{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②
_بخش دوم_
"به تو ربطی نداره من با زندگیم چکار می‌کنم!حالا لطفا داد و بیداد هات رو ببر خونه دوست پسرت.من حوصله ندارم"
"من همین الانشم خونه دوست پسرمم.دوست پسری که یه هرزه از چنگم درش آورد"
پوزخند می‌زنم"من هیچوقت واقعاً دوست پسر تو نبودم.جیمز بود. و فکر کنم تو جلوی تمام همگروهی های بی نقص کوفتی‌ت کاملاً لحاظ کردی که نمی‌خوای دیگه منو ببینی.من بازیچه‌ت نیستم که یه روز بخوای و یه روز نخوای.یه بار گفتم درباره ریچل درست حرف بزن.این بار احتمالاً بزنم تو گوشت"
جلو تر می آید و داد می‌زند"نمی‌خوای بازیچه باشی هان؟تو تمام عمرت بازیچه بودی!بازیچه همه!هرکسی تا جایی که تونست تورو بازی داد و تو مثل یه احمق فکر می‌کردی که فقط سوءتفاهمه!تو بازیچه به دنیا اومدی سوروس‌.و من خسته شدم بس که بخاطر تو به این و اون جواب پس دادم"
نفس عمیقی می‌کشم"لیلی،یه بار می‌گم.گمشو بیرون."
بلند می‌گوید"نمی‌تونی منو از جایی که مال تو نیست بیرون کنی!تو خودتم اینجا اضافی ای!تو همه جا اضافی ای!"
بازویش را می‌گیرم وکمی فشار می‌دهم" گمشو بیرون!اگر یک بار دیگه اینجا ببینمت کاری می‌کنم از بدنیا اومدنت پشیمون بشی!"
بازویش را می‌گیرد و من از خودم متنفرم که دستش را فشار دادم.بلند می‌گوید"البته.گشتن با یه هرزه تورو هم هرزه کرده!"
بسیار خب.می‌خواهد دعوا کند؟دعوا می‌کنیم.دیگر ملاحظه نمی‌کنم"نمی‌تونی هرزه واقعی رو تشخیص بدی؟خودت رو توی آینه ببین بهت قول می‌دم که پیداش می‌کنی!"
"تو الان به من گفتی هرزه؟"
"گفتم.بازم می‌گم"
دستش را بالا می‌آورد و توی صورتم می کوبد.دستم را بالا می‌آورم تا متقابلاً به او سیلی بزنم ولی یک میلیون خاطره جلوی چشمم است.او عوض شده.عوضی شده.ولی لیلی کوچولوی معصوم هنوز توی آن خاطره ها زنده ست.دستم را می‌اندازم بدون اینکه به او سیلی بزنم و نزدیک در می‌شوم"فکر کنم دیگه واقعاً تموم شد.خداحافظ"
دستم را می‌کشد"هی معذرت می‌خوام نمی‌دونم چه‌م شده بود‌..."
دستم را از دستش می‌کشم"محض رضای خدا لیلی!حرمت اون همه سال دوستی رو از بین نبر.برخلاف تو اون سالها برای من خیلی ارزشمندن.خوش اومدی ولی خواهش می‌کنم برو و دیگه هیچوقت برنگرد.خدانگهدار."
و اشکهایی توی چشمش جمع می‌شود که می‌دانم اشک تمساح است.اما قلبم مچاله می‌شود.من حرفهای خیلی بدی به او زدم...همیشه همین‌قدر نفرت انگیز بودم؟بله فکر کنم.ولی حرفهای وحشتناکی که زد...او لیلی نیست‌.این پاچه پاره لیلیِ من نیست.بهترین دوستم پاک و معصوم بود.اینطور کسی که نمی شناخت را فحش‌ باران نمی‌کرد و از همه مهم تر،انقدر واضح شبیه جیمز پاتر نشده بود.او از من خوشش نمی‌آید.فقط می‌خواهد که من هم یکی از گزینه های روی نیمکت باشم‌.تا اگر روزی هیچکس او را دوست نداشت،من آنجا باشم.کسی که تورا دوست داشته باشد راضی به غم و نگرانی تو نمی‌شود.این را چند ماهی می‌شود که فهمیدم.با همان کسی که آرزو می‌کردم او اینجا بود.ریچل همه چیز را به من می‌گوید.همیشه می‌گفت.هیچوقت نمی‌گذاشت خیلی نگرانش بشوم و بی خبرم نمی‌گذاشت.نمی‌خواست خودم را سانسور کنم تا شبیه نجیب زاده های گریفیندور بشوم.اما لیلی؟بهترین دوستم؟من یک بار او را خیلی ناراحت کردم و تا حد مرگ عذرخواهی کردم اما دیگر با من حرف نزد.ولی خودش؟بارها و بارها و بارها طعنه و قضاوت وسرکوفت...من به خاطر او با دوست گرگینه اش تنها شدم و توسط او تکه پاره شدم چون خودش حاضر نشد به من بگوید کدام گوری زخمی شده است.بله.می‌دانم که هرچه بین من و اوانز بوده تمام شده.لیلیِ من رفته.برای همیشه.از او و احساسم به او خداحافظی می‌کنم و راهی زندگی ای می‌شوم که این‌ بار می‌دانم که مال من است.
دیدگاه ها (۵)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش سوم_توی راه‌پله دستی روی ش...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش اول_بدترین دردی که می‌توان...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش اول_پیش از آنی که بخواهی ا...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط