سلام حضرت نجات ، مهدی جان

سلام حضرت نجات ، مهدی جان


می دانم که می آیید ...
می دانم که شب ، هرچه تیره تر باشد به صبح نزدیک تر است ...
می دانم که بهار در استخوان سوزترین سرمای زمستان ، سر می زند ...

می دانم که چلچله ها باز می گردند ...
باران می آید ...
زمین ، گلباران می شود ...

می دانم که می آیید ...

.. اما ای کاش زودتر ...


سلام صبح تون مهدوی
دیدگاه ها (۰)

سلام حضرت نجات ، مهدی جانصبحت بخیر امید ما ، آرزوی ما ...صبح...

سلام حضرت نجات ، مهدی جانصبحت بخیر امید ما ، آرزوی ما ...صبح...

سلام حضرت نجات ، مهدی جانصبحت بخیر امید ما ، آرزوی ما ...صبح...

پاییز بارش را زمین گذاشتو چمدانش را گشودالبته که می‌دانی سوغ...

سلام حضرت نجات ، مهدی جانصبحت بخیر امید ما ، آرزوی ما ...صبح...

سلام حضرت نجات ، مهدی جانصبحت بخیر امید ما ، آرزوی ما ...صبح...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

زیبای کوچک فریبکار

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط