{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

بود بر شاخه هایم آخرین برگ 

تو پنداری که شب چشمم به خواب است 

ندانی این جزیره غرق آبست 

به حال گریه می خوانم خدا را 

به حال دوست می جویم شما را 

زبس دل سوی مردم کرده ام من 

در این دنیا تو را گم کرده ام من 

مرا در عاشقی بی تاب کردی 

کجا هستی دلم را آب کردی 

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست 

که پیش روی ما غمگین حصاریست 

بود روز تو برای ما شب تار 

صدایت می رسد از پشت دیوار 

کلام نازنینت مهر جوش است 

صدایت در لطافت چون سروش است 

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست 

شب ما بهر تو همگام روز است 

به وقت صبح تو ما را شب آید 

در آن هنگامه جانم بر لب آید 

کویرم من، تو گلشن باش ای یار 

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار


  توسط غریب آشنا
دیدگاه ها (۴)

«گولش» بزن...امیرالمؤمنین سلام الله علیه:براى عبادت كردن، نف...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

#تکپارتیموضوع:( وقتی مست میاد خونه )ریکی/ا.تساعت از دوازده ش...

#تکپارتی چرا نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم...؟بنگچان( این...

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۶ | «روزی که مانلی خند...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣5️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ چون احساس نداری...

پارت دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط