ادامه پارت ۳۳^_^
وقتی وارد شدیم، صدای بلند موسیقی فضای اونجا رو پر کرده بود.
نگاهم رو چرخوندم و جیمین و کوک رو دیدم.
براشون دست تکون دادم و همراه رینا رفتیم سمتشون و نشستیم.
رینا مشغول خوردن خوراکیها شد، ولی من فقط یه آبمیوه گرفتم و مشغول تماشای بقیه شدم.
داشتیم از موسیقی لذت میبردیم که رینا صدام کرد.
$: ا/ت...
نگاهم رو از جمعیت گرفتم و بهش نگاه کردم.
×: هوم؟
رینا با مکث گفت:
$: اون ته نیست؟
همین اسم کافی بود تا نگاهم ناخودآگاه به سمتی که رینا اشاره میکرد بره.
درست میگفت...
تهیونگ اونجا بود.
اما تنها نبود.
یه دختر کنارش ایستاده بود و دستش رو گرفته بود.
همین تصویر باعث شد چیزی توی قلبم فرو بریزه.
نمیدونستم چرا دیدن اون صحنه اینقدر ناراحتم کرده بود.
کوک هم تهیونگ رو دید و صداش کرد تا بیاد پیش ما.
وقتی تهیونگ اومد، فقط چند ثانیه به من نگاه کرد.
بغض عجیبی توی گلوم جمع شده بود، اما نمیخواستم کسی بفهمه.
میرا متوجه حال من شد و رو به بچهها گفت:
÷: ما میریم اونور.
با یه لبخند ساختگی از کنار میز دور شدم، اما همین که ازشون فاصله گرفتم، اون لبخند محو شد.
رفتم روی یه صندلی دونفره نشستم.
حالم اصلاً خوب نبود.
برای همین فقط یه نوشیدنی بدون الکل گرفتم و کنار رینا نشستم.
رینا نگران نگاهم کرد.
$: خوبی؟
با لبخند مصنوعی گفتم:
×: آره، خوبم.
اما وقتی دوباره چشمم به سمتی افتاد که تهیونگ ایستاده بود، لبخندم محو شد.
به نظرتون آت چی دید؟ 👀
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
نگاهم رو چرخوندم و جیمین و کوک رو دیدم.
براشون دست تکون دادم و همراه رینا رفتیم سمتشون و نشستیم.
رینا مشغول خوردن خوراکیها شد، ولی من فقط یه آبمیوه گرفتم و مشغول تماشای بقیه شدم.
داشتیم از موسیقی لذت میبردیم که رینا صدام کرد.
$: ا/ت...
نگاهم رو از جمعیت گرفتم و بهش نگاه کردم.
×: هوم؟
رینا با مکث گفت:
$: اون ته نیست؟
همین اسم کافی بود تا نگاهم ناخودآگاه به سمتی که رینا اشاره میکرد بره.
درست میگفت...
تهیونگ اونجا بود.
اما تنها نبود.
یه دختر کنارش ایستاده بود و دستش رو گرفته بود.
همین تصویر باعث شد چیزی توی قلبم فرو بریزه.
نمیدونستم چرا دیدن اون صحنه اینقدر ناراحتم کرده بود.
کوک هم تهیونگ رو دید و صداش کرد تا بیاد پیش ما.
وقتی تهیونگ اومد، فقط چند ثانیه به من نگاه کرد.
بغض عجیبی توی گلوم جمع شده بود، اما نمیخواستم کسی بفهمه.
میرا متوجه حال من شد و رو به بچهها گفت:
÷: ما میریم اونور.
با یه لبخند ساختگی از کنار میز دور شدم، اما همین که ازشون فاصله گرفتم، اون لبخند محو شد.
رفتم روی یه صندلی دونفره نشستم.
حالم اصلاً خوب نبود.
برای همین فقط یه نوشیدنی بدون الکل گرفتم و کنار رینا نشستم.
رینا نگران نگاهم کرد.
$: خوبی؟
با لبخند مصنوعی گفتم:
×: آره، خوبم.
اما وقتی دوباره چشمم به سمتی افتاد که تهیونگ ایستاده بود، لبخندم محو شد.
به نظرتون آت چی دید؟ 👀
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
- ۱۷.۰k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط