بچه من داستان نوشتم. این بخش اوله اگر همایت شه قسمت دوم رو میزارم
🎬 عنوان: نفس تاریک
---
🎞️ صحنه اول: بازگشت از مأموریت
محل: جنگل تاریک، شب، مه بنفش
موسیقی: صدای باد و زمزمهی برگها
لیا با قدمهای خسته از میان درختان عبور میکند. لباسش خاکی و پاره شده. ناگهان صدایی از پشت سر...
لی (با صدای آرام):
لیا...
لیا برمیگردد. لی آنجاست، با چشمانی غمگین و لبخندی محو. نگاهشان در هم گره میخورد. سکوت سنگینی بینشان میافتد.
لیا (با تردید):
تو... چرا اینجایی؟
لی:
منتظرت بودم.
---
🎞️ صحنه دوم: احساسات متضاد
محل: کنار رودخانهی جنگل، نور ماه روی آب میدرخشد
لیا و لی کنار هم نشستهاند. فاصلهشان کم است، ولی نگاه لیا سرد و پر از تردید.
لیا (با صدای لرزان):
من ازت متنفرم... ولی نمیتونم ازت دور باشم.
لی (آهسته):
من فقط میخوام بدونی... هیچوقت قصد آسیب نداشتم.
---
🎞️ صحنه سوم: ورود ریا
محل: همان جنگل، صدای جغدها، ماه در حال کامل شدن
در لحظهای که لیا و لی به هم نزدیک میشوند، صدایی از دور میآید.
ریا (با صدای بلند):
لیا... دور شو ازش!
لیا با تعجب برمیگردد. ریا، دوست قدیمیاش و خواهر لی، با چهرهای نگران ظاهر میشود.
ریا:
اون چیزی نیست که فکر میکنی...
ماه کامل میشود. لی عقب میکشد و ناپدید میشود در میان مه.
ریا (گردنبند را در دست):
اگه هنوز بهش اهمیت میدی... اینو نگه دار.
---
🎞️ صحنه چهارم: افشای حقیقت
محل: خانهی لیا، شب سهشنبه، تلفن زنگ میزند
لیا گوشی را برمیدارد. شماره ناشناس.
صدای پدر لی (از پشت خط):
اگه میخوای زنده بمونی، بیا اینجا. تنها.
لیا جواب نمیدهد. ارا، دوستش، که لباسش ردیاب دارد، بیخبر از همهچیز، بیرون میرود.
---
🎞️ صحنه پنجم: نبرد در جنگل
محل: جنگل تاریک، باران میبارد
لیا با ردیاب، ارا را پیدا میکند. لی تیر خورده روی زمین افتاده. ارا زخمی ولی زنده است. ریا، در حال ناپدید شدن، روحش را به لی میدهد.
ریا (با صدای ضعیف):
اگه قراره کسی نجاتش بده... فقط تویی.
گردنبند را به لیا میدهد و ناپدید میشود.
---
🎞️ صحنه ششم: پرتگاه
محل: صخرهای بلند، شب، باد شدید
لیا در آستانهی سقوط ایستاده. اشک در چشمانش. ناگهان صدای زوزهای بلند. لی، در قالب گرگینه، از دل تاریکی بیرون میپرد و لیا را نجات میدهد.
لیا (با صدای شکسته):
تو... گرگینهای...
لی (در قالب نیمهانسان):
ولی قلبم هنوز برای تو میتپه.
---
🎞️ صحنه پایانی: آرامش پس از طوفان
محل: خانهی جنگلی، صبح، نور طلایی
لیا و لی کنار هم نشستهاند. گردنبند در دست لیا میدرخشد. ارا در حال درست کردن چای، لبخند میزند.
لیا (با لبخند):
شاید نفرین تموم نشده باشه... ولی ما با همیم.
لی:
و این یعنی همهچیز.
---
---
🎞️ صحنه اول: بازگشت از مأموریت
محل: جنگل تاریک، شب، مه بنفش
موسیقی: صدای باد و زمزمهی برگها
لیا با قدمهای خسته از میان درختان عبور میکند. لباسش خاکی و پاره شده. ناگهان صدایی از پشت سر...
لی (با صدای آرام):
لیا...
لیا برمیگردد. لی آنجاست، با چشمانی غمگین و لبخندی محو. نگاهشان در هم گره میخورد. سکوت سنگینی بینشان میافتد.
لیا (با تردید):
تو... چرا اینجایی؟
لی:
منتظرت بودم.
---
🎞️ صحنه دوم: احساسات متضاد
محل: کنار رودخانهی جنگل، نور ماه روی آب میدرخشد
لیا و لی کنار هم نشستهاند. فاصلهشان کم است، ولی نگاه لیا سرد و پر از تردید.
لیا (با صدای لرزان):
من ازت متنفرم... ولی نمیتونم ازت دور باشم.
لی (آهسته):
من فقط میخوام بدونی... هیچوقت قصد آسیب نداشتم.
---
🎞️ صحنه سوم: ورود ریا
محل: همان جنگل، صدای جغدها، ماه در حال کامل شدن
در لحظهای که لیا و لی به هم نزدیک میشوند، صدایی از دور میآید.
ریا (با صدای بلند):
لیا... دور شو ازش!
لیا با تعجب برمیگردد. ریا، دوست قدیمیاش و خواهر لی، با چهرهای نگران ظاهر میشود.
ریا:
اون چیزی نیست که فکر میکنی...
ماه کامل میشود. لی عقب میکشد و ناپدید میشود در میان مه.
ریا (گردنبند را در دست):
اگه هنوز بهش اهمیت میدی... اینو نگه دار.
---
🎞️ صحنه چهارم: افشای حقیقت
محل: خانهی لیا، شب سهشنبه، تلفن زنگ میزند
لیا گوشی را برمیدارد. شماره ناشناس.
صدای پدر لی (از پشت خط):
اگه میخوای زنده بمونی، بیا اینجا. تنها.
لیا جواب نمیدهد. ارا، دوستش، که لباسش ردیاب دارد، بیخبر از همهچیز، بیرون میرود.
---
🎞️ صحنه پنجم: نبرد در جنگل
محل: جنگل تاریک، باران میبارد
لیا با ردیاب، ارا را پیدا میکند. لی تیر خورده روی زمین افتاده. ارا زخمی ولی زنده است. ریا، در حال ناپدید شدن، روحش را به لی میدهد.
ریا (با صدای ضعیف):
اگه قراره کسی نجاتش بده... فقط تویی.
گردنبند را به لیا میدهد و ناپدید میشود.
---
🎞️ صحنه ششم: پرتگاه
محل: صخرهای بلند، شب، باد شدید
لیا در آستانهی سقوط ایستاده. اشک در چشمانش. ناگهان صدای زوزهای بلند. لی، در قالب گرگینه، از دل تاریکی بیرون میپرد و لیا را نجات میدهد.
لیا (با صدای شکسته):
تو... گرگینهای...
لی (در قالب نیمهانسان):
ولی قلبم هنوز برای تو میتپه.
---
🎞️ صحنه پایانی: آرامش پس از طوفان
محل: خانهی جنگلی، صبح، نور طلایی
لیا و لی کنار هم نشستهاند. گردنبند در دست لیا میدرخشد. ارا در حال درست کردن چای، لبخند میزند.
لیا (با لبخند):
شاید نفرین تموم نشده باشه... ولی ما با همیم.
لی:
و این یعنی همهچیز.
---
- ۱.۰k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط