{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چی

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز در موردش عادی باشد.

هشت سالت بود.

کنار زمین بازی نشسته بودی و زانویت زخمی شده بود. چند بچه‌ی بزرگ‌تر توپت را گرفته بودند و مسخره‌ات می‌کردند.

ناگهان صدای پسری از پشت سرت آمد:

«هی! بازم چند نفر ریختین سر یه نفر؟»

باجی کیسوکه بود.

موهای سیاهش نامرتب بود و زانوی شلوارش خاکی. با همان لبخند شیطنت‌آمیزش جلو آمد.

یکی از بچه‌ها گفت: «به تو ربطی نداره.»

باجی خندید.

«خب... الان ربط پیدا کرد.»

چند دقیقه بعد، آن‌ها فرار کرده بودند و باجی روبه‌رویت ایستاده بود.

«خوبی؟»

سرت را تکان دادی.

بعد دستش را به سمتت دراز کرد.

«پس پاشو.»

دستش را گرفتی.

از همان روز، تقریباً همیشه با هم بودید.

دوچرخه‌سواری، دعوا با بچه‌های محله، فرار از دست بزرگ‌ترها، خوردن تنقلات در پارک...

و باجی همیشه کنارت بود.

سال‌ها گذشت.

باجی بزرگ‌تر شد، اما یک چیز تغییر نکرد:

هر وقت اتفاقی برایت می‌افتاد، اولین نفری که می‌رسید، او بود.

فقط یک چیز را هیچ‌وقت به تو نگفت.

اینکه از مدت‌ها قبل، دیگر تو را فقط «رفیق دوران کودکی‌اش» نمی‌دید.

دوستت داشت.

خیلی بیشتر از چیزی که باید.

اما تو خبر نداشتی.

چون وقتی بالاخره وارد رابطه شدی، باجی فقط لبخند زد و گفت:

«خوبه. خوشحال باشی.»

همین.

هیچ‌وقت نگفت دلش شکست.

هیچ‌وقت نگفت از دیدن تو کنار شخص دیگری متنفر است.

فقط کمی بیشتر شوخی کرد.

کمی بیشتر خودش را مشغول کرد.

و شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، به این فکر می‌کرد که شاید یک روز بالاخره تو بفهمی.

اما آن روز هیچ‌وقت نرسید.

تا اینکه یک شب...

گوشی‌ات زنگ خورد.

صدای باجی بود.

«کجایی؟»

«خونه.»

مکث کرد.

«تنهایی؟»

«آره.»

صدایش سردتر شد.

«خوبه.»

«چی شده؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

«هیچی. فردا می‌بینمت.»

اما فردا...

همه‌چیز تغییر کرده بود.

فهمیدی پسری که با او بودی، بهت خیانت کرده.

وقتی باجی فهمید، دیگر آن لبخند همیشگی را نداشت.

فقط پرسید:

«مطمئنی؟»

اشکت را پاک کردی.

«خودم دیدمش.»

باجی سرش را پایین انداخت.

مشتش را آرام فشرد.

«اسمش رو بگو.»

«باجی، ولش کن.»

«اسمش رو بگو.»

نگاهش کردی.

برای اولین بار، واقعاً از او ترسیدی.

«چرا؟»

باجی لبخند بسیار کوچکی زد.

اما آن لبخند هیچ شباهتی به لبخندهای همیشگی‌اش نداشت.

«چون نمی‌تونم ببینم یکی باعث شده تو این‌طوری گریه کنی.»

بعد رفت.

تو فکر کردی فقط می‌خواهد با او حرف بزند.

اما چند ساعت بعد، خبر رسید که آن پسر دیگر برنمی‌گردد.

باجی او را کشته بود.

وقتی باجی دوباره پیشت آمد، مدت زیادی چیزی نگفتی.

فقط نگاهش کردی.

«تو... این کارو کردی؟»

باجی جواب نداد.

سکوتش کافی بود.

اشکت سرازیر شد.

«چرا؟»

این بار باجی مستقیم به چشمانت نگاه کرد.

«چون دوستت دارم.»

نفست بند آمد.

«چی؟»

یک قدم جلو آمد.

«از وقتی بچه بودیم.»

صدایش آرام بود.

«از همون روزی که دستم رو گرفتی و گفتی دیگه از اون بچه‌ها نمی‌ترسی.»

لبخند تلخی زد.

«فکر می‌کردم یه روز خودت می‌فهمی.»

سرت را پایین انداختی.

«باجی...»

«نه.»

صدایش برای اولین بار لرزید.

«بذار این دفعه من حرف بزنم.»

چند قدم نزدیک‌تر شد.

«می‌دونم شاید ازم متنفر بشی.»

مکث کرد.

«می‌دونم کاری که کردم رو نمی‌تونی ببخشی.»

چشمانش را بست.

«ولی من نمی‌تونستم ببینم کسی که دوستش داری، این‌طوری تحقیرت کنه.»

آرام گفت:

«من از همون بچگی دوستت داشتم.»

بعد نگاهش را به تو دوخت.

«فقط تو هیچ‌وقت نگاهت به من نبود.»

سکوت سنگینی بینتان افتاد.

باجی برای اولین بار لبخند نزد.

فقط آرام گفت:

«حالا که همه‌چیز رو می‌دونی...»

دست‌هایش را در جیبش فرو برد.

«دیگه نمی‌خوام مجبورِت کنم چیزی رو حس کنی.»

و برگشت که برود.

اما درست قبل از اینکه دور شود، صدایت کردی:

«باجی...»

ایستاد.

برنگشت.

«اگه ازت متنفر بودم...»

مکث کردی.

«هنوز اینجا می‌ایستادی؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام برگشت.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها، نگاهش پر از امید شد.
دیدگاه ها (۰)

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

تالار در سکوت فرو رفته بود.سوکونا روی تخت سنگی نشسته بود و ب...

مهمونی پارت ۶۰

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

دو پارتی از نامجون.---پارت ۱هق...هق...«چرااا...»صدایت از بس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط