My Arirang

My Arirang
Part ۲۱

جونکوک: خدای من نمی‌دونم تو چی فکر کردی ،،، چیکار کنیم حالا

جیمین: نمی‌دونم ولی تنها چیزی که می‌دونم اینکه نمی‌خوام باهاش روبرو بشم اون ...

جونکوک: اذیتت کرده؟

جیمین همین اومد حرف بزنه که ...جونکوک گفت

جونکوک: لطفاً اگه میخوای دروغ بگی جوری بگو که باورم بشه

جیمین: من دروغ نمیگم بهت و نه اون ،،، ببین اذیتم نکرده ولی اون ،،،اون اونه نمی‌دونم چطور توضیحش بدم

جونکوک: احساس میکنم اون ترو دوست داره که ترسیده بدو بدو اومدی اینجا ولی تو هنوز اونو دوستش نداری درسته؟

جیمین: الان جِدیی کوک! واقعاً میخوای بدونی طرف رو دوست دارم! اگه جدی بود برام فوراً بهت میگفتم

جونکوک: پس الان اینجا چیکار میکنی؟ دقیقا!

جیمین: من ،،، من اومدم چون میخواستم بازم آشتی کنیم ،من واقعاً برام مهم نیست که یونگی چی فکر می‌کنه اما تو برام خیلی مهمی

جونکوک : هوم ...

جیمین آروم به او نزدیک شد و بغلش کرد و گفت

جیمین: آشتی کن دیگه بانی! ... ببخشید بهت نگفتم تو دردسر افتادم و ببخشید اون روز مجبور شدی بری

جونکوک: اون تنها دردسری نیست که تو منو توش انداختی ! ... محافظم ... همون ژنرال کیم

جیمین ناگهان عقب کشید و با چشم های گرد به او نگاه کرد و گفت

جیمین: چییییی!؟؟؟؟؟ شوخی می‌کنی!؟!؟!؟؟؟؟؟؟؟

جونکوک: نه اصلاً اون شب توی مروارید سیاه اون آلفای ماسک دار که همراه یونگی بود ... الان همون آلفاییه که الان پشت در وایساده

جیمین: تو اصلأ می‌دونی اون کیه!!!!! چطور جرعت میکنی باهاش تنها تو اتاق بمونی اون ،اون حتی از یونگی هم خشن تره!!!!!!

جونکوک: مطمئنی اشتباه نشنیدی؟ آلفایی که تا الان من دیدم بجز بار اول که یکم ازش ترسیدم دیگه اصلاً ازش می‌ترسیدم ،حتی میتونم بگم خیلی بامزه و آرومه ...

جیمین: تو خوبی؟

جونکوک:(خنده بامزه) آره حتی گاهی بامزه میشه

جیمین: 😐 الان تو مشکوک میزنی !

جونکوک: چی داری میگی تا با یه آدم برخورد نکنی نباید ازش هیولا بسازی این کار اشتباه


جیمین: باش ! اونقدر بزرگ شدی که منو نصیحت می‌کنی


جونکوک: دور از نصیحت اگه کمک میخوای باید از دلم دربیاری هیونگ!

جیمین: باش قبول هرچی تو بخوای ... فقط لطفاً لطفاً لطفاً!!! اگه یونگی اومد سراغت بهش بگو که ...

جونکوک: خودت باید بگی

جیمین: چی!!!!!!!!!!

جونکوک: بله! خودت باید بری باهاش حرف بزنی اگه میخوای ازش جدا بشی بهتر انجامش بده این دروغ خیلی بد بوده ... و در زمن ،من ...
.
.
.
(صدای در)
.
.
.

تهیونگ آروم داخل شد و تعظیم کرد و گفت

تهیونگ: ببخشید شاهزاده اجازه میخواستم که برای شب برم همون‌طور که گفتم برای شام باید به امارت ژنرال مین برم


جیمین: ( افکار: می‌ره پیش یونگی چرا!؟؟؟😳)

جونکوک: مرسی که گفتی ولی میشه ...( کمی فکر کرد و بعد گفت ) میشه به ایشون بگی که امشب من و جناب پارک هم به امارت ایشون میایم

جیمین: چی!؟!!!!!

تهیونگ: چی!؟؟؟؟

جونکوک: باید با وزیر جنگ راجب چند سوءتفاهم حرف بزنیم .
.
.
.
( شب- امارت مین)
.
.
.

پیشکار : آم جناب مین ، جناب کیم رسیدند

یونگی: خب! بگو بیاد تو از کی تا الان ورودش رو اعلام می‌کنی

پیشکار: چون ایشون اینبار ... تنها نیستن قربان

جناب تاجر پارک جیمین و شاهزاده جئون جوکوک جان همراه ایشون هستن .

یونگی: اون ها ....
دیدگاه ها (۰)

نمی‌دونم الان چی تو ذهنت می‌گذره،اما بدون ؛ یه جایی اون بالا...

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁷ویو میکا_____سرش رو ب...

🍷🌹…………………………پارت۱۰…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا…………………ویو جیمین……...

پارت ۲ مکنه لاین

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁷ویو میکا_____دستمو برد...

سرنوشت(ویو رایا)با حرف شوگا فقط نگاش می‌کردم.نمی‌دونستم چی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط