شب جمعه بود سر مزار آرشا نشسته بودم دیدم یه خانم مسنی دار
شب جمعه بود سر مزار آرشا نشسته بودم دیدم یه خانم مسنی داره اروم اروم میاد سمتم ؛ رفتم جلوتر باهاش صبحت کنم
مامان بزرگ محمد بود همش گریه میکرد و اشک میریخت و زیرلب زمزمه میکرد
محمد ….محمد …. محمدم 💔
بهش گفتم محمد کیه تسبیح دستش رو نشونم داد ک عکس محمد و حنانه بهش اویزون بود !
وابستگی زیادی ب محمد داشته 💔
و اون شب توی گلزار تمام شهدا رو محمد میدید و سبحان رو بوس میکرد باهاش حرف میزد فکر میکرد محمده 😔
با این حال که حافظه اش ضعیف شده اما محمد رو فراموش نمیکنه ❤️🩹
مامان بزرگ محمد بود همش گریه میکرد و اشک میریخت و زیرلب زمزمه میکرد
محمد ….محمد …. محمدم 💔
بهش گفتم محمد کیه تسبیح دستش رو نشونم داد ک عکس محمد و حنانه بهش اویزون بود !
وابستگی زیادی ب محمد داشته 💔
و اون شب توی گلزار تمام شهدا رو محمد میدید و سبحان رو بوس میکرد باهاش حرف میزد فکر میکرد محمده 😔
با این حال که حافظه اش ضعیف شده اما محمد رو فراموش نمیکنه ❤️🩹
- ۹۴۹
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط