#عشق_ممنوعه_شب
#عشق_ممنوعه_شب
پارت چهارم | گردنبند
«بالاخره پیداش کردیم...»
صدای زن از طبقهی سوم آمد.
بدنم یخ کرد.
اما چیزی که بیشتر از خود صدا ترساندم کرد، واکنش یونگی بود.
مردی که همیشه آرام و خونسرد به نظر میرسید، ناگهان رنگ از صورتش پرید.
آرام پرسیدم:
«یونگی... اون کیه؟»
جواب نداد.
فقط به پلهها خیره شد.
بعد نگاهش روی من افتاد.
«ات، برو تو اتاقت.»
«ولی—»
«الان.»
صدای قدمی از طبقهی سوم آمد.
تق...
یک قدم دیگر.
تق...
یونگی یکدفعه جلو آمد و جلوی من ایستاد.
«هر چیزی شنیدی، از اتاقت بیرون نیا.»
«چرا؟»
«فقط به حرفم گوش کن.»
صدای زن دوباره در راهرو پیچید:
«پس بالاخره اون گردنبند رو هم با خودش آورده...»
قلبم فرو ریخت.
دستم ناخودآگاه روی گردنم رفت.
گردنبندی که از بچگی همیشه همراهم بود.
همان گردنبند ساده با سنگ تیرهای که هیچوقت نفهمیده بودم از کجا آمده.
آرام پرسیدم:
«گردنبند من؟»
چشمهای یونگی برای لحظهای روی گردنم ثابت ماند.
و همان یک لحظه کافی بود.
او گردنبند را میشناخت.
«تو... از کجا میدونی من اینو دارم؟»
یونگی جواب نداد.
دوباره صدای زن آمد:
«اون سنگ هنوز همون رنگ رو داره...»
یونگی ناگهان مچ دستم را گرفت و من را به سمت اتاقم کشید.
«برو داخل.»
«صبر کن! این گردنبند چیه؟»
«بعداً بهت میگم.»
«نه! همین الان.»
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«چون تا وقتی این گردنبند همراهته، تو فقط یه مهمون این خونه نیستی.»
خشکم زد.
«پس چیام؟»
نگاهش تاریک شد.
«دلیل اینکه اونها برگشتن.»
قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، در اتاق را باز کرد و من را داخل فرستاد.
«قفلش کن.»
«یونگی!»
اما در بسته شد.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهایش در راهرو دور شد.
دستم هنوز روی گردنبند بود.
سنگش برای اولین بار گرم شده بود.
آنقدر گرم که مجبور شدم دستم را عقب بکشم.
به آینه نگاه کردم.
سنگ تیرهی گردنبند...
برای یک لحظه قرمز درخشید.
و درست همان لحظه، صدای زن از پشت در آمد:
«حالا که گردنبند بیدار شده...»
مکث کوتاهی کرد.
«دیگه نمیتونی ازش پنهانش کنی، مین یونگی.»
نفسم بند آمد.
پنهانش؟
از من چه چیزی را پنهان میکرد؟
و چرا گردنبند من، برای آن زن اینقدر مهم بود؟
#مین_یونگی
#چند_پارتی
پارت چهارم | گردنبند
«بالاخره پیداش کردیم...»
صدای زن از طبقهی سوم آمد.
بدنم یخ کرد.
اما چیزی که بیشتر از خود صدا ترساندم کرد، واکنش یونگی بود.
مردی که همیشه آرام و خونسرد به نظر میرسید، ناگهان رنگ از صورتش پرید.
آرام پرسیدم:
«یونگی... اون کیه؟»
جواب نداد.
فقط به پلهها خیره شد.
بعد نگاهش روی من افتاد.
«ات، برو تو اتاقت.»
«ولی—»
«الان.»
صدای قدمی از طبقهی سوم آمد.
تق...
یک قدم دیگر.
تق...
یونگی یکدفعه جلو آمد و جلوی من ایستاد.
«هر چیزی شنیدی، از اتاقت بیرون نیا.»
«چرا؟»
«فقط به حرفم گوش کن.»
صدای زن دوباره در راهرو پیچید:
«پس بالاخره اون گردنبند رو هم با خودش آورده...»
قلبم فرو ریخت.
دستم ناخودآگاه روی گردنم رفت.
گردنبندی که از بچگی همیشه همراهم بود.
همان گردنبند ساده با سنگ تیرهای که هیچوقت نفهمیده بودم از کجا آمده.
آرام پرسیدم:
«گردنبند من؟»
چشمهای یونگی برای لحظهای روی گردنم ثابت ماند.
و همان یک لحظه کافی بود.
او گردنبند را میشناخت.
«تو... از کجا میدونی من اینو دارم؟»
یونگی جواب نداد.
دوباره صدای زن آمد:
«اون سنگ هنوز همون رنگ رو داره...»
یونگی ناگهان مچ دستم را گرفت و من را به سمت اتاقم کشید.
«برو داخل.»
«صبر کن! این گردنبند چیه؟»
«بعداً بهت میگم.»
«نه! همین الان.»
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«چون تا وقتی این گردنبند همراهته، تو فقط یه مهمون این خونه نیستی.»
خشکم زد.
«پس چیام؟»
نگاهش تاریک شد.
«دلیل اینکه اونها برگشتن.»
قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم، در اتاق را باز کرد و من را داخل فرستاد.
«قفلش کن.»
«یونگی!»
اما در بسته شد.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهایش در راهرو دور شد.
دستم هنوز روی گردنبند بود.
سنگش برای اولین بار گرم شده بود.
آنقدر گرم که مجبور شدم دستم را عقب بکشم.
به آینه نگاه کردم.
سنگ تیرهی گردنبند...
برای یک لحظه قرمز درخشید.
و درست همان لحظه، صدای زن از پشت در آمد:
«حالا که گردنبند بیدار شده...»
مکث کوتاهی کرد.
«دیگه نمیتونی ازش پنهانش کنی، مین یونگی.»
نفسم بند آمد.
پنهانش؟
از من چه چیزی را پنهان میکرد؟
و چرا گردنبند من، برای آن زن اینقدر مهم بود؟
#مین_یونگی
#چند_پارتی
- ۱۰۰
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط