست.
آت:
نیستم!
ته:
هستی.
آت:
نیستم دیگه!
ته:
باشه، عصبانی نشو.
همون لحظه هیونوو از پذیرایی داد زد:
هیونوو:
آت! بیا یه کم کمک منم بکن!
آت:
دایییی! خودت نمیتونی؟!
هیونوو:
نه، من پیر شدم. 😌
آت:
پیر شدی؟! تو هنوز جوونی!
هیونوو:
خب پس چرا کمکم نمیکنی؟ 😂
آت:
چون داری از جوونیت سوءاستفاده میکنی!
هیونوو:
من؟! 😐
آت:
آره، خودتی!
ته کنار سینک ایستاده بود و با خنده به بحث ما نگاه میکرد.
هیونوو:
ته، تو بگو. این بچه خیلی پررو شده یا نه؟
ته:
من وسط دعوای شما دخالت نمیکنم. 😂
آت:
آفرین ته، عاقل باش.
هیونوو:
دیدی؟! طرف تو رو هم گرفت!
آت:
چون حق با منه!
هیونوو:
باشه، باشه. تو همیشه حق داری. 😑😂
آت:
دقیقاً!
ته دوباره خندید.
𐙚🦋
بعد از اینکه کارها رو جمع کردیم، هیونوو از جاش بلند شد.
هیونوو:
خب، کی خوراکی میخواد؟
آت:
من!
هیونوو:
تو که همیشه حاضری. 😂
آت:
خب گشنمه!
هیونوو:
باشه، بریم خرید.
ته:
منم میام.
آت:
تو هم بیا.
هیونوو:
پس بریم، قبل از اینکه این دوتا دوباره سر یه چیزی بحث کنن.
آت:
دایی!
هیونوو:
باشه بابا! 😂
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
چند دقیقه بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
هیونوو:
آت، چی میخوای بخری؟
آت:
همهچی.
هیونوو:
همهچی یعنی چی؟!
آت:
یعنی هرچی دلم خواست.
هیونوو:
من چرا پرسیدم؟ 😐
ته از صندلی عقب خندید.
آت:
ته تو چی میخوای؟
ته:
هرچی تو برداری.
آت:
پس خیلی چیزا میخریم.
ته:
مشکلی ندارم.
هیونوو:
من دارم!
آت:
دایی پول نداری؟
هیونوو:
دارم، ولی نمیخوام فردا حساب بانکیم منو بشناسه. 😂
آت:
خب کمتر غر بزن.
هیونوو:
تو واقعاً خواهرزادهی منی؟ 😭
آت:
متأسفانه بله. 😂
ته فقط به آت نگاه میکرد و لبخند میزد.
𐙚🦋
وقتی رسیدیم فروشگاه، من و هیونوو تقریباً سر هر چیزی بحث میکردیم.
آت:
اینم میخوام.
هیونوو:
نه.
آت:
چرا؟
هیونوو:
چون همین الان سه تا خوراکی برداشتی.
آت:
چهار تا.
هیونوو:
آت!
آت:
خب راست میگم دیگه. 😂
هیونوو:
یکی رو بذار سر جاش.
آت:
نمیذارم.
هیونوو:
بذار.
آت:
نه.
هیونوو:
آت!
آت:
دایی!
ته چند قدم عقبتر ایستاده بود و با خنده به ما نگاه میکرد.
ته:
شما دوتا همیشه همینطوریاید؟
هیونوو:
متأسفانه.
آت:
خودش شروع میکنه!
هیونوو:
من؟!
آت:
آره، تو!
ته:
باشه، من دخالت نمیکنم. 😂
هیونوو:
عاقلانهترین کار همینه.
آت:
ته بیا اینو بگیر.
ته خوراکی رو از دستم گرفت.
ته:
این؟
آت:
آره.
ته:
باشه.
هیونوو:
خیلی خب، حالا دیگه بریم قبل از اینکه کل فروشگاه رو بخرید.
آت:
من هنوز یه چیز دیگه میخوام.
هیونوو:
نههههه!
آت:
دایییی! 😭😂
ته دوباره خندید.
𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚
نمیدونستم چرا تماشای آت وقتی با هیونوو بحث میکرد، اینقدر برام جالب بود.
همیشه فکر میکردم فقط یه دختر لجبازه.
ولی امشب…
هرچی بیشتر بهش نگاه میکردم، بیشتر متوجه چیزهایی میشدم که قبلاً بهشون توجه نکرده بودم.
حتی دعوا کردنش هم باعث میشد لبخند بزنم.
آت متوجه نگاهم شد.
آت:
چیه؟
ته:
هیچی.
آت:
پس چرا نگام میکنی؟
ته:
چون جالبه.
آت:
چی جالبه؟
ته:
تو.
آت چند لحظه ساکت موند.
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
آت:
عجیب شدی امشب.
ته:
شاید.
𐙚🦋
بعد از خرید برگشتیم خونه.
هیونوو کیسهها رو روی میز گذاشت.
هیونوو:
خب، حالا کی فیلم انتخاب میکنه؟
آت:
من!
هیونوو:
معلومه.
آت:
پس چرا پرسیدی؟ 😂
ته:
بذار خودش انتخاب کنه.
آت:
دیدی؟ ته خوبه.
هیونوو:
من بد شدم؟ 😐
آت:
یکم.
هیونوو:
خیلی خب، فیلمتو انتخاب کن.
آت یه فیلم انتخاب کرد و هر سه روی مبل نشستیم.
چراغها رو خاموش کردیم و فیلم شروع شد.
آت خوراکیها رو بین خودشون تقسیم میکرد و هیونوو هر چند دقیقه یه بار ازش چیزی میخواست.
هیونوو:
آت، اون چیپسو بده.
آت:
خودت بردار.
هیونوو:
دور از دسترسمه.
آت:
خب منم دستم بهش نمیرسه.
هیونوو:
آت!
آت:
دایی!
ته خندید.
ته:
باز شروع شد. 😂
آت:
تقصیر اونه!
هیونوو:
تقصیر منه؟!
آت:
صددرصد.
ته سرش رو تکون داد و دوباره به فیلم نگاه کرد.
اما چند لحظه بعد، ناخودآگاه نگاهش رفت سمت آت.
و باز هم همون سؤال توی ذهنش برگشت…
چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.
هنوز ذهنم درگیر حرفهاش بود.
«شاید یکی باید کمکش کنه بفهمه…»
یعنی واقعاً منظورش چی بود؟
ته که دید هنوز سر جام ایستادم، صدام کرد.
ته:
آت؟
آت:
هوم؟
ته:
میشه بیای کمکم؟
آت:
چی کار داری؟
ته:
این ظرفا رو باید ببریم اونطرف.
آت:
باشه.
آروم رفتم سمتش و چند تا از ظرفها رو برداشتم.
ته:
مواظب باش.
آت:
خودم بلدم.
ته:
میدونم.
آت:
پس چرا هی میگی مواظب باش؟
ته با خنده نگام کرد.
ته:
چون حواست یه جای دیگهست.
آت:
نیستم!
ته:
هستی.
آت:
نیستم دیگه!
ته:
باشه، عصبانی نشو.
همون لحظه هیونوو از پذیرایی داد زد:
هیونوو:
آت! بیا یه کم کمک منم بکن!
آت:
دایییی! خودت نمیتونی؟!
هیونوو:
نه، من پیر شدم. 😌
آت:
پیر شدی؟! تو هنوز جوونی!
هیونوو:
خب پس چرا کمکم نمیکنی؟ 😂
آت:
چون داری از جوونیت سوءاستفاده میکنی!
هیونوو:
من؟! 😐
آت:
آره، خودتی!
ته کنار سینک ایستاده بود و با خنده به بحث ما نگاه میکرد.
هیونوو:
ته، تو بگو. این بچه خیلی پررو شده یا نه؟
ته:
من وسط دعوای شما دخالت نمیکنم. 😂
آت:
آفرین ته، عاقل باش.
هیونوو:
دیدی؟! طرف تو رو هم گرفت!
آت:
چون حق با منه!
هیونوو:
باشه، باشه. تو همیشه حق داری. 😑😂
آت:
دقیقاً!
ته دوباره خندید.
𐙚🦋
بعد از اینکه کارها رو جمع کردیم، هیونوو از جاش بلند شد.
هیونوو:
خب، کی خوراکی میخواد؟
آت:
من!
هیونوو:
تو که همیشه حاضری. 😂
آت:
خب گشنمه!
هیونوو:
باشه، بریم خرید.
ته:
منم میام.
آت:
تو هم بیا.
هیونوو:
پس بریم، قبل از اینکه این دوتا دوباره سر یه چیزی بحث کنن.
آت:
دایی!
هیونوو:
باشه بابا! 😂
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
چند دقیقه بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
هیونوو:
آت، چی میخوای بخری؟
آت:
همهچی.
هیونوو:
همهچی یعنی چی؟!
آت:
یعنی هرچی دلم خواست.
هیونوو:
من چرا پرسیدم؟ 😐
ته از صندلی عقب خندید.
آت:
ته تو چی میخوای؟
ته:
هرچی تو برداری.
آت:
پس خیلی چیزا میخریم.
ته:
مشکلی ندارم.
هیونوو:
من دارم!
آت:
دایی پول نداری؟
هیونوو:
دارم، ولی نمیخوام فردا حساب بانکیم منو بشناسه. 😂
آت:
خب کمتر غر بزن.
هیونوو:
تو واقعاً خواهرزادهی منی؟ 😭
آت:
متأسفانه بله. 😂
ته فقط به آت نگاه میکرد و لبخند میزد.
𐙚🦋
وقتی رسیدیم فروشگاه، من و هیونوو تقریباً سر هر چیزی بحث میکردیم.
آت:
اینم میخوام.
هیونوو:
نه.
آت:
چرا؟
هیونوو:
چون همین الان سه تا خوراکی برداشتی.
آت:
چهار تا.
هیونوو:
آت!
آت:
خب راست میگم دیگه. 😂
هیونوو:
یکی رو بذار سر جاش.
آت:
نمیذارم.
هیونوو:
بذار.
آت:
نه.
هیونوو:
آت!
آت:
دایی!
ته چند قدم عقبتر ایستاده بود و با خنده به ما نگاه میکرد.
ته:
شما دوتا همیشه همینطوریاید؟
هیونوو:
متأسفانه.
آت:
خودش شروع میکنه!
هیونوو:
من؟!
آت:
آره، تو!
ته:
باشه، من دخالت نمیکنم. 😂
هیونوو:
عاقلانهترین کار همینه.
آت:
ته بیا اینو بگیر.
ته خوراکی رو از دستم گرفت.
ته:
این؟
آت:
آره.
ته:
باشه.
هیونوو:
خیلی خب، حالا دیگه بریم قبل از اینکه کل فروشگاه رو بخرید.
آت:
من هنوز یه چیز دیگه میخوام.
هیونوو:
نههههه!
آت:
دایییی! 😭😂
ته دوباره خندید.
𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚
نمیدونستم چرا تماشای آت وقتی با هیونوو بحث میکرد، اینقدر برام جالب بود.
همیشه فکر میکردم فقط یه دختر لجبازه.
ولی امشب…
هرچی بیشتر بهش نگاه میکردم، بیشتر متوجه چیزهایی میشدم که قبلاً بهشون توجه نکرده بودم.
حتی دعوا کردنش هم باعث میشد لبخند بزنم.
آت متوجه نگاهم شد.
آت:
چیه؟
ته:
هیچی.
آت:
پس چرا نگام میکنی؟
ته:
چون جالبه.
آت:
چی جالبه؟
ته:
تو.
آت چند لحظه ساکت موند.
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
آت:
عجیب شدی امشب.
ته:
شاید.
𐙚🦋
بعد از خرید برگشتیم خونه.
هیونوو کیسهها رو روی میز گذاشت.
هیونوو:
خب، حالا کی فیلم انتخاب میکنه؟
آت:
من!
هیونوو:
معلومه.
آت:
پس چرا پرسیدی؟ 😂
ته:
بذار خودش انتخاب کنه.
آت:
دیدی؟ ته خوبه.
هیونوو:
من بد شدم؟ 😐
آت:
یکم.
هیونوو:
خیلی خب، فیلمتو انتخاب کن.
آت یه فیلم انتخاب کرد و هر سه روی مبل نشستیم.
چراغها رو خاموش کردیم و فیلم شروع شد.
آت خوراکیها رو بین خودشون تقسیم میکرد و هیونوو هر چند دقیقه یه بار ازش چیزی میخواست.
هیونوو:
آت، اون چیپسو بده.
آت:
خودت بردار.
هیونوو:
دور از دسترسمه.
آت:
خب منم دستم بهش نمیرسه.
هیونوو:
آت!
آت:
دایی!
ته خندید.
ته:
باز شروع شد. 😂
آت:
تقصیر اونه!
هیونوو:
تقصیر منه؟!
آت:
صددرصد.
ته سرش رو تکون داد و دوباره به فیلم نگاه کرد.
اما چند لحظه بعد، ناخودآگاه نگاهش رفت سمت آت.
و باز هم همون سؤال توی ذهنش برگشت…
- ۶۰۵
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط