روستایی مشغول پاشیدن بذر بود ثروتمند مغروری به او رسید و

روستایی مشغول پاشیدن بذر بود ثروتمند مغروری به او رسید و با غرور گفت:
بکار ، که کاشتن از شما و خوردن از ماست!
روستایی گفت دادم یونجه می کارم!
دیدگاه ها (۲)

#داستان #خاطره‌_انگیز #نوستالژیک **«حسنک کجایی؟»** (سال‌ها ی...

‏🦊 [۲۲:۱۳ تا ۲۲:۱۷ به وقت چین]بنگ های ㅎㅎㅎبعد از تمرین اومدم ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_39مظلوم سری تکون دادم ..با د...

برده عمارت جئون

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "48""ویو پارک آنجلینا"چند ...

ادامه پارت ۳۳^_^

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۲ پارتویو &وقتی به خونه رسید...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

پارت جدید

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2«ویو ا.ت»از وقتی از اتاق بابا اومده بودم بیرون، یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط