𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی⁶
_شاید اگه زودتر برمیگشتی، حالا به جای اینکه مثل یه غریبه باهات رفتار کنه، میتونست مثل یه برادر باهات رفتار کنه
بورا لبهاش رو جمع کرد و نگاهش رو به زمین دوخت.
تهیونگ هم دیگه به چیزی جز حرفهای مادرش گوش نمیداد.
و من..
من هنوز با سینی چای وسط اتاق ایستاده بودم.
خب، سوآ... مثل اینکه یادت رفت برای چه کاری اومده بودی اینجا.
آروم به سمت میز رفتم و سینی رو روی اون گذاشتم.
صدای برخورد فنجونها با نعلبکی، برای لحظهای توجه خانم یون رو به خودش جلب کرد.
_ممنونم، سوآ
سرم رو پایین آوردم.
+خواهش میکنم، خانم
بعد بدون اینکه نگاه دیگهای به کاناپه بندازم، یه قدم عقب رفتم و تعظیم کوتاهی کردم.
+با اجازه
خانم یون با مهربانی سر تکون داد.
به سمت در رفتم و خارج شدم.
وقت استراحتم رسیده بود.
برای همین رفتم تا به مامان سر بزنم.
توی حیاط پشتی، میون درخت های شکوفه دار یه کلبهی کوچیک و نقلی قرار داشت.
کلبهای که گرما بخش من و مامان توی شب های زمستونی بود.
بیماری مامان جدیدا خیلی اذیتش میکنه.
برای همین بیشتر خونه میمونه.
البته که خودش همش تظاهر به خوب بودن میکنه اما من میدونم چقدر حالش بده.
تا توی باغ پا گذاشتم بوی شکوفه ها اطرافم رو گرفت.
خورشید کامل وسط آسمون بود و ملایم میتابید.
همینطور که داشتم آهسته قدم برمیداشتم چشمم خورد به نوا.
زیر یکی از درخت ها، توی چمن لم داده بود و پنجه هاش رو لیس میزد.
+نوا خانم... میدونی این چند روز چقدر دنبالت گشتیم؟
چندقدم بهش نزدیک شدم.
خم شدم و روی موهای سفید رنگش دست کشیدم.
چشم هاش مثل دو یاقوت کبود زیر نور خورشید میدرخشیدن.
+جدیدا خیلی شیطون شدیاا، همش از عمارت جیم میزنی!
آروم خندیدم و بوسهای روی سرش کاشتم.
وقتی به کلبه رسیدم از پنجره به داخل نگاهی انداختم.
بافتنیش روی پاهاش افتاده بود و سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داده بود.
مامان این روزها خیلی میخوابه.
با اینکه کار خاصی انجام نمیده، باز هم زود خسته میشه.
درو باز کردم و آهسته به سمتش رفتم.
میل و قلاب بافتنیش رو برداشتم و گذاشتم روی میز.
پتوش رو آروم کشیدم روش و روی گونهی سرخش بوسه زدم.
خورشید داشت غروب میکرد..
چند ساعتی میشد که اومده بودم و کل وقتم به درست کردن شام برای مامان گذشته بود.
وقتشه دیگه برگردم عمارت.
مامان نیم ساعت پیش بیدار شده بود و طبق معمول درحال بافتن بود.
+مامان، من دیگه باید برم، یادت نره قرص هاتو بخوریااا
زیرلب خنده ای کرد و گفت:آیگوو، چرا مثل بچهها باهام رفتار میکنی؟
لبخندی زدم و گفتم:به هر حال، دوست دارم، خداحافظ
بعد از خداحافظی به طرف عمارت قدم برداشتم.
و البته نوا رو هم بغل کردم تا ببرم.
+او..اعلاحضرت چقدر سنگین شدین!
همینطور که راه میرفتم و نوا رو نوازش میکردم با یه صدا سرمو آوردم بالا.
مینجون توی حیاط اصلی درحال صحبت کردن با تلفن بود.
و همزمان به یکی از شاخه های گل لیلیوم توی باغچه چشم دوخته بود.
چند لحظه بعد تلفن رو قطع کرد و سرشو بالا برد.
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
خستگی از چهرهاش پیدا بود... حتی شونههاش هم کمی افتاده به نظر میرسیدن.
چند قدم بهش نزدیک شدم، تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:خسته نباشید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
لیــلــیوم وحــشی⁶
_شاید اگه زودتر برمیگشتی، حالا به جای اینکه مثل یه غریبه باهات رفتار کنه، میتونست مثل یه برادر باهات رفتار کنه
بورا لبهاش رو جمع کرد و نگاهش رو به زمین دوخت.
تهیونگ هم دیگه به چیزی جز حرفهای مادرش گوش نمیداد.
و من..
من هنوز با سینی چای وسط اتاق ایستاده بودم.
خب، سوآ... مثل اینکه یادت رفت برای چه کاری اومده بودی اینجا.
آروم به سمت میز رفتم و سینی رو روی اون گذاشتم.
صدای برخورد فنجونها با نعلبکی، برای لحظهای توجه خانم یون رو به خودش جلب کرد.
_ممنونم، سوآ
سرم رو پایین آوردم.
+خواهش میکنم، خانم
بعد بدون اینکه نگاه دیگهای به کاناپه بندازم، یه قدم عقب رفتم و تعظیم کوتاهی کردم.
+با اجازه
خانم یون با مهربانی سر تکون داد.
به سمت در رفتم و خارج شدم.
وقت استراحتم رسیده بود.
برای همین رفتم تا به مامان سر بزنم.
توی حیاط پشتی، میون درخت های شکوفه دار یه کلبهی کوچیک و نقلی قرار داشت.
کلبهای که گرما بخش من و مامان توی شب های زمستونی بود.
بیماری مامان جدیدا خیلی اذیتش میکنه.
برای همین بیشتر خونه میمونه.
البته که خودش همش تظاهر به خوب بودن میکنه اما من میدونم چقدر حالش بده.
تا توی باغ پا گذاشتم بوی شکوفه ها اطرافم رو گرفت.
خورشید کامل وسط آسمون بود و ملایم میتابید.
همینطور که داشتم آهسته قدم برمیداشتم چشمم خورد به نوا.
زیر یکی از درخت ها، توی چمن لم داده بود و پنجه هاش رو لیس میزد.
+نوا خانم... میدونی این چند روز چقدر دنبالت گشتیم؟
چندقدم بهش نزدیک شدم.
خم شدم و روی موهای سفید رنگش دست کشیدم.
چشم هاش مثل دو یاقوت کبود زیر نور خورشید میدرخشیدن.
+جدیدا خیلی شیطون شدیاا، همش از عمارت جیم میزنی!
آروم خندیدم و بوسهای روی سرش کاشتم.
وقتی به کلبه رسیدم از پنجره به داخل نگاهی انداختم.
بافتنیش روی پاهاش افتاده بود و سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داده بود.
مامان این روزها خیلی میخوابه.
با اینکه کار خاصی انجام نمیده، باز هم زود خسته میشه.
درو باز کردم و آهسته به سمتش رفتم.
میل و قلاب بافتنیش رو برداشتم و گذاشتم روی میز.
پتوش رو آروم کشیدم روش و روی گونهی سرخش بوسه زدم.
خورشید داشت غروب میکرد..
چند ساعتی میشد که اومده بودم و کل وقتم به درست کردن شام برای مامان گذشته بود.
وقتشه دیگه برگردم عمارت.
مامان نیم ساعت پیش بیدار شده بود و طبق معمول درحال بافتن بود.
+مامان، من دیگه باید برم، یادت نره قرص هاتو بخوریااا
زیرلب خنده ای کرد و گفت:آیگوو، چرا مثل بچهها باهام رفتار میکنی؟
لبخندی زدم و گفتم:به هر حال، دوست دارم، خداحافظ
بعد از خداحافظی به طرف عمارت قدم برداشتم.
و البته نوا رو هم بغل کردم تا ببرم.
+او..اعلاحضرت چقدر سنگین شدین!
همینطور که راه میرفتم و نوا رو نوازش میکردم با یه صدا سرمو آوردم بالا.
مینجون توی حیاط اصلی درحال صحبت کردن با تلفن بود.
و همزمان به یکی از شاخه های گل لیلیوم توی باغچه چشم دوخته بود.
چند لحظه بعد تلفن رو قطع کرد و سرشو بالا برد.
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
خستگی از چهرهاش پیدا بود... حتی شونههاش هم کمی افتاده به نظر میرسیدن.
چند قدم بهش نزدیک شدم، تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:خسته نباشید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸۸۷
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط