{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

first love

part two²:)
چشم های بسته دستم رو به سمت گوشی کنارم دراز کردم و آلارم کوفتی رو خاموش کردم، با همون چشم های بسته نشستم و اروم اروم چشم هام رو باز کردم.
دیشب همه روی تشک روی زمین کنار هم خوابیدیم.. اخرین شب.
گوشیم رو روشن کردم و ساعت ۳ صبح رو نشون میداد.
مامان هم بیدار شده بود و داشت بقیه رو بیدار میکرد، من توی اون بازه زمانی بلند شدم و رفتم طبقه بالا و توی اتاق خودم.
هوا سنگین بود. قفسه سینه‌م درد میکرد، من.. من .. من واقعا دارم میرم!؟ نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو اروم کنم و با مسواکم رفتم توی دستشویی.
اماده شدنم زیاد طولی نمیکشه فقط ضد افتاب زدم و ریمل و بالم لب.
در دستشویی رو اروم بستم و تیشرت مشکی مینهو رو پوشیدم با شلوار شافل جینم. خیلی دم پاچه هاش گشاده، یعنی یک نفر دنبالم کنه قبل فرار کردنم بخاطر دم پاچه های این خوردم زمین، موهام رو گذاشتم همونجوری فر بمونه و شونه نزدم.
با کمک مینهو چمدون هامو رو بردیم طبقه پایین، مامان خیلی گریه کرده بود، حتما وقتی توی اتاق بودم شروع کرده گریه کنه. عمه هم داشت گریه میکرد، الهی بمیرم برای دلش ،مادر دوممه و پسر خودش سوهیئون سال پیش مهاجرت کرد حتما خیلی براش سخته بدرقه کردن دو عزیزش.
بغض داشت گلوم رو جر میداد ولی نباید گریه میکردم، اگه گریه میکردم جو بدتر میشد و مینهو بهم میریخت. همیشه همینطور بود از بچگی هرموقع گریه میکردم اون بیشتر از من بهم میریخت.
عمو و عمه اینا سوار ماشین شوهرعمه شدن و منو بابا‌ مامان و مینهو سوار ماشین مینهو شدیم.
تا فرودگاه ۲۰ دقیقه راه بود ولی بلاخره رسیدیم.

از خواب بیدار شدم مهماندار بالای سرم بود و بعد با لحجه سئولی گفت
"بلند شید خانم رسیدیم."
بلند شدم و قدم زدم به سمت پله های خروجی هواپیما.
موقعی که از گیت رد شدم برنگشتم عقب رو نگاه کنم شاید خیلی دلم میخواست برای اخرین بار نگاهشون کنم ولی میدونستم اگه نگاه کنم دیگه هرگز نمیتونم بیام.
توی محل تحویل گرفتن چمدون ها منتظر چمدون هام بودم و هنوز بغض داشتم.
شاید نباید میومدم! نه آهیون! هنوز زوده اینو بگی ، صدای مینهو توی ذهنم پیچید "عمو این فردا بره هم اخرش پسفردا مثل جوجه کوچولو ها با گریه برمیگرده تو بغل خودم".
اره صدرصد حق با اون بود ولی نمیزارم بهونه ای باشه براش برای مسخره کردن من. پس برای ضایع کردن مینهو هم ادامه میدم.
چمدونم مشکی رنگی رو دیدم که داشت میومد سمتم روش پر از برچسب های کرومی بود که اثر کار سه‌یون بود. دخترعمو کوچیکم، پشت چمدون مشکی ام هم چمدون آبی رنگی بود که بک هیون خریده بود. نمیخوام راجبش حرف بزنم پس دیگه بهش فکر نمیکنم بعدم اون فقط مجبوری بود چون خانواده هامون دوست بودن یه دوستی عه چند وقت بود پس چه اهمیتی داره؟
چمدون ها رو برداشتم و رفتم به سمت تاکسی های فرودگاه ، خودم هم میدونم اینا یه جوری پول میگیرن انگار سر گردنس ولی چاره دیگه ای دارم؟
بعد از حدودای ۲ ساعت بلاخره از فرودگاه اینچئون رسیدم به سئول و توی هتلی که رزرو کرده بودم.
بعد تحویل گرفتن کارت ورودی روی تخت افتادمو به سقف زل زدم
همین یکی دو روزه باید برم دنبال اجاره اتاقک های کوچیک و نزدیک دانشگاه و دنبال یه جای کوچیک برای مغازه ناخن کاریم.

خودمو بالا تر کشیدم کامل روی تخت و خوابیدم.
#bts#jungkook#جونگکوک#بی‌تی‌اس
دیدگاه ها (۰)

شب جمعه بود سر مزار آرشا نشسته بودم دیدم یه خانم مسنی داره ا...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

_ یعنی روزی می‌رسه که توی اون چشم های مشکی و سرد خودم رو ببی...

bts

وقتی دابمسش گرفتی ولی...🙃🎀ویو نویسنده اون ور پسرک داستان ما ...

الماس زیبای من  part⁶- من اون هارو که این کارو با پرنسسم کرد...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط