پروانه ای در میان طوفان
در اوج ناامیدی، وقتی که حتی صدای ضربان قلب خودش را نمیشنید، اون در کنار خودش در نزدیکی خودش متوجه چیزی شد که زنده است و درحال حرکت است، چیزی کوچک،ضعیف و لرزان
کریستال سرش را ارام بلند کرد، در میان ان رگبار و طوفان تند، یک حشره ی کوچک ابی رنگ دید، حشره نزدیک تر شد و کریستال توانست بهتر او را ببیند، در ان میان باران و طوفان یک پروانه ابی رنگ و زیبا را دید، پروانه انقدر ضعیف بود که هر لحظه ممکن بود در میان طوفان از هم بپاشد، اما چیزی که اینجا عجیب بود
"پروانه، برخلاف کریستال، سعی نمیکرد با طوفان بجنگد یا از ان فرار کند "
پروانه به درخت کنار کریستال نزدیک شد، روی ریشه ای از درخت پناه گرفت،زیر یک برگ بزرگ درخت و پهن، در سکوت منتظر بود
کریستال با تعجب به پروانه نگاه کرد، فکر میکرد برای زنده ماندن مگه نباید همیشه جنگید، مگر نباید همیشه دوید، همیشه مقاومت کند، اما این پروانه به او چیز دیگری نشان داد و میگفت:
« بعضی وقتا،تنها راه برای زنده ماندن، فقط ایستادن و پناه گرفتن است، لازم نیست همیشه با طوفان بجنگی فقط باید اجازه بدی این طوفان هم مثل بقیه طوفان های دیگر بگذرد »
کریستال کمی به فکر فرو رفت،چند لحظه چند دقیقه و چند ساعت، در فکر فرو رفته بود، کل مدت درحال فکر کردن به این چیزی بود که پروانه بهش گفته بود،کریستال همان جا تصمیم گرفت دیگر جنگیدن با طوفان را تمام کند، اون دیگر سعی نکرد با باد و باران جنگ و مبارزه کند، کریستال، فقط نشست، و اجازه داد قطره های باران ارام روی صورتش بریزند، اون اینبار فقط پناه گرفت به ریشه های درخت به جنگل و بعد با خودش گفت:
« من نمیتونم این طوفان را تمام و متوقف کنم،ولی میتونم که فقط همینجا کنار همین درخت و پروانه بمانم، تا این شب و طوفان هم تمام شود »
بعد از تصمیم کریستال ناگهان تمام دنیا تمام طوفان تمام جنگل یکدفعه ارام شد، هوا کم کم ارام شد، طوفان همانطور که پروانه گفته بود از سر گذشت، باد تند و کر کننده به وزش ملایمی تبدیل شد، و ابر های سیاه تک تک شان از بین رفتند، اولین نور مستقیم خورشید از بین ابر ها و شاخه های درختان، روی صورت کریستال تابید
کریستال چشم هایش را بست، او فهمید که با وجود اون طوفان عظیم اون باز هم اینجا بود،هنوز نفس میکشید، هنوز زنده بود، اون شکست نخورده بود، وقتی چشم هایش را باز کرد جنگل زیبا تر و رنگین تر از قبل شده بود، و از همه مهم تر پروانه، اون هم از طوفان زنده بیرون امده بود و حالا بهتر از قبل شده بود و حرکت میکرد
کریستال فهمید، که طوفان هر چقدر هم ترسناک و ازار دهنده باشند، بازهم بخشی از طبیعتاً، انها هم میگذرن، مهم تر از همه چیز این بود که کریستال توانسته بود در بین ان تاریکی زنده بماند و پناه بگیرد
Gisoo
« بعضی وقتا، ماهم مثل کریستال اشکالی ندارد و نیازی ندارد که با طوفان زندگی جنگید ، لازم نیست همیشه قوی باشی، لازم نیست راهی برای فرار پیدا کنی، بعضی وقتا فقط لازم است "بمانی و منتظر باشی همه چیز بگذرد" »
همه نظرتون رو بگید بخدا لایک کنید نظرتون رو نگید من میدونم شماااا
کریستال سرش را ارام بلند کرد، در میان ان رگبار و طوفان تند، یک حشره ی کوچک ابی رنگ دید، حشره نزدیک تر شد و کریستال توانست بهتر او را ببیند، در ان میان باران و طوفان یک پروانه ابی رنگ و زیبا را دید، پروانه انقدر ضعیف بود که هر لحظه ممکن بود در میان طوفان از هم بپاشد، اما چیزی که اینجا عجیب بود
"پروانه، برخلاف کریستال، سعی نمیکرد با طوفان بجنگد یا از ان فرار کند "
پروانه به درخت کنار کریستال نزدیک شد، روی ریشه ای از درخت پناه گرفت،زیر یک برگ بزرگ درخت و پهن، در سکوت منتظر بود
کریستال با تعجب به پروانه نگاه کرد، فکر میکرد برای زنده ماندن مگه نباید همیشه جنگید، مگر نباید همیشه دوید، همیشه مقاومت کند، اما این پروانه به او چیز دیگری نشان داد و میگفت:
« بعضی وقتا،تنها راه برای زنده ماندن، فقط ایستادن و پناه گرفتن است، لازم نیست همیشه با طوفان بجنگی فقط باید اجازه بدی این طوفان هم مثل بقیه طوفان های دیگر بگذرد »
کریستال کمی به فکر فرو رفت،چند لحظه چند دقیقه و چند ساعت، در فکر فرو رفته بود، کل مدت درحال فکر کردن به این چیزی بود که پروانه بهش گفته بود،کریستال همان جا تصمیم گرفت دیگر جنگیدن با طوفان را تمام کند، اون دیگر سعی نکرد با باد و باران جنگ و مبارزه کند، کریستال، فقط نشست، و اجازه داد قطره های باران ارام روی صورتش بریزند، اون اینبار فقط پناه گرفت به ریشه های درخت به جنگل و بعد با خودش گفت:
« من نمیتونم این طوفان را تمام و متوقف کنم،ولی میتونم که فقط همینجا کنار همین درخت و پروانه بمانم، تا این شب و طوفان هم تمام شود »
بعد از تصمیم کریستال ناگهان تمام دنیا تمام طوفان تمام جنگل یکدفعه ارام شد، هوا کم کم ارام شد، طوفان همانطور که پروانه گفته بود از سر گذشت، باد تند و کر کننده به وزش ملایمی تبدیل شد، و ابر های سیاه تک تک شان از بین رفتند، اولین نور مستقیم خورشید از بین ابر ها و شاخه های درختان، روی صورت کریستال تابید
کریستال چشم هایش را بست، او فهمید که با وجود اون طوفان عظیم اون باز هم اینجا بود،هنوز نفس میکشید، هنوز زنده بود، اون شکست نخورده بود، وقتی چشم هایش را باز کرد جنگل زیبا تر و رنگین تر از قبل شده بود، و از همه مهم تر پروانه، اون هم از طوفان زنده بیرون امده بود و حالا بهتر از قبل شده بود و حرکت میکرد
کریستال فهمید، که طوفان هر چقدر هم ترسناک و ازار دهنده باشند، بازهم بخشی از طبیعتاً، انها هم میگذرن، مهم تر از همه چیز این بود که کریستال توانسته بود در بین ان تاریکی زنده بماند و پناه بگیرد
Gisoo
« بعضی وقتا، ماهم مثل کریستال اشکالی ندارد و نیازی ندارد که با طوفان زندگی جنگید ، لازم نیست همیشه قوی باشی، لازم نیست راهی برای فرار پیدا کنی، بعضی وقتا فقط لازم است "بمانی و منتظر باشی همه چیز بگذرد" »
همه نظرتون رو بگید بخدا لایک کنید نظرتون رو نگید من میدونم شماااا
- ۱۰.۰k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط